هالی هیمنه

در جست‌وجوی زندگی

  • وگزیست و امکانات جدید | ۱ خرداد ۱۴۰۵

    سلام به دوستان وگزیستیِ خوبم!

    امیدوارم حالتون خوب باشه و تونسته باشید توی این روزهای سخت مراقب خودتون بوده باشید.

    وگزیست در هفته‌ی اخیر امکانات جذابی بهش اضافه شد. که چندتا از مهم‌تریناش رو باهم مرور می‌کنیم و کمی در موردش حرف می‌زنیم.

    اطلاع‌رسانی

    از اونجایی که وگزیست یه اکسپلورر ساده نیست و قراره جایی باشه که وبلاگ‌نویسا و مخاطبینشون باهم ارتباط داشته باشن، اطلاع‌رسانی یکی از قابلیت‌های اصلیش محسوب می‌شه. الان در صورتی که کسی پست‌تون رو لایک کنه یا وبلاگ‌تون رو دنبال کنه، اون زنگوله‌ی بالای صفحه خبرش‌و بهتون می‌ده!

    لیست خواندنی‌ها

    تا حالا شده یه پست خیلی خوب بخونید و بخواید یه جایی توی چشم نگه‌اش دارید تا بقیه هم بخوننش یا بدونن شما این پست رو دوست داشتید؟ لیست‌ خواندنی‌ها توی پروفایلتون دقیقا همین کارو می‌کنه. و نکته‌ی جذابش که قبلا بهش اشاره کردم، اینه که می‌تونید یه یادداشت هم بهش اضافه کنید! شاید حتا بخواید یکی از پست‌های خودتون رو همراه با یه یادداشت ذخیره کنید.

    وقتی یه پست رو توی لیست خواندنی‌هاتون ذخیره می‌کنید دوتا اتفاق می‌افته: زنگوله‌ی صاحب اون وبلاگ به صدا در میاد. و روی پست هم مشخصه چند نفر اون پست رو ذخیره کردن و اگه روی عددش کلیک کنید، می‌تونید اون افراد رو ببینید، حتا یادداشت‌هاشون رو بخونید! باحال نیست؟

    اضافه کردن وبلاگ

    الان توی صفحه‌ی وبلاگ‌ها می‌شه بدون هیچ زحمتی، درخواست اضافه کردن یه وبلاگ جدید رو بدین. اگه صاحب اون وبلاگ هستین، بهتره تیکِ پایین درخواست رو هم بزنید تا به محض اینکه وبلاگ به وگزیست اضافه شد، به پرووفایلتون هم اضافه بشه. روی منویِ پروفایلتون هم یه گزینه‌ی جدید اضافه شده که می‌تونید از طریق اون لیست درخواست‌هاتون رو ببینید.

    چرخ‌دنده

    توی پست قبلیِ آپدیت، یادتونه راجع به یه چرخ‌دنده صحبت کردم؟ بله، اضافه شد! توی پروفایلتون، کافیه موس رو ببرید روی وبلاگ‌هاتون تا یه چرخ‌نده ظاهر بشه. وقتی روش کلیک کنید، «به‌روزرسانی وبلاگ» رو می‌بینید. با کلیک روی این گزینه، وگزیست همون لحظه یه سر به وبلاگ‌تون می‌زنه و اگه پست جدیدی پیدا کنه، سریع میاردش توی اکسپلورر!

    حالا اگه پست جدید گذاشتین و می‌خواستین همون لحظه توی وگزیست هم بیاد می‌دونید باید چیکار کنید 🙂

    هفته‌ی بعد قراره چی به وگزیست اضافه بشه؟

    لو بدم؟ قراره هفته‌ی بعد بتونیم توی وگزیست به همدیگه پیام بدیم! وگزیست قراره جایی باشه که کاربرانش بدون محدودیت‌های پلتفرم، با همدیگه ارتباط برقرار کنن. (محض اطلاع: ماه‌هاست توی بلاگیکس نمی‌شه کامنت خصوصی گذاشت و کامنت‌ افراد به راحتی پاک می‌شه، یا توی بلاگیفای حتما باید اکانت داشته باشی تا بتونی نظر بذاری.)

    خوشحال می‌شم اگه نظر و پیشنهاد یا حتا انتقادی دارین، بهم بگین. و اگه امکانی هست که فکر می‌کنید به درد وگزیست می‌خوره، دوست دارم بشنوم.

    و در نهایت، وگزیستی باشید! ؛)

    پی‌نوشت: در مورد وبلاگ‌های بلاگیکسی، هفته‌ی اخیر به صورت کج‌دارومریز تونستیم بعضی از وبلاگ‌ها رو رصد کنیم. ولی چالش‌هایی که بلاگیکس به‌وجود آورده خیلی زیاده. بلاگیکس هم مثل عده‌ای که اینترنت رو ۸۳ روزه قطع کردن، عاشق جزیره‌سازی و قطع کردن ارتباطاته. ولی نگران نباشید، از هفته‌ی آینده قراره یه روش جدید رو امتحان کنم. احساس می‌کنم هرکسی جای من بود ناامید می‌شد و می‌گفت ارزشش رو نداره، ولی من فکر می‌کنم تا جایی که می‌شه باید جلوی ظلم ایستادگی کرد، به‌هرروشی 🙂

  • شاهنامه‌خوانی به سبک طوطو

    یکی از روتین‌های زهرا اینه که با پادکستِ شاهنامه‌خوانیِ امیر خادم، شاهنامه رو بخونه. روزای اول جنگ که نت قطع بود و هیچ‌گونه دسترسی نداشتیم، زهرا چند روز بی‌پادکست موند و خیلی اذیت شد. اون موقع هنوز فیلترنت رو به این کثافتی که الان هست نکشیده بودن و کانفیگ‌ها گیگی یه میلیون رو به خودشون ندیده بود، اگه می‌تونستی به گیت‌هاب وصل شی، از بین هزاران کانفیگ‌ رایگانی که روزانه آپدیت می‌شه می‌تونستی چندتایی کانفیگ پیدا کنی که وصل می‌شه. منم هربار که حدود یه ساعت داشتم کانفیگ تست می‌کردم و بالاخره یه کانفیگ وصل پیدا می‌کردم، با کلی ذوق‌وشوق کانفیگ رو با qrcode به گوشی زهرا منتقل می‌کردم و او هم سریع می‌رفت کست‌باکس و ادامه‌ی پادکست رو می‌ذاشت روی دانلود. وقتایی که کانفیگ سرعتش خوب بود و زهرا می‌تونست چندتا اپیزود باهاش دانلود کنه، خیلی خوشحال می‌شدم. می‌گفتم به اون یه ساعت وقت و روانی که گذاشتم می‌ارزه.

    از همون اولین روزایی که زهرا همراه با پادکست امیر خادم شاهنامه رو می‌خوند، متوجه علاقه‌ی شدید طوطوخانم به شاهنامه شدیم. کافی بود زهرا بره بشینه روی مبل و کتاب رو باز کنه و پادکست پلی بشه، طوطو از هرجای خونه که بود پر می‌زد و می‌رفت می‌نشست روی شاهنامه. کم‌کم دیدیم علاقه‌ی طوطو به شاهنامه این‌قدری زیاده که اقدام می‌کرد به جویدن صفحات شاهنامه. از اونجایی که شاهنامه هدیه تولد زهرا بود و اون موقع هم نزدیک ۴ میلیون پول پاش رفته بود، من همین که احساس می‌کردم طوطو می‌خواد شاهنامه بخوره، مثل عقاب پر می‌زدم و می‌رسیدم بالا سرش. رفته رفته فهمیدیم طوطو علاقه‌ی زیادی هم به نوشتن و لوازم تحریر داره. دیگه زهرا وقتی شاهنامه‌خوانیش رو شروع می‌کرد چهارتا اتود می‌ذاشت جلوی طوطو و طوطو تا مدت‌ها باهاشون مشغول بود.

    اخیرا یکی از مشکلات‌مون این بود که طوطو دون نمی‌خوره و فقط سر سفره با ما، برنج یا عدس یا اسپاگتی و باقی غداهای آدمیزادی می‌خوره. ما که نگران شده بودیم روش‌های مختلفی رو تست کردیم که طوطو دون‌خوردن رو فراموش نکنه. تازگی‌ها ولی یاد گرفتم که طوطو رو ترغیب کنم به دون خوردن. چطوری؟ اولا که توی یه ظرف غذا که خارج از قفسشه دون می‌ریزیم. بعد ظرف غذا رو می‌ذارم نزدیکی طوطو و شروع می‌کنم تند و سریع و صدادار، با انگشتم می‌کوبم توی دونه‌ها؛ و صدایی تولید می‌شه دقیقا مثل وقتی که طوطو گرسنه‌ست و داره تند تند دون می‌خوره. طوطو هم که می‌بینه من حریص‌تر از خودش دارم به دون‌ها نوک می‌زنم، فکر می‌کنه که نباید اجازه بده من ارزن و کتان و تخم‌جاروهای خوشمزه‌ش‌و تموم کنم، اشتهاش باز می‌شه و شروع می‌کنه به مسابقه دادن با من.

    می‌خواستم بگم اینایی که بدو بدو می‌رن نت پرو بگیرن، انگار دیدن یکی قبل از اونا توی نت پرو داره نوک می‌زنه و فکر کردن چه خبره. ولی دیدم مگه کسی توی کثافت نوک می‌زنه؟ نه. حتا انگشت هم نمی‌شه زد. کثافت کم‌وزیاد نداره؛ کثافته.

  • یه پرس قیمه و‌ قورمه

    فکر کنم آخرین بار اواخر اسفند بود که از رستوران غذا گرفتم. امروز که برنامه‌ی ناهارمون بهم ریخت و دوست هم نداشتیم فلافل یا کتلت بخوریم، قرار بر غذای رستورانی شد. ما توی شهری زندگی می‌کنیم که قیمت‌ها نسبتا پایین محسوب می‌شه، تازه از جایی هم غذا می‌گیریم که به نسبتِ کیفیت عالی‌یی که داره، قیمتش خیلی به‌صرفه‌ست. غذایی هم که گرفتیم قیمه و قورمه‌ی ساده بود. وقتی که رسید رو گذاشت جلوم و گفت ۷۰۰ تومن می‌شه، سه ماه پیش از جلوی چشمم گذشت که با همین قیمت یه پرس زرشک‌پلو با مرغ و یه پرس جوجه گرفتم. (ناگفته نمونه که اون موقع هم شوک شدم، آخه بار قبلش همینا ۵۰۰ شده بود.) بدون اینکه شوک بشم، کارت کشیدم. دیگه این‌قدر بابت قیمت‌ها شوک شدم که اون قسمتِ مغزم گویا سوخته‌.

    غذا رو که آوردم خونه، زهرا سفره رو پهن کرده بود. پرسید «با چه سرعتی مگه رفتی که کلا ۸ دقیقه طول کشید؟ ۳ رفتی و ۳و۸ دقیقه اینجایی!» گفتم «با همون سرعت همیشگی رفتم، فقط خلوت بود. قبلا یادته ساعت ۱ می‌رفتم و عدد نوبتم که روی رسید نوشته بود بالای ۳۰۰ بود؟ الان که ساعت ۳ رفتم، نوبت رو نوشته بود ۲۴۷!»

    عادت دارم وقتی قیمت چیزی زیاد می‌شه، از زهرا می‌خوام حدس بزنه که قیمت جدیدش چقدر شده. همیشه هم زهرا حدسش بیشتره. ولی این‌بار که ازش خواستم حدس بزنه، گفت ۶۰۰ تومن. خوشحال شدم راستش؛ فقط من نیستم که احساس می‌کنم همه‌چی عجیب‌غریب داره گرون می‌شه. قیمه‌ی این رستوران‌و خیلی دوست دارم. بهترین قیمه‌ی رستورانی‌ایه که خوردم. زهرا هم قورمه‌‌سبزی‌ش‌و دوست داره؛ حسابی هم زیره می‌زنن بهش. ولی بی‌اغراق هیچ کدومشون به پای قیمه و قورمه‌سبزی‌هایی که زهرا می‌پزه نمی‌رسه.

    ذهنم خیلی درگیر بود و با سرعت عجیبی غذام‌و تموم کردم. نمی‌دونم ذهنم درگیر قیمت‌ها بود، درگیر حقوقم بود، یا درگیر اینکه بلاگیکس داره همه‌ی تلاشش‌و می‌کنه که نذاره وگزیست وبلاگا رو بخونه. شایدم درگیر همه. انگار تنها چیزی که می‌تونه خشمم‌و فقط کمی کم کنه، اینه که راه جدیدی برای دور زدن محدودیت بلاگیکس پیدا کنم (که می‌کنم). بلاگیفای هم که قرار شده از ۱۲ شب تا ۷ صبح خاموش باشه، انگار سوپرمارکته. امروز محمدرضای آسمانم هم بهم گفت برای سرویس‌های مرتبط با وبلاگ نمی‌شه پلن مالی چید چون اولا جامعه‌ی کوچیکی داره و بعدش هم وبلاگ‌نویسا هزینه نمی‌کنن براش. دیدم بی‌راه نمی‌گه. نهایتا این وسط بلاگیکس مونده که دیکتاتورتر از قبل داره کاربر مسدود می‌کنه و پست و کامنت حذف می‌کنه و دسترسی قطع می‌کنه. ما وبلاگنویسا هم عجیب موجوداتی‌ هستیم که هنوز وجود داریم و می‌نویسیم. ولی من جا نمی‌زنم؛ تا هرجا بتونم وگزیست رو می‌برم جلو، شاید فرجی شد.

  • یه چمدون پر از صد دلاری

    احساس می‌کردم که باید قدردان این لحظه باشم، همین لحظه‌ای که ظهرِ جمعه بی‌دغدغه روی مبل لم دادم و لشینگ‌دِی ام رو سپری می‌کنم. سراسر مغزم شده بود قدردانی و سپاس‌گزاری. ولی کمی‌ عمیق‌تر که به خودم نگاه کردم، دیدم مگه غیر اینه که معمولا وقتی چیزی رو از دست داده باشی قدرش رو می‌دونی؟ دیدم اون احساس قدردانی‌ همه‌ش سرپوشی بوده روی اضطرابی که سراسر وجودم‌و در بر گرفته.

    اخیرا حجم افرادی که به انواع گوناگون دچار چالش‌های مالی هستن خیلی زیاد شده. و یا شاید بهتر باشه بگم حجم چالش‌های مالی برای افرادی که باهاشون در ارتباطیم بیشتر شده. شنیدن و دیدن افراد توی این شرایط باعث می‌شه که دوست داشته باشم بهشون کمک کنم. گاهی دلم می‌خواد یه چمدون پر از صددلاری داشته باشم و ماموریتم این باشه که این پول رو بین افرادی که می‌دونم بهش نیاز دارن تقسیم کنم. ولی خب این فانتزی نهایتا برای چند دقیقه باعث تسکین ذهنم می‌شه، نه بیشتر. و وقتی هم که به واقعیت برمی‌گردم می‌بینم منم دقیقا به اندازه‌ی همون افراد دچار چالش‌های مالی‌ام، فقط نمی‌خوام بهشون نگاه کنم. منم هر لحظه اضطراب این رو دارم که ممکنه کارم‌و از دست بدم و توی این فاجعه‌ای که یه عده معلوم‌الحال برامون درست کردن، نتونم کار جدیدی پیدا کنم و دچار بحران بی‌کاری بشم. احساس می‌کنم بی‌کار شدن توی این شرایط حکم افتادن از قایق توی اقیانوسی رو داره که پر از کوسه‌های گرسنه‌ست. امروز توی کانال سپهرداد خوندم که نوشته بود سنگاپور فقط با مدیریت درست و بدون داشتن هیچ‌گونه منابع طبیعی (مثل نفت و گاز و معادن) تونسته به درآمد سالانه‌ی ۹۰ هزار دلار به ازای هر نفر برسه. ولی توی ایران که انواع نعمت‌های طبیعی رو داره، ما با سرعت نور (فقط به صورت معکوس) در عرصه‌ی رفاه و درآمد و تکنولوژی در حرکتیم. امروز ۷۶ روزه که نت نداریم و حقوق پایه‌ی کار زیر ۱۰۰ دلاره. با این‌حال دلقک‌ها شب‌ها توی سیرک‌هاشون آهنگ‌های حماسی پخش می‌کنن و حرف از پیروزی می‌زنن.

  • وگزیست | آپدیت ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵

    سلام به دوستان وگزیستیِ خوبم 🙂

    ابتدا از کسانی که اخیرا به جمع‌مون پیوستن تشکر می‌کنم. وگزیست جایی برای وبلاگ‌نویساست، و هر وبلاگ‌نویس جدیدی که بهش اضافه بشه باعث خوشحالیه و انرژی می‌ده بهمون.

    تقریبا روزی نیست که روی وگزیست کار نکنم و روش آپدیت ندم. ولی بخشی از آپدیت‌ها فنی‌ان و به ظاهر نمیان، برخی هم مشکلاتی‌ان که شاید کسی متوجه‌شون نشه ولی من نمی‌تونم ازشون بگذرم، اما مطمئن باشید هرروزی که به وگزیست سر می‌زنید با ورژن جدیدی ازش کار می‌کنید ؛) ولی آپدیت‌های اخیر چیا بودن؟

    لایک

    یکی از تغییرات گل‌درشتِ اخیر، قابلیت لایک بود که به وگزیست اضافه شد. و برای این‌که احساس تعامل بیشتری رو تجربه کنیم، می‌تونیم ببینیم چه کسانی پست‌ها رو لایک کردن.

    پروفایل وگزیستی + وبلاگ‌های من + آخرین پست‌های من

    مهم‌ترین آپدیتی که داشتیم، تکمیل بخش پروفایل وگزیستی بود که ما رو به هدفی که وگزیست دنبال می‌کنه، خیلی خیلی نزدیک می‌کنه. پروفایل مهم‌ترین صفحه‌ایه که هر کاربری می‌تونه داشته باشه. تصویر و اسمی که برای پروفایل انتخاب می‌شه قراره همه‌جا دیده بشه.

    بخش مهمی که به پروفایل اضافه شده، بخش وبلاگ‌ها ست. اگه وبلاگ‌تون به وگزیست اضافه شده و شما یه اکانت توی وگزیست دارین، قراره وبلاگ‌تون توی پروفایل‌تون نمایش داده بشه. ممکنه حتا دو یا سه‌تا وبلاگ داشته باشین، توی سرویس‌های مختلف. جذاب نیست که همه‌شون توی پروفایل‌تون نشون داده بشن؟ برای من بسی دوست‌داشتنیه.

    بخش بعدی، آخرین‌ پست‌ها ست که به پروفایل اضافه شده. توی این بخش ۱۰ تا پست آخرتون نمایش داده می‌شه. فرقی نداره که اخیرا توی وبلاگ اول، دوم یا سوم‌تون پست گذاشته باشین، همه‌شون به ترتیب زمان انتشارشون نمایش داده می‌شه.

    نکته: چند روز بود مشکلی برای آپلود تصویر پروفایل پیش اومده بود و الان برطرف شده. می‌تونید با آپلود تصویر، پروفایل‌تون رو زیباتر کنید 🙂

    چرخه‌ی به‌روزرسانی وبلاگ‌ها

    اصولا هر دو ساعت یک‌بار وگزیست به وبلاگ‌تون سر می‌زنه تا ببینه شما عزیزان پست جدیدی گذاشتین یا نه! و خیلی خوشحال می‌شیم اگه ببینیم پست جدید گذاشته باشید :)) اما به دلیل مشکلات قطع‌ترنت و اختلال دی‌ان‌اس، ممکنه توی بعضی از چرخه‌ها وگزیست به در بسته بخوره. اما وگزیست خسته نمی‌شه و باز هم سر می‌زنه.

    شاید دوست داشته باشید (مثل من) به محض اینکه توی وبلاگ‌تون پست جدید گذاشتین، وگزیست اون‌و نشون بده. قراره به زودی یه چرخ‌دنده به بخش «وبلاگ‌های من» در پروفایل‌تون اضافه بشه، که توسط اون بتونید از وگزیست بخواین همین حالا وبلاگتون رو چک کنه و پست جدیدتون رو نمایش بده! پس در روزهای آینده منتظر این چرخ‌دنده هم باشین ؛)

    اگه روی بلاگیکس می‌نویسید، از اونجایی که بلاگیکس عاشق مسدودکردن همه‌ست (از جمله من) و رفتارهای دیکتاتورانه ازش زیاد می‌بینیم، یه سری مشکلاتی به‌وجود آورده که وگزیست به‌ناچار روزی یکی‌دوبار می‌تونه به وبلاگ‌تون سر بزنه و بیشتر از این معذوره. صرفا گفتم تا در جریان باشید. وگزیست و هالی همه‌ی تلاششون‌و می‌کنن، خیالتون بازم راحت باشه.

    قابلیت‌های بعدی

    قابلیت‌های خیلی زیادی هست که قراره توی آپدیت‌های بعدی اضافه بشه. مثلا یکی‌ش همون بخش لیست خواندنی‌ها ست که فعلا توی پروفایلتون غیرفعاله. فعلا ویژگیِ جذابش‌و لو نمی‌دم! خوشحال می‌شم اگه نظر و پیشنهادی دارین و فکر می‌کنید قابلیتی هست که می‌تونه به‌درد وبلاگ‌نویسا یا خودتون بخوره، باهام به‌اشتراک بذارین. حتما بررسی می‌شن. اگه مشکلی هم دیدین فعلا می‌تونید توسط نظرات همین وبلاگ بهم اعلام کنید؛ خوشحال می‌شم.

    و در نهایت، وگزیستی باشید! (اگه هنوز اکانت نساختین، بسازین، پروفایل‌تون قراره خیلی قشنگ بشه.)

  • عمو اودودودو کنم؟

    پیش‌نوشت: خبر خوب اینه که زهرا دوباره وبلاگ‌ زد ؛) حالا می‌شه وبلاگ نیست‌همتا رو دوباره دنبال کرد. امیدوارم بلاگیفای سرویس خوبی باشه و موندگار بشه. وبلاگ نیست‌همتا هم اخیرا به وگزیست اضافه شده و می‌تونید دنبالش کنید😁

    کمرم خیلی بهتر شده. دیگه خونه‌نشین نیستم. دیروز خوشحال بودم از اینکه دوباره می‌تونم اون ۱۶ تا پله رو برم پایین و اون ۴ تا قفل‌وزنجیری که به موتور هست‌و باز کنم! نشستم روی موتور تا برم دنبال زهرا. کمی آهسته‌تر از همیشه رفتم تا بتونم لذت ببرم از موتورسواری و بیرون‌رفتن؛ چیزی که یه مدتی ازم دریغ شده بود. حس خوبی داره که آدم چیزایی که یه مدتی نداشته رو به دست بیاره. فقط یه هندزفری بی‌سیم کم داشتم که تجربه‌ی موتورسواری رو با آهنگ‌های مورد علاقه‌م بیشتر هم کنم. یادم افتاد ماه‌هاست که هندزفریم خراب شده و دیگه توی کیفم نمی‌ذارمش. ناراحت شدم؛ این‌قدر استرس و چالش توی این ماه‌های اخیر داشتیم که دیگه یادمون رفته قبلا چطوری زندگی می‌کردیم و خوش می‌گذروندیم.

    بلوار خیلی ترافیک بود. مسیرم‌و کج کردم و از کوچه‌‌پس‌کوچه‌ها رفتم. سر یه پیچ دیدم چندتا بچه‌ی نیم‌وجبی داشتن بازی می‌کردن. یه «عمو عمو عمو» شنیدم. با من بودن؟ دوباره «عمو عمو عمو». وایستادم تا ببینم کسی داره بچه‌ای رو اذیت می‌کنه یا نه. دیدم یکی از پسربچه‌ها که موی بور و چشمِ رنگی داشت اومد نزدیکم؛ بچه‌ی تودل‌برویی بود. ازش پرسیدم چیزی شده؟ گفت «فندک داری عمو؟» گفتم ندارم. پرسید «کبریت چی، داری؟» گفتم «ندارم، برای چی می‌خوای؟» یادمه من بچه بودم جرئت نمی‌کردم با غریبه‌ها حرف بزنم چه برسه به اینکه چنین چیزایی ازشون بخوام. گفت «می‌خوایم آتیش روشن کنیم.» فندک نداشتم، ولی چطور می‌تونستم کمک‌شون کنم؟ دیدم پسره نزدیک‌تر شد و پرسید: «اودودودو کنم؟» گفتم «اودودودو دیگه چیه؟» اومد دستش‌و گذاشت روی دسته‌ی گاز موتورم. دوباره سوالش‌و پرسید. «اودودودو کنم عمو؟» من هم‌زمان که از پرروگیِ پسربچه متعجب شده بودم، داشتم فکر می‌کردم اودودودو چیه! آهاع! می‌خواست گاز موتورو تا آخر برچرخونه و صدای کات‌آفِ موتور در بیاد. داشتم فکر می‌کردم از دو-سه‌سال پیش که این بنلی ۱۵۰ رو خریدم خودم تا الان صدای کات‌آف موتورو در نیاوردم. پسربچه‌ که دستش روی گاز موتور منتظر چرخوندن بود، اصرار کرد: «بکنم؟؟؟» گفتم چه ضرری داره، منم صدای کات‌آف موتورم‌و برای اولین بار می‌شنوم. «بکن، ولی کم.» تا نهایت گاز داد. موتور چند ثانیه‌ای با صدای بلند اودودودو کرد. گازو چرخوندم سریع. پسربچه راضی نشده بود. «یه‌بار دیگه بکنم عمو؟» «بار آخر.» دوباره صدای اودودودوی موتور بلند شد. گفتم «خب خوبه دیگه، من رفتم.»

    من هیچ‌وقت جواب‌سلام غریبه‌ها رو هم نمی‌دادم. به بچه‌ها هم که می‌رسیدم حتا ارتباط چشمی باهاشون نمی‌گرفتم، چه برسه که بخوام بهشون رو بدم. ولی از وقتی که طوطو گم شد و اون ماجراجویی‌ها رو برای پیدا کردنش از سر گذروندیم نظرم عوض شده؛ از افرادی درخواست کمک برای پیدا کردن طوطو کردم که شاید تا آخر عمرم باهاشون هم‌کلام نمی‌شدم. و جالب بود که اکثرا تلاش می‌کردن بهت کمک کنن وقتی می‌دیدن عروس‌هلندی‌ت‌و گم کردی. از اون موقه‌ست که از ارتباط گرفتن با آدما فرار نمی‌کنم. امروز من به کسی کمک می‌کنم، فردا هم یکی به من. حالا هرکسی بهم سلام کنه جوابش‌و می‌دم. حتا چند وقت پیش به اون پیرمردی که ازم بخاطر جواب‌ندادن سلام‌هاش ناراحت بود، سلام کردم؛ از اون به بعد وقتی از کنار هم می‌گذریم دوباره سلام می‌کنه بهم.

  • دور آتش با هالی

    گاهی هم سخت‌ترین کار توی دنیا می‌شه اینکه جا نزنی، درست وقتی‌که توی اوج خستگی‌ای.

    این شبا هم می‌گذره.

    چاییت سرد نشه.

  • مفر

    من بیش از ده ساله دارم برنامه‌نویسی می‌کنم، ولی تا حالا روی هیچ پروژه‌ای مثل وگزیست این‌قدر با علاقه‌ کار نکردم. شده‌م شبیه به اون معماری که روی هزارجور پروژه مختلف کار کرده که برای خودش نبوده. حالا بعد از مدت‌ها یه زمین خالی برای خودش خریده و داره جزء به جزئش رو طوری طراحی می‌کنه که با استانداردهای خودش بخونه، نه با استاندارد‌های کارفرما، یا با محدودیت‌‌های بودجه؛ طوری که می‌خواد از تمام دانش و تجربه‌ش توی این پروژه استفاده کنه و تبدیلش کنه به میراث خودش.

    اما وقتی بعد از یه روز پرجنب‌وجوش، آروم یه گوشه‌ای می‌شینم و خودم‌و می‌ذارم جلوی این سوال که: «واقعا چرا؟ برای چی؟» می‌بینم همه‌ش دارم فرار می‌کنم. فرار از آینده‌ای که تاریکیش از جنسِ قیره؛ چسبنده‌ست. فرار از روزهایی که می‌تونستن خیلی زیبا باشن ولی پر از خشم و نفرتن. روزایی که هر سمتی بری، از هر طرفی نگاشون کنی می‌بینی چیزی هست که شدیدا آزارت می‌ده ولی تو در برابر این ظلم، کاملا بی‌دفاعی. اگه نت رو قطع نکرده بودن احتمالا تا الان یه جای دیگه مشغول شده بودم و وضع مالی‌م بهتر بود. حالا که دیسک کمرم هم دوباره عود کرده خونه‌نشین شدم. حتا جرئت نمی‌کنم برم تا سر کوچه. شدیدا متنفرم از اینکه کمرم وسط راه خسته بشه و مجبور باشم خم‌خم راه برم. یکی از بزرگ‌ترین باگ‌های آدمیزاد بودن هم احتمالا همینه که نمی‌تونی با ضعف‌هات کنار بیایی. ولی خوشبختانه این‌بار کمردردم به شدت قبل نبود. تقویت عضلات گویا جواب داده.

    نمی‌دونم در حال حاضر کار درست چیه، چون گزینه‌ی زیادی نداریم. ولی احتمالا هر کاری که باعث بقامون بشه، درسته. ما باید بتونیم بمونیم تا نبودن یه عده رو ببینیم. نه؟ حالا هر کسی به شیوه‌ای انجامش می‌ده. منم به شیوه‌ی خودم.

    + تازه فهمیدم توی وبلاگم تا حالا به کانال تلگرامم اشاره نکرده بودم! اینم کانال منه: لینک

  • لومبوساکرال

    خم شدم تا پی‌پیِ طوطو رو از روی فرش پاک کنم، یهو یه صدای تِق شنیدم و انگار توی کمرم رعدوبرق زد؛ خشکم زد و درد بود که از مرکز کمرم به تمامی نقاط بدنم داشت فوران می‌کرد!

    حالا تنها دغدغه‌ام توی زندگی شده این: فردا که از خواب بیدار شدم بتونم کمرم‌و صاف کنم. از الان استرس دارم که اگه کمرم صاف نشه یعنی حداقل تا یک هفته فقط باید دراز بکشم. و دارم فکر می‌کنم این‌بار دیگه برای دیسکم نمی‌تونم برم فیزیوتراپی. دو سال پیش هر جلسه فیزیوتراپی می‌شد یه میلیون و من اون موقع ۲۰ جلسه‌ای رفتم. هر جلسه نزدیک دو ساعت بهم دستگاه‌های مختلف وصل بود یا داشتم لیزر می‌شدم. یادمه آخر جلسات که تازه کمرم کمی احساس سبکی می‌کرد و می‌تونستم صافش کنم، به محض کشیدن کارت مجدد خم می‌شد و همه‌ی اون دو ساعت انگار دود می‌شد. فکر می‌کنم با قیمت‌های الان که نصف شونه تخم‌مرغ شده ۳۰۰ هزار تومن (دونه‌ای ۲۰ تومن جل‌الخالق!!) احساس می‌کنم کارت کشیدن توی کلینیکِ فیزیوتراپی بیشترین ضرر رو برای کمرم خواهد داشت.

    آدما تا وقتی چیزی رو از دست ندن قدرش رو نمی‌دونن. مثلا نمی‌دونی سلامت دیسکِ مهره‌ی L5 چقدر می‌تونه زندگی رو آسون کنه. ولی کافیه همون دیسک دچار بیرون‌زدگی بشه، اون موقع متوجه می‌شی که قراره چقدر زندگی‌ت‌ سخت بشه و غم عالم آوار می‌شه روی دلت. ولی آدم یاد می‌گیره با این ازدست‌دادنه به نوعی کنار بیاد تا قابل‌تحمل بشه براش؛ تا کمتر اذیت بشه. اما می‌دونی، مثلا ممکنه یادت بره ۶۴ روزه داری با قطع‌ترنت سر می‌کنی، ولی کافیه بخوای به تلگرام سر بزنی و یه پست توی کانالت بذاری، اون موقه‌ست که می‌خوای فحش بکشی به اول و آخرِ اونی که نت‌و ازت گرفته.
    فعلا فقط دوست دارم فردا که از خواب بیدار شدم بتونم بدون هیچ مشکلی کمرم‌و صاف کنم…

    پی‌نوشت: مفصل لومبوساکرال در پایین‌ترین ناحیه‌ی کمر و بین مهره‌ی L5 و S1 قرار داره.

  • وگزیست | آپدیت ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵

    یکی از جذابیت‌های کار کردن روی یه پروژه‌ای که هم‌زمان خودت و دوستانت دارن ازش استفاده می‌کنن، دیدن آپدیت‌ها و پویایی توسعه‌ی اون پروژه‌ست. امروز دوتا آپدیت جذاب روی وگزیست داشتیم. شما رو نمی‌دونم، ولی فکر می‌کنم خودم بیشتر از شما بابت آینده‌ و آپدیت‌های وگزیست هیجان‌زده‌م!

    آپدیت‌ها چی بود؟ قابلیت دنبال کردن برای وبلاگ‌ها اضافه شد. و الان توی صفحه‌ی وگزیست، یه گزینه‌ی «دنبال شوندگان» اضافه شده، که کنارش تعداد وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کنید رو هم نمایش می‌ده. این گزینه بهتون این قابلیت رو می‌ده که هیچ پستی از وبلاگ‌هایی که دنبالشون می‌کنید رو از دست ندین.

    آپدیت بعدی، صفحه‌ی وبلاگ‌ها بود که توی منوی بالا اضافه شده. الان می‌تونید از اونجا لیست تمام وبلاگ‌هایی که اضافه شدن رو ببینید، به همراه اطلاعات مفیدش.

    یه صفحه‌ی «وبلاگ» هم اضافه شده که وقتی واردش بشید، آخرین پست‌های اون وبلاگ‌ رو می‌تونید مشاهده کنید، بدون خارج شدن از وگزیست!

    همینا بود! آپدیت بعدی‌یی که خواهیم داشت، اضافه کردن وبلاگ جدید به وگزیسته. که این مورد رو هم امیدوارم تا یکی دو روز دیگه روی وگزیست بیاریمش. خوشحال می‌شم اگه پیشنهادی دارین بهم بگین. الان توی مراحل ابتدایی توسعه‌ی وگزیست هستیم و تک‌‌تک نظرها قابلیت این رو داره که یکی از امکانات جدید وگزیست باشه.

    اگه هنوز اکانتی برای خودتون توی وگزیست اضافه نکردین، الان دیگه وقتشه! ؛)

    پی‌نوشت: دیدین بهم‌ریختگی بخش کامنت‌های وبلاگ خودم‌و هم درست کردم؟ خیلی فعال شدم یهو :))