من بیش از ده ساله دارم برنامهنویسی میکنم، ولی تا حالا روی هیچ پروژهای مثل وگزیست اینقدر با علاقه کار نکردم. شدهم شبیه به اون معماری که روی هزارجور پروژه مختلف کار کرده که برای خودش نبوده. حالا بعد از مدتها یه زمین خالی برای خودش خریده و داره جزء به جزئش رو طوری طراحی میکنه که با استانداردهای خودش بخونه، نه با استانداردهای کارفرما، یا با محدودیتهای بودجه؛ طوری که میخواد از تمام دانش و تجربهش توی این پروژه استفاده کنه و تبدیلش کنه به میراث خودش.
اما وقتی بعد از یه روز پرجنبوجوش، آروم یه گوشهای میشینم و خودمو میذارم جلوی این سوال که: «واقعا چرا؟ برای چی؟» میبینم همهش دارم فرار میکنم. فرار از آیندهای که تاریکیش از جنسِ قیره؛ چسبندهست. فرار از روزهایی که میتونستن خیلی زیبا باشن ولی پر از خشم و نفرتن. روزایی که هر سمتی بری، از هر طرفی نگاشون کنی میبینی چیزی هست که شدیدا آزارت میده ولی تو در برابر این ظلم، کاملا بیدفاعی. اگه نت رو قطع نکرده بودن احتمالا تا الان یه جای دیگه مشغول شده بودم و وضع مالیم بهتر بود. حالا که دیسک کمرم هم دوباره عود کرده خونهنشین شدم. حتا جرئت نمیکنم برم تا سر کوچه. شدیدا متنفرم از اینکه کمرم وسط راه خسته بشه و مجبور باشم خمخم راه برم. یکی از بزرگترین باگهای آدمیزاد بودن هم احتمالا همینه که نمیتونی با ضعفهات کنار بیایی. ولی خوشبختانه اینبار کمردردم به شدت قبل نبود. تقویت عضلات گویا جواب داده.
نمیدونم در حال حاضر کار درست چیه، چون گزینهی زیادی نداریم. ولی احتمالا هر کاری که باعث بقامون بشه، درسته. ما باید بتونیم بمونیم تا نبودن یه عده رو ببینیم. نه؟ حالا هر کسی به شیوهای انجامش میده. منم به شیوهی خودم.
+ تازه فهمیدم توی وبلاگم تا حالا به کانال تلگرامم اشاره نکرده بودم! اینم کانال منه: لینک

دیدگاهتان را بنویسید