طوطو انباریِ اتاقمو دوست داره. یهجای تاریک و دنجه. وقتی لابهلای وسایل یه سوراخ پیدا میکنه و میره داخلش، انگار که بهش یه واحد آپارتمان کلیدنخوردهی مبله دادن؛ سرخوشه و میزنه زیر آواز. ما میدونیم که طوطو خانم اینطور وقتا از خدا هیچچیزی نمیخواد جز یه مردی که دلدادهی طوطو باشه و یه عمر باهم به خوبی و خوشی زندگی کنن و یه خونوادهی پرجمعیت رو تشکیل بدن.
امروز که طوطو رفته بود توی آپارتمانش، انگار داشت خونهتکونی انجام میداد. صداهای عجیبغریبی میاومد. منم که دقیقا زیر انباریِ اتاق نشسته بودم، هی بالاسرمو نگاه میکردم و صداش میکردم «طوطو داری چیکار میکنی؟»، ولی طوطو بیمحلی میکرد و سرخوشانه آواز میخوند و به خونهتکونیش ادامه میداد.
من و زهرا همینطور که توی اتاق نشسته بودیم و داشتیم راجع به یه موضوع کاملا جدی صحبت میکردیم، طوطو هم احساس کرده بود یکی از وسایل آپارتمانش اضافیه و میتونه پرتش کنه بیرون! همین شد که یهو یه چیزی محکم افتاد روی شونهم! دردم اومد و چند ثانیهای طول کشید تا ذهنم پردازش کنه که طوطو اسپریِ چسبِ موکت رو از اون بالا انداخته بود روی من! حرصم گرفته بود ولی خب نمیشه هم به این بچه چیزی گفت، گناه داره. آخه دختر حسابی، اگه چند سانت اونورتر بود صاف خورده بود توی کلهم! حالا موندم چطوری به طوطو بفهمونم اگه چیزی رو میخواست از توی آپارتمانش پرت کنه بیرون، اول مطمئن بشه کسی اون پایین نیست!! خوبه حالا زورش به چیزای سنگین نمیرسه…!
