هالی هیمنه

در جست‌وجوی زندگی

دسته: زیر پوست زندگی

  • یادگیری

    خوشحالم که دوباره رفتم سراغ سه‌تار و تمرین می‌کنم. پیشرفت توی ساز فقط به دو چیز بستگی داره: تمرین و زمان. تو امروز یه قطعه رو با چالش زیادی می‌زنی. ولی فردا همون قطعه رو آسون می‌زنی، پس‌فردا آسون‌تر. فقط کافیه به مغزت اجازه بدی یه شب بخوابه، فرداش که سازو دستت می‌گیری متعجبت می‌کنه.

    تا حالا هیچ چیزی رو ندیدم که مثل ساز احساس پیشرفت‌کردنِ روزانه بهت بده. یادمه اون موقع که عزمم رو جزم کردم که لیسنینگم رو تقویت کنم، رفتم سراغ دیدن Friends با زیرنویس انگلیسی. اوایلش هیچ چیزی نمی‌فهمیدم و یک دقیقه از سریال رو توی یه ربع تمرین می‌کردم. ولی بعد از یه هفته متوجهِ پیشرفتم شدم؛ کلماتی که می‌شنیدم رو خیلی راحت‌تر فهم می‌کردم و یهو به خودم می‌اومدم و تعجب می‌کردم از اینکه لیسنینگم قوی شده!
    سرعتِ یادگیری توی انگلیسی خیلی پایین‌تره و همین هم سختش می‌کنه و تبدیل به دافعه‌ش می‌شه.

    یادگیری همیشه نیاز به صبر داره. باید تمرین کنی، و مهم‌تر، به مغزت استراحت بدی. گاهی هیچ‌چیزی مثلِ خوابیدن نمی‌تونه توی پیشرفتت کمک کنه!

  • قهوه‌ی تلخ

    امروز هرطور فکر کردم دیدم بدون یه قهوه نمی‌تونم روزم‌و شروع کنم. این شد که رفتم سراغ موکاپات و مراسم قهوه. حالا هم منتظرم موکاپاتم یه قهوه‌ی تلخ تحویلم بده.

    وقتی قهوه آماده می‌شه، بو و عطرِ تندوتیزش فضای خونه رو پر می‌کنه. زهرا که از بوی قهوه دچار احساس افت فشار می‌شه، ازم می‌پرسه: «نمی‌خوای قهوه‌ت‌و برداری؟ فکر می‌کنم آماده شده.» من هم که اعتمادم به بویایی زهرا صد از صده، می‌رم که قهوه رو بریزم توی فنجون.

    بالای سر قهوه که می‌رسم، با بینی‌م عمیق‌ترین نفس ممکنم رو می‌کشم. سعی می‌کنم تمام فضای ریه‌هام رو از بوی قهوه پر کنم. همینطور که از بوی قهوه لذت می‌برم، یهو یادم میاد که این بویی که استشمامش می‌کنم، بوی واقعیِ قهوه نیست. اینم یادگاری‌ایه که کرونا برام به‌جا گذاشته. همون اوایل که کرونا گرفته بودم، تنها علامتش این بود که بویایی و چشایی نداشتم. یادمه تیزترین عطرها رو بو می‌کردم، سرم درد می‌گرفت ولی هیچ بویی نمی‌فهمیدم. طوری بو و مزه‌ رو نمی‌فهمیدم که انگار از مادرزاد این‌شکلی بودم. وحشت کرده بودم. یادمه یه‌بار که خیلی کلافه بودم، به امید ذره‌ای بو و مزه، یه حبه‌سیر بزرگ رو مثل خیار گاز زدم. تهِ گلوم سوخت و سرفه‌ام گرفت، ولی زبونم حتا قلقلک هم نشد.

    قهوه‌م رو تا آخرین قطره‌ش سر کشیدم. حین خوردنش مدام عطرش‌و نفس می‌کشم، با اینکه می‌دونم این بویی که ازش می‌فهمم بوی واقعی‌ش نیست. تلخیِ زهرمارش رو هم دوست دارم.

    گاهی با خودم فکر می‌کنم که با همه‌چیزِ زندگی همینطوری کنار میاییم. زندگی همیشه تغییر می‌کنه، اون چیزی نمی‌مونه که قبلا بوده‌؛ جنگ رو تجربه می‌کنیم، یا شبا وقتی سرمون روی بالشه، از اضطرابِ جنگ و آینده‌ی نامعلوم، خواب‌مون نمی‌بره. اما کم‌کم یاد می‌گیریم که نسخه‌ی جدیدش رو هم بپذیریم و چیزهای دوست‌‌داشتنی‌ای توش پیدا کنیم. حتا اگه برای عطر و طعمِ واقعی‌ش دل‌مون تنگ شده باشه.

  • مهارت چانه‌زنی

    دیروز که بعد از کلی ور رفتن با دستگاه آب‌شیرین‌کن فهمیدم مشکل از چیه و بردمش پیش تعمیرکار، گفت آداپتورش خرابه. ازش پرسیدم که آداپتورهاتون چه قیمتی‌ان؟ گفت «۱و۸۰۰ داریم، یه‌تومنی (یک میلیونی!) هم داریم.» همون لحظه یاد سه سال پیش افتادم که همین دستگاه آب‌شیرین‌کن رو که جزو گرون‌قیمت‌ها و موتور تایوانی هم بود، ۳و۶۰۰ خریدم! در جواب فروشنده گفتم: «۱و۸۰۰ که خیلی گرونه، اون که هیچی! اون یه‌تومنی تخفیف داره؟» بعد با خنده اضافه کردم: «اگه برم جای دیگه ارزون‌تر پیدا نمی‌کنم؟» اون‌قدری شعور دارم که بدونم سوال دومم‌ چندان محترمانه نیست. عُرف نیست که به فروشنده بگی اگه برم جای دیگه ممکنه ارزون‌ترش‌و پیدا کنم. ولی من با مطرح‌کردن این موضوع، به دو هدف می‌رسیدم:

    ۱- فروشنده می‌فهمید که اگه گرون بگه به‌سادگی می‌تونه منِ مشتری رو از دست بده.
    ۲- این نکته رو جا می‌انداختم که منِ مشتری انتخاب‌های زیادی دارم، ولی توی فروشنده باید تلاش کنی من‌و نگه داری!

    بالاخره باید هوشمندانه عمل کرد دیگه. گفت: «تخفیف هم داره.» گفتم: «۸۰۰ راه داره؟» باز هم می‌دونستم که دارم به‌شکلِ نامحترمانه‌ای قیمت رو پایین می‌گم. ولی می‌دونید، دنیای اقتصاد احترام سرش نمی‌شه. گفت: «۹۵۰». گفتم آخرش ۹۰۰ بکش و کارتم رو دادم بهش. ۹۰۰ کشید. به‌همین سادگی.

    قبل‌ترها اگه بود، همه‌ی این حرف‌ها و سوالات نامحترمانه رو فقط توی ذهنم به فروشنده می‌گفتم، و آخرش هم دوبل پول می‌دادم و مثلِ چی از خودم دلخور می‌شدم. اما سال‌ها تمرین کردم تا بالاخره بتونم این حرف‌ها رو از توی ذهنم به حنجره‌م برسونم و سپس از دهنم خارج‌شون کنم!

    وقتایی هم که چنین موقعیت‌هایی پیش میاد و نامحترمانه یا بی‌پروا با افراد حرف می‌زنم، بعدش از خودم کمی ناراحت و آزرده‌خاطر می‌شم. احساس می‌کنم من آدمِ این نوع رفتار نیستم. ولی بعدش یادم میاد که بارها خواستم مهربانانه و انسانی‌تر با فروشنده‌ها رفتار کنم و بهشون اعتماد کنم، ولی سوءاستفاده دیدم؛ زخم خوردم و پشیمونم کردن. حالا این شده که ترجیح می‌دم کمی نامحترمانه حرف بزنم تا اینکه اجازه بدم کلاه سرم بره!

  • سه‌تار

    هربار که این دو نوازی بی‌نظیر رو می‌شنوم، دوست دارم سه‌تارم رو بردارم، یه دستی به سر و روش بکشم و کوکش کنم.

    یادمه که سه‌تار رو توی نوجوونی یاد گرفتم. اون موقع خیلی شوقِ موسیقی داشتم. دلم می‌خواست انواع و اقسام ادوات موسیقی از سه‌تار و تار و عود گرفته تا هارمونیکا و ویلون و سنتور و قانون داشته باشم. یه‌جورایی واقعا دیوونه‌ی نوازندگی شده بودم. اون موقع تازه شروع کرده بودم به کار کردن. پروژه‌های کوچیک برنامه‌نویسی می‌گرفتم. خرجیِ خونه می‌دادم و یه بخشِ کوچیکی از درآمدم رو هم برای خودم نگه می‌داشتم.
    اون موقه‌ها از اونجایی که بچه‌ی نمازخون و قرآن‌خونِ خونه‌مون بودم، یه هاله‌ی قدسی دورم شکل گرفته بود. می‌ترسیدم ساز بزنم و اون هاله‌ی قدسی خراب شه. ولی دل‌و زدم به دریا و اینترنتی یه سه‌تار سفارش دادم. هربار ساز رو می‌گرفتم دستم، بقیه طوری نگاهم می‌کردن که انگار دارم گناه می‌کنم! چون تجربه نداشتم، سازی هم که خریده بودم مشکل داشت ولی متوجه نشده بودم همون اول. این شد که اون سال سه‌تار رو گذاشتم یه گوشه و بی‌خیال نوازندگی شدم.

    سال بعدش تابستون، دیدم هرروز دو ساعت برق می‌ره و منی که همه‌ش پای سیستم بودم کاملا بی‌کار می‌شدم. فکر کردم باید یه‌طوری از این دو ساعت پِرتی استفاده کنم. گفتم بذار یه سه‌تار دیگه بخرم، یکی گرون‌تر، شاید صداش بهتر باشه! خریدم. این‌یکی واقعا سه‌تار بود! یه دوره‌ی آموزش مقدماتیِ سه‌تار هم دانلود کردم. توی همون دو‌ساعت برق‌رفتن‌ها تمرین می‌کردم. یکی دو ماه بعد می‌تونستم به صورت ابتدایی سه‌تار بزنم. راضی بودم و ازش لذت می‌بردم.

    سه‌تار رو ادامه ندادم. رفتم سراغ علایق دیگه‌م. ولی این ساز همیشه برام همون‌قدر که دوست‌داشتنی بود، دوست‌داشتنی باقی مونده.
    تجربه‌ی نوازندگی خیلی عجیبه. آدم وقتی سازی که دوست داره رو دستش می‌گیره و می‌نوازه، انگار وارد دنیای دیگه‌ای می‌شه. زمان و مکان به حاشیه می‌ره، همه‌چی آروم‌تره.

    فکر کنم وقتشه دوباره یه دستی به سر و روی سه‌تارم بکشم.

  • جام جهانی

    دیشب جام جهانی تموم شد. برای اولین بار در عمرم نشستم و دوتا بازی فوتبال رو دیدم. تازه دارم درک می‌کنم فوتبال هم مثل خیلی از بازی‌های دیگه هیجان‌انگیزه. من همیشه‌ی خدا در برابر دیدن فوتبال مقاومت داشتم. احتمالا مشکل این بود که تابه‌حال هیچ‌کسی که فوتبالی باشه دور و برم نبود. حالا اما چند نفر فوتبالی در اطرافم هست. هیجانی که این افراد نسبت به فوتبال دارن باعث شده مثل گذشته از فوتبال فراری نباشم.

    ما توی خونه‌مون تلویزیون نداریم، یعنی یکی از تصمیمات‌مون این بود که هیچ‌وقت تلویزیون نداشته باشیم. پس من و زهرا نشستیم پای سیستم و رفتیم تلوبیون. حین بازی آرژانتین و اسپانیا داشتم فکر می‌کردم فوتبال هم سرگرمی خوبیه. فقط کمی ناراحت بودم که وسط دو نیمه نمی‌شه اجرای شکیرا و جاستین بیبر و بی‌تی‌اس رو دید. که گزارش‌گر شروع کرد از این گفت که ترامپ در جایگاه ویژه حضور داره ولی خیال‌تون راحت باشه ما در طول بازی او رو سانسور می‌کنیم! بعد شروع کرد به گفتن حرف‌هایی که شب‌ها عده‌ای پرچم‌به‌دست توی خیابون می‌گن. بعضی از تصمیم‌ها خیلی مهم و تعیین‌کننده‌ان. راستش خوشحالم که تلویزیون نداریم؛ قرار نیست کسی به‌جای ما تصمیم بگیره که باید چه محتوایی رو تماشا کنیم.

    بازی تموم نشده بود که بچه‌ها توی گروه خونوادگی‌مون پیام دادن: «شما صدای انفجار نشنیدین؟» صدایی نشنیده بودیم. اخبار رو چک کردم، دیدم این‌بار بمب‌ها به شهر ما هم رسیده بودن. بعضی از مسابقه‌ها هم هیچ برنده‌ای ندارن.

  • گروه خونی

    اخبار جنوب رو می‌خونم و دلم خیلی می‌گیره‌. نمی‌دونم چقدر دیگه باید خرابی به بار بیاد، چقدر دیگه باید خون ریخته بشه و عمرمون با جنگ و اضطراب و فشار اقتصادی بگذره تا این بختِ قیرگونی که مثل زالو به زندگی همه‌مون چسبیده رهامون می‌کنه.

    دیروز با زهرا رفته بودیم مرغ‌فروشی. یه مرغ برداشتم و وقتی گذاشتمش روی ترازو نزدیک یک میلیون شد. از قیمت مرغ توی شوک بودیم و با تعجب داشتیم به‌هم نگاه می‌کردیم که فروشنده پرسید: خرد کنم؟ گفتم «بله لطفا، چهارتیکه بشه. بی‌زحمت رونش رو هم بی‌استخون کنید.» پرسید آیا مطمئنم که می‌خوام همه‌ی رونش بی‌استخون بشه؟ بعد یهو فهمیدم که باید می‌گفتم سینه رو بی‌استخون کنه نه رون‌و! و سریع اصلاحش کردم. کمی شرمنده شدم. ولی با خودم فکر کردم بهترین کار برای رهایی از این شرمندگی، یه برون‌ریزیِ صادقانه‌ست! گفتم «والا قیمتا یه جوری رفته بالا که آدم اسم خودشم یادش می‌ره!» مرغ‌فروشه رو کرد به پیرمردی که کمی قبل‌تر بهش تعارف زده بود بشینه روی صندلی، گفت: «تقصیر ایناست که شبا با پرچم می‌رن بیرون.» پیرمرد هم شروع کرد به خندیدن و با حالتی افتخارآمیز گفت: «ما هرشب بیرونیم!» دوست داشتم هرچی فحش بلدم بار پیرمرد کنم، ولی دیدم چه فایده‌ای داره. وقتی بهش یادآوری می‌کنی که تو یکی از علت‌های این فشار اقتصادی هستی، اون‌قدر نفهمه که می‌خنده و افتخار می‌کنه به کارش.

    توی مناطق جنوبی اوضاع خیلی خرابه. از افراد خواسته شده که برن و خون بدن، خصوصا کسانی که گروه‌ O هستن. دوست دارم از کسایی که یه عمر شعارهای جنگ‌طلبانه می‌دادن و می‌خواستن بعضی‌جاها رو از روی زمین محو کنن بپرسم: «رسیدید به اون‌چه که می‌خواستید؟» ولی می‌دونم که وقیح‌تر از اون چیزی هستن که مسئولیتش رو قبول کنن؛ شاید هم نفهمن. نمی‌دونم.

    یادمه وقتی بچه بودم نزدیک دو هفته بابت موضوعی بیمارستان بستری بودم. همیشه ساعت ۴-۵ صبح صدامون می‌کردن و باید می‌رفتیم و چندتا آمپول خون می‌دادیم. گاهی هم این اتقاق چند مرتبه تکرار می‌شد. یه‌بار این‌قدر ازم خون گرفته بودن که مجبور شدن با آمبولانس منتقلم کنن یه بیمارستان دیگه. گویا خودشون خون نداشتن. همینطور که روی تخت داشتن می‌بردنم، صداهاشون رو می‌شنیدم و گاهی می‌تونستم پلک‌هام رو کمی باز کنم و ببینمشون. یادمه یه آقایی ضربه می‌زد به صورتم و مدام ازم سوال‌هایی می‌پرسید ولی اون‌قدری توان نداشتم که حرف بزنم و جوابش‌و بدم. یادم نیست بعدش چه اتفاقی افتاد، ولی مطمئنا توی اون بیمارستان خونی متناسب با گروه خونی‌م پیدا شده.

  • از گذشته‌ها

    من آدم نوستالژی‌بازی نیستم. گذشته برام اون‌قدر پر از زخم و درد و اندوهه که اصولا همیشه ازش فرار کردم. ولی آدم گاهی برمی‌گرده و به عقب نگاه می‌کنه، به خودش می‌گه بودنِ تو در این لحظه، دقیقا نتیجه‌ی تجربه‌ی همه‌ی اون زخم‌ها بوده؛ تو بدون داشتن اون گذشته، نمی‌تونستی جایی باشی که الان هستی.

    من آدمِ سوگواری‌کردن هم نیستم. حتا اون موقع که همه داشتن خداحافظی می‌کردن و از غم‌ بسته‌شدن وبلاگ‌شون حرف می‌زدن، من فقط یه یادگاری کوتاه روی دیوار وبلاگم نوشتم. یه اسکرین‌شات هم ازش گرفتم که اگر یه زمانی دلم تنگ شد، بتونم برم بالا سر قبرش بشینم و براش یه فاتحه بخونم و به همه‌ی اون کلماتی که در «جست‌وجوی زندگی» نوشته شدن فکر کنم. وقتی چشمم به «از گذشته‌ها» می‌افته، دلم می‌گیره. یاد اون ۶ سالی می‌افتم که زندگیم‌و زیر و رو کرد.
    دیشب که با بچه‌ها دور هم جمع شده بودیم، صحبت از این شد که فلانی زخم بستر گرفته. یاد روزایی افتادم که داروخونه‌های شهرمون‌ رو دنبال پماد زخم‌بستر نئودرم می‌گشتم ولی پیدا نمی‌کردم. یاد سوند. یاد اولین باری که آمپول زدم؛ تا چند ساعت حالم بد بود از اینکه یه سوزن رو به بدنِ بابام فرو کرده بودم و خِرچ صدا داده بود. یاد اون روزی افتادم که نزدیک یه ساعت زیر پوست دست و مچِ بابام دنبال رگ می‌گشتم و پیدا نمی‌کردم.
    اون روز شاید ۵-۶ تا آنژیوکت هدر دادم تا بالاخره تونستم از پای بابام یه رگ سالم پیدا کنم. خیلی خسته‌م کرد. تا دو روز بعدش لنگ می‌زدم؛ سیاتیکم عود کرده بود.

    گفتم آدمِ سوگواری‌کردن نیستم. اون روزی که بابام مُرد گریه نکردم؛ و نه حتا روزای بعدش. ولی بعدها چرا. آدم از سنگ که نیست. خیلی چیزا من‌و به یادش می‌ندازه. حتا این وبلاگ.

    انگار آدم برای سوگواری همیشه به بهونه احتیاج داره. مثل یه عکس قدیمی، یه آهنگ، یه خیابون. یا صفحه‌ای که سال‌ها پیش از زندگیت توش نوشته بودی. الکی نیست که آدما مرده‌هاشون‌و دفن می‌کنن و یه سنگ روی قبرشون می‌ذارن.

  • در جست‌وجوی طوطوی از دست رفته (بازنشر)

    تاریخ اولین انتشار: ۲ فروردین ۱۴۰۵

    وقتی زهرا بهم گفت طوطو رفت، طوطو پرواز کرد، به‌دو ۱۶ تا پله رو دوتا یکی رفتم بالا، بعد چسبیدم به نردبون و سریع  ازش گرفتم رفتم بالای انباریِ سرویس‌بهداشتی، تا خودم‌و از سوراخی که روی سقف تراس تعبیه شده بکشونم روی پشت‌بوم. بالا رفتنی نزدیک بود نردبون سرنگون بشه. یه‌جوری بدو بدو می‌کردم انگارنه‌انگار بیرون‌زدگی دیسک دارم و پارسال ۲۰ جلسه فیزیوتراپی رفتم برای این کمر… چقدر فقط عرض استخرای عمومی شهرمون‌ رو متر کردم. چقدر حرکات تسکینی و تقویتی رفتم تا الان بتونم مثل یه آدم عادی یه ساعت پشت صندلی بشینم یا بتونم یه‌کم پیاده‌روی کنم یا مثلا پلاستیک میوه رو حمل کنم. آره. بالا پشت‌بوم که رسیدم اول کلی یاالله یاالله گفتم تا خدای نکرده مشکلی پیش نیاد. همه‌ی سوراخ‌سمبه‌های پشت‌بوم رو گشتم، بعد مثل یه شکارچی که دوربین‌شکاری رو می‌چسبونه روی صورتش، شروع کردم به پیدا کردن طوطو روی پشت‌بوم همسایه‌ها. هیچی نبود. 

    احتمال می‌دادم طوطو روی نمای بالای سردر خونه باشه. مثل مرد عنکبوتی از در و دیوار و نما گرفتم و خودم‌و رسوندم بالای سردر. اصلا نمی‌فهمیدم دارم چیکار می‌کنم فقط می‌خواستم طوطو پیدا بشه. یادم افتاد وقتی بچه بودم گاهی پیرزن همسایه‌مون که کلیدش‌و جا می‌ذاشت، من از دیوار خودمون که خوش‌دست‌تر بود می‌گرفتم می‌رفتم بالا و می‌پریدم توی خونه‌شون تا درو براش باز کنم. بالای سردر (که تقریبا تبدیل به انباری شده بود) وسیله‌های صاب‌خونه رو تکون می‌دادم و زیرورو می‌کردم. همه‌ش گوشم‌و تیز می‌کردم تا صدای فین کردن طوطو رو بشنوم. طوطو وقتی می‌رفت یه گوشه‌ی دنج، هرکی بهش نزدیک می‌شد فین می‌کرد تا مثلا خودش‌و ترسناک نشون بده. طوطو اونجا نبود. با کلی سختی اومدم پایین. در همسایه رو زدم تا برم پشت‌بومشون. رفتم، اونجا هم نبود. نمی‌دونستم دیگه باید کجا رو بگردم.

    من اصولاً با هیچ همسایه‌ای سلام‌واحوال نمی‌کنم. همیشه فرار کرده‌م از ارتباط با آدما. زهرا که نمی‌دونست دیگه چطوری جلوی گریه‌ش رو بگیره می‌گفت خب برو در همسایه‌ها رو بزن شاید افتاده باشه خونه کسی؛ طوطو جون نداره خیلی پرواز کنه… راست هم می‌گفت. سنگین‌باله، تازه سه‌تا پر از هر بالش رو هم قیچی کردیم.

    من با احساسی آمیخته از شرم و استیصال رفتم در تک‌تک خونه‌های کوچه‌مون رو زدم؛ انگار هر آیفونی که زنگش‌و می‌زدم، یه کیلو سبک‌تر می‌شدم، آب می‌شدم. حضوری یا از پشت آیفون به هرکدوم توضیح می‌دادم عروس‌هلندی‌مون پرواز کرده و ممکنه افتاده باشه خونه‌ی شما. یه‌تعداد نبودن ولی اونایی هم که بودن طوطو خونه‌شون نبود. ناامیدانه برگشتم خونه. دوباره رفتم پشت‌بوم. طوطو نبود. نشستم همون بالا و خیره شدم به دیوار. انگار تازه فهمیدم طوطو رو از دست دادم. غم از چشمام می‌ریخت روی زمین. (ادامه مطلب…)

    (بیشتر…)
  • مودم

    مودم مشکل داره. وقتی خاموش‌روشن بشه از چند ساعت تا چند روز به اغما می‌ره. چراغاش شروع می‌کنن به قایم‌موشک! هی میان و هی غیبشون می‌زنه. گویا فریموِرِش خراب شده. از دیروز ظهر که برق برای یک دقیقه(!) قطع شد، توی اغماست. برای اینکه درستش کنم کابل لن نیاز دارم. دیشب کل انباریِ بالای کمد دیواری رو خالی کردم، تک‌تک کارتن‌ها رو گشتم ولی خبری از کابل لن نبود. مطمئنم که کابل لن هم با من بازیش گرفته.

    چند روزیه که چندتا پرونده توی سرم بازه و هرکاری می‌کنم بسته نمی‌شه. تلاش برای فکر نکردن بهشون هم فایده نداره، چون ناخودآگاهم دست‌به‌کار می‌شه و شب‌ها به بدترین شکلِ ممکن پرونده‌های باز رو بهم یادآوری می‌کنه. ناخودآگاهم گاهی این‌قدر غلو می‌کنه که گاهی وسط یکی از اون رویا/کابوس‌ها می‌بینم دارم از خودم می‌پرسم : «مطمئنی همین‌طوری بود؟ احیاناً خواب نمی‌بینم؟ اینجوری نبودا… با عقل جور در نمیاد این قضیه!» یعنی وسط خواب‌هام به این‌که دارم خواب می‌بینم پی می‌برم!!

    امروز خیلی عصبی بودم. و حقیقتا حوصله‌ی کاویدن و پیدا کردنِ علتش رو هم ندارم. با خودم می‌گم گاهی هم باید Let it go کنی، ولش کنی، شل کنی! برای همین حاضر شدم برم برای ناهار پنیر پیتزا و پاستا بگیرم. هیچ‌چیزی مثل یه غذای چرب‌وچیل و خوشمزه، خُلق آدم‌و درست نمی‌کنه. توی فروشگاه از جلوی یخچال که رد شدم بوی گندِ عرقِ مرد میومد. هرچی نگاه کردم ببینم کیه که داره چنین بوی منزجرکننده‌یی می‌ده، دیدم کسی نیست. اینم شانس ماست. هی می‌خوایم بی‌خیال باشیم ولی بقیه ما رو به حال خودمون نمی‌ذارن.

    خونه که رسیدم، خریدا رو تحویلِ زهرا دادم. در حال حاضر فقط زهراست که می‌تونه با درست‌کردن یه غذای خوشمزه من‌و نجات بده. بعدش رفتم پای سیستمم. دیدم سیستمم وصل شده به وای‌فای. یه نگاه به چراغای مودم انداختم، هرچهارتاش روشن شده بود و یکیش داشت بهم چشمک می‌زد. کاش همه‌ی مشکلات مثل همین مودم بود و با گذر زمان حل می‌شد. ولی می‌دونم که در نهایت باید کابل لن رو پیدا کنم…

  • به لطفِ خوندن

    رابطه‌ی آدمیزاد هم با نوشتن عجیبه. چند سال پیش بعد از کلی سال وبلاگ‌نویسی، دیدم هرکاری می‌کنم آبم با نوشتن توی یه جوب نمی‌ره! احساس می‌کردم رفتارم با نوشته‌هام پر از تناقضه. تصمیم گرفتم به‌کل از نوشتن فاصله بگیرم. چند سال ننوشتم. زهرا چندوقت‌یه‌بار بهم اصرار می‌کرد تو که وبلاگ‌نویس‌ای بیا یه پست برامون بنویس! من اینطور وقتا شروع می‌کردم به بهونه آوردن:

    «من نوشتنم جوششیه! باید بیاد که بنویسم!»
    «الان که حوصله ندارم چجوری بنویسم آخه…؟»
    «می‌دونستی نوشتن هم انرژی لازم داره؟ الان انرژی ندارم🥲»
    «آدم وقتی از نوشتن فاصله می‌گیره کلمات ازش فرار می‌کنن، الان هیچ کلمه‌ای ندارم🤷‍♂»

    و هزااارجور بهونه و ادای مختلف می‌اومدم تا بالاخره زهرا راضی می‌شد که از من آبی گرم نمی‌شه! اون‌موقع بود که من پرواز می‌کردم از خوشحالی! موفق شده بودم یه بار دیگه از نوشتن فرار کنم!

    مهرِ پارسال زهرا کانالِ نیست‌همتا رو ایجاد کرد. خوندنِ پست‌هاش واقعا قلقلکم می‌کرد و بهم انگیزه می‌داد که بنویسم. یادم میاد من وبلاگ‌نویسی رو دقیقا وقتی شروع کردم که تازه با رمان آشنا شده بودم. نوشته‌های خوب همیشه من‌و به وجد می‌آورد. خلاصه بالاخره کانال زدم. گفتم شاید محیط جدید بتونه کمک کنه دوباره به نوشتن برگردم. اوایل که می‌نوشتم، کلمات برام ناآشنا بودن؛ مثل اولین روزِ یه پسربچه که رفته مکانیکی شاگردی کنه، کلمات ابزارهایی بود که نمی‌دونستم باهاشون چیکار می‌شه کرد. گاهی متنم‌و می‌دادم به هوش مصنوعی برام ادیت کنه و مثلِ چی عذاب وجدان می‌گرفتم! می‌گفتم تویی که ادعات می‌شه وبلاگ‌نویسی دیگه چرا این‌قدر چیپ رفتار می‌کنی؟؟؟ یه‌مدت که دوباره خوندم و هی نوشتم، انگار تازه یادم اومد نوشتن چه شکلی بوده! دوباره می‌تونستم پست‌هایی بنویسم که ازشون راضی باشم.

    امروز داشتم با هاتف حرف می‌زدم؛ ناراحت بود که شخصی گفته: «وبلاگِ فارسی نویسنده داره، اما خواننده نداره.» یادم افتاد من هرچی تا الان نوشتم، به لطف خوندن بوده. من همیشه قبل از اینکه وبلاگ‌نویس باشم، یه خواننده‌ی مشتاق بودم؛ شما رو نمی‌دونم…