هالی هیمنه

در جست‌وجوی زندگی

استامبولی

امروزم رو خیلی خوب شروع کردم، با کلی انرژی و حس خوب، و صبحونه‌ی مورد علاقه‌م: نون‌ پنیر گوجه خیار با نیمرو! این‌قدر انرژی داشتم که می‌تونستم یه کوه‌و جابه‌جا کنم! داشتیم با زهرا چای سبزِ صبح‌گاهی‌مون‌و می‌خوردیم که دیدم گوشیم زنگ می‌خوره. از عمیق‌ترین نقطه‌ی وجودم آه کشیدم. کاش زنگ نمی‌‌زد. مامان بود.

گاهی می‌دونی که می‌تونی با یه کار خیلی کوچیک، جلوی خراب‌شدن روزت‌و بگیری. سُر دادن انگشتت روی دکمه‌ی قرمزِ گوشی کار آسونیه، ولی انجامش نمی‌دی! جواب دادم. از قبل می‌دونستم یه بحثِ کاملا بی‌نتیجه پیش رو داریم. بحثِ خواستگاری هنوز ادامه داره. و داره مدام جدی‌تر می‌شه، با وجود تمام باگ‌های عجیب‌غریبش. این‌وسط من شاخ‌هام هم هربار بلندتر می‌شه وقتی رفتارهای عجیب‌غریبِ این دخترک رو می‌بینم. حرف من اینه که این‌قدر عجله نکنید و اجازه بدین این دو نفر یکی‌دوسال باهم آشنا بشن، اون‌موقع من دست‌به‌سینه در خدمتتونم و از خواستگاری هم استقبال می‌کنم، ولی نه الان و با این شرایط. مشکل هم اینجاست که نمی‌دونم کدوم طرف تنور رو داغ دیده و می‌خواد خمیر رو زودتر بچسبونه.

تلاش زیادی برای آرام‌سازی خودم بعد از تماسی که داشتم انجام دادم. بعد یهو صدای جیرجیرکِ گوشیم در اومد ودیدم یه پیامک واریز دارم. خوشحال شدم، بالاخره عیدیِ امسالم رو دریافت کردم! به مبلغ واریزی که نگاه کردم لبخند روی صورتم خشک شد. مدیرم مبلغ رو کمتر از چیزی که باید زده بود. توی بله پیام داد: «مهندس باقی‌مونده‌ی عیدی واریز شد». بعد از تشکر، بهش گفتم که عیدی ۴۰۴ فلان‌قدر بوده، کمتر واریز کردی. گفت «فکر نمی‌کنم، ولی بررسی می‌کنم»! براش یه اسکرین‌شات هم فرستادم. بعد از اینکه پیامم رو سین کرد، یک‌ ساعت بعد گفت: نه حداقل، نه حداکثر، وسط رو گرفتم که نه سیخ بسووزه نه کباب. من انتظار نداشتم انرژی‌ای که امروز داشتم رو این‌شکلی خرج چنین چیزایی کنم. یه سری مذاکرات انجام دادیم تا بالاخره متقاعد شد که کل عیدی رو واریز کنه. من از الان عزا گرفته‌م دو ماه دیگه که باید قراردادو تمدید کنم چطوری باید افزایشِ حقوقی که حقمه رو بگیرم ازش. جالبیش اینه که می‌دونم رفتار امروزش هم کاملا برنامه‌ریزی شده بوده، برای قدرت‌چونه‌زنیِ دوماه دیگه‌ش!

یه سر به لینکدین زدم. بعد از پنج ماه یه پست گذاشتم. آخرش گفتم دنبال کار می‌گردم، بکند Node.js و فرانت هم React/Next. ولی حالا بعد از ۵ ساعت دیدم پستم فقط ۱۷ تا ایمپرشن گرفته. قبل از قطعیِ نت توی دی و اسفند، یه فعالیتی رو توی لینکدین شروع کرده بودم و پست‌هام روزانه بین ۳۰۰ تا هزار ایمپرشن می‌گرفت. رفتم جابینجا. برای همون تعدادِ کم موقعیت شغلی هم رزومه فرستادم.

فکر می‌کنم هیچ چاره‌ای جز ادامه‌دادن نداریم. هنوز حس می‌کنم می‌تونم یه کوه‌و جابه‌جا کنم، ولی کمی خسته‌تر، کمی آهسته‌تر. فکر می‌کنم نباید از هیچ موقعیتی برای لذت‌بردن غفلت کرد. ناهار یه استامبولیِ خوشمزه داشتیم. وقتی می‌خواستم قاشق رو مثل بیل بزنم توی برنج، کمی مکث کردم. چه چیزی باعث می‌شد از این موقعیت لذت بیشتری ببرم؟ قاشق رو گذاشتم روی سفره. یه‌عالمه ادویه‌ی تند و معطرِ پاکستانی به غذام پاشیدم و شروع کردم به خوردن، با دست.

دیدگاه‌ها

4 پاسخ به “استامبولی”

  1. Guest Avatar

    استانبولی همیشه برای حالِ بهتر جوابه!

    1. هالی نیم‌رخ

      خیلی لذت‌بخشه خوردن این غذا، برای من که خوردنش با دست لذتش رو دوچندان می‌کنه! 😁

  2. Guest Avatar
    کیوان

    سلام.. حس خوبی گرفتم از این پستت.
    استامبولی غذای مورد علاقه من هست 🥰.
    نوش جونتون‌. گوشت بشه بچسبه به تنتون ایشالله.
    .
    راستی مثل کُورد ها گفتی قضا 😄🤭

    1. هالی نیم‌رخ

      سلام کیوان جان، خوشحالم اینطور بوده…
      استامبولی کلا خیلی دوست‌داشتنیه!
      مرسی ازت…

      + عه اشتباه لپی بود 😁 اصلاحش کردم :))

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *