هالی هیمنه

در جست‌وجوی زندگی

دسته: زیر پوست زندگی

  • مودم

    مودم مشکل داره. وقتی خاموش‌روشن بشه از چند ساعت تا چند روز به اغما می‌ره. چراغاش شروع می‌کنن به قایم‌موشک! هی میان و هی غیبشون می‌زنه. گویا فریموِرِش خراب شده. از دیروز ظهر که برق برای یک دقیقه(!) قطع شد، توی اغماست. برای اینکه درستش کنم کابل لن نیاز دارم. دیشب کل انباریِ بالای کمد دیواری رو خالی کردم، تک‌تک کارتن‌ها رو گشتم ولی خبری از کابل لن نبود. مطمئنم که کابل لن هم با من بازیش گرفته.

    چند روزیه که چندتا پرونده توی سرم بازه و هرکاری می‌کنم بسته نمی‌شه. تلاش برای فکر نکردن بهشون هم فایده نداره، چون ناخودآگاهم دست‌به‌کار می‌شه و شب‌ها به بدترین شکلِ ممکن پرونده‌های باز رو بهم یادآوری می‌کنه. ناخودآگاهم گاهی این‌قدر غلو می‌کنه که گاهی وسط یکی از اون رویا/کابوس‌ها می‌بینم دارم از خودم می‌پرسم : «مطمئنی همین‌طوری بود؟ احیاناً خواب نمی‌بینم؟ اینجوری نبودا… با عقل جور در نمیاد این قضیه!» یعنی وسط خواب‌هام به این‌که دارم خواب می‌بینم پی می‌برم!!

    امروز خیلی عصبی بودم. و حقیقتا حوصله‌ی کاویدن و پیدا کردنِ علتش رو هم ندارم. با خودم می‌گم گاهی هم باید Let it go کنی، ولش کنی، شل کنی! برای همین حاضر شدم برم برای ناهار پنیر پیتزا و پاستا بگیرم. هیچ‌چیزی مثل یه غذای چرب‌وچیل و خوشمزه، خُلق آدم‌و درست نمی‌کنه. توی فروشگاه از جلوی یخچال که رد شدم بوی گندِ عرقِ مرد میومد. هرچی نگاه کردم ببینم کیه که داره چنین بوی منزجرکننده‌یی می‌ده، دیدم کسی نیست. اینم شانس ماست. هی می‌خوایم بی‌خیال باشیم ولی بقیه ما رو به حال خودمون نمی‌ذارن.

    خونه که رسیدم، خریدا رو تحویلِ زهرا دادم. در حال حاضر فقط زهراست که می‌تونه با درست‌کردن یه غذای خوشمزه من‌و نجات بده. بعدش رفتم پای سیستمم. دیدم سیستمم وصل شده به وای‌فای. یه نگاه به چراغای مودم انداختم، هرچهارتاش روشن شده بود و یکیش داشت بهم چشمک می‌زد. کاش همه‌ی مشکلات مثل همین مودم بود و با گذر زمان حل می‌شد. ولی می‌دونم که در نهایت باید کابل لن رو پیدا کنم…

  • به لطفِ خوندن

    رابطه‌ی آدمیزاد هم با نوشتن عجیبه. چند سال پیش بعد از کلی سال وبلاگ‌نویسی، دیدم هرکاری می‌کنم آبم با نوشتن توی یه جوب نمی‌ره! احساس می‌کردم رفتارم با نوشته‌هام پر از تناقضه. تصمیم گرفتم به‌کل از نوشتن فاصله بگیرم. چند سال ننوشتم. زهرا چندوقت‌یه‌بار بهم اصرار می‌کرد تو که وبلاگ‌نویس‌ای بیا یه پست برامون بنویس! من اینطور وقتا شروع می‌کردم به بهونه آوردن:

    «من نوشتنم جوششیه! باید بیاد که بنویسم!»
    «الان که حوصله ندارم چجوری بنویسم آخه…؟»
    «می‌دونستی نوشتن هم انرژی لازم داره؟ الان انرژی ندارم🥲»
    «آدم وقتی از نوشتن فاصله می‌گیره کلمات ازش فرار می‌کنن، الان هیچ کلمه‌ای ندارم🤷‍♂»

    و هزااارجور بهونه و ادای مختلف می‌اومدم تا بالاخره زهرا راضی می‌شد که از من آبی گرم نمی‌شه! اون‌موقع بود که من پرواز می‌کردم از خوشحالی! موفق شده بودم یه بار دیگه از نوشتن فرار کنم!

    مهرِ پارسال زهرا کانالِ نیست‌همتا رو ایجاد کرد. خوندنِ پست‌هاش واقعا قلقلکم می‌کرد و بهم انگیزه می‌داد که بنویسم. یادم میاد من وبلاگ‌نویسی رو دقیقا وقتی شروع کردم که تازه با رمان آشنا شده بودم. نوشته‌های خوب همیشه من‌و به وجد می‌آورد. خلاصه بالاخره کانال زدم. گفتم شاید محیط جدید بتونه کمک کنه دوباره به نوشتن برگردم. اوایل که می‌نوشتم، کلمات برام ناآشنا بودن؛ مثل اولین روزِ یه پسربچه که رفته مکانیکی شاگردی کنه، کلمات ابزارهایی بود که نمی‌دونستم باهاشون چیکار می‌شه کرد. گاهی متنم‌و می‌دادم به هوش مصنوعی برام ادیت کنه و مثلِ چی عذاب وجدان می‌گرفتم! می‌گفتم تویی که ادعات می‌شه وبلاگ‌نویسی دیگه چرا این‌قدر چیپ رفتار می‌کنی؟؟؟ یه‌مدت که دوباره خوندم و هی نوشتم، انگار تازه یادم اومد نوشتن چه شکلی بوده! دوباره می‌تونستم پست‌هایی بنویسم که ازشون راضی باشم.

    امروز داشتم با هاتف حرف می‌زدم؛ ناراحت بود که شخصی گفته: «وبلاگِ فارسی نویسنده داره، اما خواننده نداره.» یادم افتاد من هرچی تا الان نوشتم، به لطف خوندن بوده. من همیشه قبل از اینکه وبلاگ‌نویس باشم، یه خواننده‌ی مشتاق بودم؛ شما رو نمی‌دونم…

  • این قسمت: طوطو خونه‌تکونی می‌کنه!

    طوطو انباریِ اتاقم‌و دوست داره. یه‌جای تاریک و دنجه. وقتی لابه‌لای وسایل یه سوراخ پیدا می‌کنه و می‌ره داخلش، انگار که بهش یه واحد آپارتمان کلیدنخورده‌ی مبله دادن؛ سرخوشه و می‌زنه زیر آواز. ما می‌دونیم که طوطو خانم این‌طور وقتا از خدا هیچ‌چیزی نمی‌خواد جز یه مردی که دلداده‌ی طوطو باشه و یه عمر باهم به خوبی و خوشی زندگی کنن و یه خونواده‌ی پرجمعیت رو تشکیل بدن.

    امروز که طوطو رفته بود توی آپارتمانش، انگار داشت خونه‌تکونی انجام می‌داد. صداهای عجیب‌غریبی می‌اومد. منم که دقیقا زیر انباریِ اتاق نشسته بودم، هی بالاسرم‌و نگاه می‌کردم و صداش می‌کردم «طوطو داری چیکار می‌کنی؟»، ولی طوطو بی‌محلی می‌کرد و سرخوشانه آواز می‌خوند و به خونه‌تکونیش ادامه می‌داد.

    من و زهرا همینطور که توی اتاق نشسته بودیم و داشتیم راجع به یه موضوع کاملا جدی صحبت می‌کردیم، طوطو هم احساس کرده بود یکی از وسایل آپارتمانش اضافیه و می‌تونه پرتش کنه بیرون! همین شد که یهو یه چیزی محکم افتاد روی شونه‌م! دردم اومد و چند ثانیه‌ای طول کشید تا ذهنم پردازش کنه که طوطو اسپریِ چسبِ موکت رو از اون بالا انداخته بود روی من! حرصم گرفته بود ولی خب نمی‌شه هم به این بچه چیزی گفت، گناه داره. آخه دختر حسابی، اگه چند سانت اون‌ورتر بود صاف خورده بود توی کله‌م! حالا موندم چطوری به طوطو بفهمونم اگه چیزی رو می‌خواست از توی آپارتمانش پرت کنه بیرون، اول مطمئن بشه کسی اون پایین نیست!! خوبه حالا زورش به چیزای سنگین نمی‌رسه…!

  • هفت پل اصفهان

    من از خوندن پست‌های سپهرداد واقعا لذت می‌برم. از سال‌های سال پیش در بیان می‌خوندمش. بعضی از پست‌هاش روان آدم‌و جلا می‌ده. هربار که از دوچرخه‌سواری حرف می‌زنه، دوست دارم یه‌سری اولویت‌های مالی‌م‌و جابه‌جا کنم و برم یه دوچرخه‌ی حرفه‌ای بخرم و شروع کنم به گردش توی شهر!
    شاید هیچ‌چیزی مثل دوچرخه‌سواری فرصت دیدن جزئیات رو به آدم نده. سپهرداد هم همیشه برای من یادآور دوچرخه‌سواری و روایتِ جزئیات بوده.

    حتا چند سال پیش که با زهرا رفته بودیم تهران و قرار گذاشته بودیم نزدیکای پارک لاله ببینیمش، با دوچرخه اومده بود.

    خلاصه که بالاخره من یه روز یه دوچرخه می‌خرم و عکسش‌و برای سپهرداد می‌فرستم و می‌گم: تو بودی که باعث شدی این دوچرخه رو بخرم! شایدم بعدتر یه قرار دوچرخه‌سواری هم باهم گذاشتیم!
    البته که بهتره توی تهران نباشه، سربالایی‌های تهران پدر آدم‌و در میاره… اصفهان اما عالیه؛ هفت پل اصفهان.

    پی‌نوشت: این پست ابتدا در کانال تلگرامم منتشر شده در پاسخ به پست سپهرداد در کانالش.

  • عبدالله خر-شوت (قسمت دوم)

    اون سال که راهنمایی بودم، همون اوایل یه بار عبدالله توی تیم حریف افتاده بود. منم که مثل همیشه دفاع وایستاده بودم، داشتم فکر می‌کردم وقتی عبدالله شوت کنه، نمی‌شه به کسی اعتماد کرد و انگار فقط من می‌مونم و شوت‌های عبدالله.
    بازی جلوی عبدالله خیلی سخت بود. یه بار که عبدالله رسید بهم و شوت زد، خودم‌و پرت کردم جلوی توپ. توپ خورد به پشتم و نمی‌دونستم باید با سوزش و دردِ روی کتفم چه کنم. شوت بعدیش خورد به رونم، یادم نمیاد که کبود شدم یا نه. عبدالله عصبانی شده بود. فکر کنم تا اون لحظه هیچ‌کس جلوی شوتاش نایستاده بود.

    آخرای بازی بود، عبدالله جلوم وایستاد و توپ رو با یه شوت محکم عمدا به سمت صورتم فرستاد. اون موقع دوست داشتم خودم‌و بکشم کنار، ولی دیر شده بود. تا نیم ساعت صورتم‌و حس نمی‌کردم؛ انگار اصلا دماغی نداشتم!
    بعد از اون بازی، همه بهم می‌گفتن ستون. بازیکنای حمله همه‌شون ازم متنفر شده بودن. عبدالله کافی بود بفهمه من توی تیم حریفشونم تا اون تیم‌و ترک کنه.

    سال دوم دبیرستان، توی مسابقات مدرسه ازم خواستن برم تو تیم فوتبال کلاس‌مون. تونستیم به فینال برسیم. بازیِ آخر، با تیمِ سال‌ بالایی بود که انگار همه‌ی بازیکنای تکنیکی و خرشوت رو جمع کرده بودن. به عنوانِ دفاع می‌دونستم کار خیلی سختی پیش رو دارم. دروازه‌بان خوبی داشتیم و کل تیم داشتیم تدافعی بازی می‌کردیم. خوشبختانه تونستم چندتا از حمله‌های خطرناکشون رو خراب کنم. توی اون بازی، مجدد با صورت جلوی یکی از خرشوتی‌ها رو گرفتم. تا چند دقیقه گیج بودم. اون بازی نهایتا به پنالتی کشید. آخرین پنالتی رو من باید می‌زدم. اونا یکی رو خراب کرده بودن و پنالتی من اگه گل می‌شد ما اولِ مدرسه می‌شدیم. دور خیز کردم، به راست نگاه کردم و توپ رو به چپ دروازه شوت کردم. توپ نشست به تور. گل شد. ما بردیم. چندتا از همکلاسی‌هام شروع کردن به صدا زدن فامیلی‌م. صحنه‌ی باشکوهی بود.

    داشتم فکر می‌کردم اگه توی اولین بازی با عبدالله جلوی شوتاش جاخالی می‌دادم، بهم لقب «ستون» نمی‌دادن. اینطوری، دفاع‌کردن از تیمی که توشم برام حیثیتی نمی‌شد؛ و احتمالا توی دبیرستان کسی به تیم فوتبال دعوتم نمی‌کرد و قهرمان مدرسه نمی‌شدیم. فکر نمی‌کنم عبدالله هیچ‌وقت فهمیده باشه غیرمستقیم باعث شده بود چند سال بعد تیم‌ کلاس‌مون قهرمان بشه. و احتمالا هم هرگز به این فکر نکرده چندین سال بعد کسی راجع بهش بنویسه!

    زندگی هم عجیبه… آدما هر لحظه دارن روی زندگیِ همدیگه تاثیر می‌ذارن، حتا اگه خودشون متوجه‌اش نباشن.

  • عبدالله خر-شوت (قسمت اول)

    من فوتبالی نیستم، تا حالا هیچ بازی فوتبالی رو هم کامل ندیدم، اما قراره فردا با بچه‌ها دور هم جمع بشیم و بازی ایران و بلژیک رو ببینیم.
    اینطور که فهمیدم بلژیک تیم قوی‌ایه. مجتبا (برادرزاده‌ی زهرا) که فوتبالیه و عاشق پرسپولیسه، گفت احتمالا یه بازی پر گل پیش رو داشته باشیم، نظر خودش ۴-۱ به نفع بلژیکه. من که گفتم چرا اینطور فکر می‌کنی؟ چهارتا از بازیکنای بلژیک رو اسم برد و گفت خیلی قوی‌ان. والا من هیچ کدومشون‌و نمی‌شناختم، و حدسم اینه که بلژیک قراره دو هیچ ایران‌و ببره.

    من همیشه‌ی خدا می‌گم که من فوتبالی نیستم، ولی یادم نمیاد هیچ‌وقت گفته باشم که عاشق فوتبال بازی کردنم، خصوصا اینکه دفاع باشم. نزدیک‌ترین تجربه‌ی من به فوتبال، برای دوران مدرسه بود. همیشه بلااستثنا دفاع بازی می‌کردم.

    یکی از سال‌های دوره‌ی راهنمایی، یه هم‌کلاسی داشتم به اسم عبدالله. عبدالله بچه‌ی روستا بود، صبح‌های زود با سرویس از روستاشون همراه با چند نفر دیگه میومد شهر، مدرسه. این پسر خیلی مظلوم بود. تُنِ صداش هم خیلی پایین بود. خیلی پیش می‌اومد دبیرها ازش بخوان موقع حرف زدن صداش‌و ببره بالا. نمره‌های خوبی هم نداشت. اما یه ویژگیِ خیلی خاص داشت. نمی‌دونم توی روستا چه فعالیتی می‌کرد، من اصولا هیچ‌وقت با هیچ‌کسی اون‌قدری صمیمی نمی‌شدم که از زندگیش بدونم، ولی هر فعالیتی که می‌کرد باعث شده بود قدرت‌بدنیِ زیادی داشته باشه.

    عبدالله خر-شوتِ کلاس‌مون بود. زنگ ورزش موقعِ تیم‌کشی، همه دوست داشتن عبدالله حمله‌ی تیم‌شون باشه. اون‌قدر قدرتِ پاش زیاد بود که وقتی شوت می‌کرد، همه جاخالی می‌دادن تا توپ بهشون نخوره. آخه شوت‌هاش به سادگی آدم‌و کبود می‌کرد.

    (ادامه در قسمت بعد…)

  • زنگ نزدن! (مصاحبه‌ی کاری، بخش سوم)

    نهایتا دیروز باید زنگ می‌زدن. نزدن. یعنی که احتمالا با شخص دیگه‌ای خواستن همکاری کنن. توی جلسه‌ی آخر مصاحبه، گفتن ما بر اساس توانایی فنی، لوکیشن (آخه برای موقعیت دورکاری، لوکیشن چه به دردتون می‌خوره؟) و حقوق درخواستی، با یکی از کاندیداها پیش می‌ریم.

    شاید به‌ظاهر عجیب باشه، ولی از اینکه ریجکت شدم ناراحت نیستم که هیچ، احساس رهایی می‌کنم. همون‌قدر که دنبال شغل بودن و مصاحبه رفتن ممکنه دشوار و پرفشار باشه، همون‌قدر هم مشغول‌شدن در موقعیت جدید فشارهای جدیدی رو ایجاد می‌کنه، شاید حتا بیشتر از قبل. همینه که آدم ترجیح می‌ده توی این بلاتکلیفی باقی بمونه. توی بلاتکلیفی امید هست. ولی اگه جایی مشغول شده باشی، دیگه باید خودت‌و جمع‌وجور کنی و سخت کار کنی، خصوصا اگه فضای اون تیم سمی باشه.

    حقیقتش توی آخرین تیمی که بودم، شش ماه اول همه‌چیز خیلی خوب پیش رفت. فشار کار زیاد بود، ولی قابل تحمل. ولی از وقتی که مدیر فنی تغییر کرد، همه‌چیز عوض شد. مدیر فنیِ جدید اعتقاد داشت که باید پروژه رو با سرعت ببره جلو و ناجی باشه، حتا اگه با این کار تبدیل بشه به منفورترین فرد شرکت. می‌خواست از چهار نفر به اندازه‌ی ۸ نفر کار بکشه. و همینطور که معلومه، فشار عجیب‌غریبی رو‌ داشتیم تحمل می‌کردیم. بقیه‌ی اعضای تیم مجرد بودن و مشکلی با این نداشتن که از صبح تا نیمه شب پای سیستم باشن و حتا ناهار و شامشون‌و پای سیستم و توی جلسه بخورن، ولی من که متأهل بودم و می‌گفتم «خب من باید برم ناهار»، به همگی برمی‌خورد. یا وقتی می‌گفتم من تا فلان‌تایم هستم چون بعدش باید برم بیرون و همسرم رو جایی برسونم، همه یه‌جور دیگه‌ای نگاهم می‌کردن. انگار با سکوتشون داشتن می‌گفتن «ما داریم این وسط لِه می‌شیم بعد شما حرف از تموم شدن تایم کاریت می‌زنی؟» انگار تموم‌شدن تایم کاری توی اون تیم معنایی نداشت. امان از وقتی که حرف از مرخصی می‌زدی…

    اون ۶ ماه آخری که در اون تیم بودم، یکی از بدترین تجربه‌های زندگیم بود. شنبه‌ها که جلسات رترو (بازخواست) و پلنینگ (از کی باید بیگاری بیشتری بکشیم؟) داشتیم، عزا می‌گرفتیم! نه فقط من، که زهرا هم همینطور… از اونجایی که دورکار بودم، زهرا هم تمام جلسات بی‌پایان، کمبود وقت و تفریح و همه‌ی مصائب کاریم رو تحمل می‌کرد. گاهی حتا صبح‌ها از شدت استرس نمی‌تونستم صبونه بخورم؛ یادمه چنین چیزی رو آخرین بار توی دبستان تجربه کرده بودم. خلاصه که یه بار این مدیر فنیِ بی‌تجربه و منفور سر یک مسئله‌ی کم‌اهمیت شروع کرد به بگومگو کردن. منم کم نذاشتم و تبدیل شد به یه جدلِ تمام‌عیار. همین شد که فرصت رو غنیمت شمردم و استعفانامه‌م‌و براشون فرستادم. بیرون اومدن از اون شرکت یکی از بهترین کارهایی بود که انجامش دادم. حالا هم هربار می‌خوام برم سر یه شغل جدید، نگرانم که نکنه دوباره همون اتفاقا بیفته. ولی خب، فعلا که زنگ نزدن و از مواجهه با این تجربه فاصله گرفتم. از فردا دوباره باید رزومه بفرستم. چیزی که مشخصه، اینه که هیچ‌وقت نمی‌دونیم چی انتظارمون‌و می‌کشه…

  • مصاحبه‌ی کاری (بخش دوم)

    قبل از مصاحبه به شکل عجیبی آب‌خوره می‌گیرم و لیوان‌لیوان آب می‌خورم و باید جوابگو باشم. نزدیک به تایم مصاحبه که شد، لباس پوشیدم، ادکلن زدم، ساعت و حلقه‌م رو هم دستم کردم. زهرا می‌گفت «اونا اگه آدم باشن باید تو رو قبول کنن. چون تو داری برای مصاحبه آنلاین هم ادکلن می‌زنی!»

    من از یه‌جایی به بعد به این نتیجه رسیدم که باید مصاحبه رو هدایت کرد به سمتی که به یک گفتگوی دوستانه‌ی فنی تبدیل بشه. یعنی توش تبادل تجربه کرد، لبخند زد، شوخی کرد، و حتا خندید. البته کم و به‌جا. این کار باعث می‌شه هم استرس مصاحبه برای من کم بشه، هم فضا گرم بشه، و هم من با اعتمادبه‌نفس بیشتری ظاهر بشم. حتا اگه جوابِ سوالی رو بلد نباشم، می‌تونم صادقانه بگم بلد نیستم و یا با فلان‌چیز تجربه‌ی کار ندارم؛ خیلی بهتر از پیچوندنه.

    مصاحبه خیلی خوب پیش رفت. اول جلسه گفتن روالمون این‌شکلیه که اگه امتیازم به حد نصاب برسه برای جلسه‌ی دوم با من تماس می‌گیرن. و من فکر می‌کنم رکورددار امتیازاتشون خودم باشم! آخه خیلی از خودم راضی بودم و حرفه‌ای مصاحبه دادم. اصولا هم همین مهمه. دیگه این‌که بعدش زنگ بزنن یا نزنن، چندان اهمیتی نداره، چون ممکنه حتا با دلایل بی‌مورد یا سلیقه‌ای کیس من رد بشه. هرچند که اگه زنگ بزنن یعنی لیافت داشتن و نخواستن یه نیروی پرفکت رو از دست بدن😁

    با اینکه مصاحبه خوب پیش رفت، ولی این موضوع باعث نمی‌شه که انرژی آدم ته نکشه! بعد از ماه‌ها رفتم سراغ موکاپات دوست‌داشتنی‌م و یه اسپرسوی غلیظ درست کردم. فقط یه اسپرسو می‌تونست من‌و به زندگی برگردونه! حین چشیدنِ ترشی و تلخیِ بی‌انتهای قهوه، به این فکر می‌کردم که با هر مصاحبه، می‌خوام به خودم ثابت کنم که کارم درسته. ولی انگار بهتره دیگه بی‌خیال اثبات کردن بشم و به خودم اعتماد کنم: تو کارت درسته.

    پی‌نوشت: یکی از دوستان گفت که اینجا زیر پست‌ها نمی‌شه کامنت داد و فقط یه تاریخ نشون می‌ده 🙁 واقعا معذرت می‌خوام بابت اینکه این قالبی که برای وبلاگم استفاده کردم این‌قدر ساده‌ست. (برای کامنت دادن باید برید داخل پست!) متاسفانه وقتم خیلی پره و نمی‌رسم خیلی دستی به سر و صورت وبلاگم بکشم. ولی توی اولین فرصتی که بتونم، بهبودش می‌دم🌹

  • مصاحبه‌ی کاری (بخش اول)

    مصاحبه‌ی کاری همیشه جزو دشوارترین بخش‌های زندگی‌م بوده، و امروز هم متاسفانه یه مصاحبه‌ی کاری دارم! می‌دونی تصورم از مصاحبه‌رفتن چیه؟ اینه که انگار وارد اتاقی می‌شی که پر از مار و عقربه، همراه با تمامی موجودات چندش و ترسناک که همه دارن روی هم وول می‌خورن، و تازه در رو هم از داخل روی خودت قفل می‌کنی! در واقع مصاحبه برای من همون شکنجه‌ی خودخواسته‌ست، که خودخواستگی‌ش هم اغلب از سر ناچاریه، و گاهی هم بخاطر چالش‌طلبی!

    وحشتناک‌ترین مصاحبه‌ای که تا حالا رفتم، اولین مصاحبه‌ی انگلیسی‌م بود که مال سال‌ها پیشه. شاید باورتون نشه، ولی اون مصاحبه، اولین تجربه‌ی مکالمه‌ی انگلیسی‌م هم بود! یعنی من قبل از اون روز با هیچ‌کسی مکالمه‌ی واقعی انگلیسی نداشتم! بگذریم که کل روز دنبال بهونه‌ای بودم که اون مصاحبه رو کنسل کنم. حتا توی آخرین ثانیه‌ها، تصمیم جدی داشتم که کامپیوترم‌و خاموش کنم و سوار موتورم بشم و از خونه فرار کنم! ولی در نهایت خودم رو راضی کردم که برو مصاحبه حالا که این‌قدر استرس کشیدی. رفتم. تازه فهمیده بودم اون انگلیسی‌یی که توی ذهنم حرف می‌زدم با انگلیسی که به زبون میارم زمین تا آسمون فرق می‌کنه.

    همینطور که داشتم با کلی تته‌پته و با مبتدی‌ترین کلمات و لهجه‌ی داغون با اون خانوم ارمنی صحبت می‌کردم، دیدم یه لبخند ملیحی روی لبشه. معرفیم رو قطع کردم و گفتم فکر می‌کنم انگلیسی‌م خیلی بده! خانومه با همون لبخند ملیح و لهجه‌ی ارمنیش گفت که نه، انگلیسیت خوبه و لطفا ادامه بده! اصلا نتونستم به حرفش اعتماد کنم. اونجا بود که فقط دوست داشتم زمین دهن باز کنه و برم توش! جوونی بود و خامی. شنیده بودم که برای غلبه بر ترس‌هات باید بری تو دلشون! اما گویا این راهکار همیشه هم جواب نمی‌ده!

    البته درسته که خستگی و کوفتگیِ جسمی و روانی اون مصاحبه تا روزها با من بود، ولی من چشم‌سفیدتر از این حرفا بودم که دیگه مصاحبه‌ی انگلیسی نرم. یادمه اون دوره چندتا مصاحبه‌ی دیگه هم رفتم، حتا یکی از مصاحبه‌های فنی رو به معنای واقعی ترکوندم! (چون بیشتر حل مسئله بود و کمتر حرف‌ زدیم😁) بعدتر حتا یه ماه با یه شرکت آلمانی وارد همکاری شدم، اما چون از مدیرش بدقولی دیدم، بی‌خیال اون موقعیت شدم.

    خداروشکر مصاحبه‌ی امروز انگلیسی نیست! با نوشتن این خاطرات هم دارم فقط استرسم رو بیشتر می‌کنم. فی‌الحال یه پرانول بخورم تا ببینیم مصاحبه چطور پیش خواهد رفت!

  • استامبولی

    امروزم رو خیلی خوب شروع کردم، با کلی انرژی و حس خوب، و صبحونه‌ی مورد علاقه‌م: نون‌ پنیر گوجه خیار با نیمرو! این‌قدر انرژی داشتم که می‌تونستم یه کوه‌و جابه‌جا کنم! داشتیم با زهرا چای سبزِ صبح‌گاهی‌مون‌و می‌خوردیم که دیدم گوشیم زنگ می‌خوره. از عمیق‌ترین نقطه‌ی وجودم آه کشیدم. کاش زنگ نمی‌‌زد. مامان بود.

    گاهی می‌دونی که می‌تونی با یه کار خیلی کوچیک، جلوی خراب‌شدن روزت‌و بگیری. سُر دادن انگشتت روی دکمه‌ی قرمزِ گوشی کار آسونیه، ولی انجامش نمی‌دی! جواب دادم. از قبل می‌دونستم یه بحثِ کاملا بی‌نتیجه پیش رو داریم. بحثِ خواستگاری هنوز ادامه داره. و داره مدام جدی‌تر می‌شه، با وجود تمام باگ‌های عجیب‌غریبش. این‌وسط من شاخ‌هام هم هربار بلندتر می‌شه وقتی رفتارهای عجیب‌غریبِ این دخترک رو می‌بینم. حرف من اینه که این‌قدر عجله نکنید و اجازه بدین این دو نفر یکی‌دوسال باهم آشنا بشن، اون‌موقع من دست‌به‌سینه در خدمتتونم و از خواستگاری هم استقبال می‌کنم، ولی نه الان و با این شرایط. مشکل هم اینجاست که نمی‌دونم کدوم طرف تنور رو داغ دیده و می‌خواد خمیر رو زودتر بچسبونه.

    تلاش زیادی برای آرام‌سازی خودم بعد از تماسی که داشتم انجام دادم. بعد یهو صدای جیرجیرکِ گوشیم در اومد ودیدم یه پیامک واریز دارم. خوشحال شدم، بالاخره عیدیِ امسالم رو دریافت کردم! به مبلغ واریزی که نگاه کردم لبخند روی صورتم خشک شد. مدیرم مبلغ رو کمتر از چیزی که باید زده بود. توی بله پیام داد: «مهندس باقی‌مونده‌ی عیدی واریز شد». بعد از تشکر، بهش گفتم که عیدی ۴۰۴ فلان‌قدر بوده، کمتر واریز کردی. گفت «فکر نمی‌کنم، ولی بررسی می‌کنم»! براش یه اسکرین‌شات هم فرستادم. بعد از اینکه پیامم رو سین کرد، یک‌ ساعت بعد گفت: نه حداقل، نه حداکثر، وسط رو گرفتم که نه سیخ بسووزه نه کباب. من انتظار نداشتم انرژی‌ای که امروز داشتم رو این‌شکلی خرج چنین چیزایی کنم. یه سری مذاکرات انجام دادیم تا بالاخره متقاعد شد که کل عیدی رو واریز کنه. من از الان عزا گرفته‌م دو ماه دیگه که باید قراردادو تمدید کنم چطوری باید افزایشِ حقوقی که حقمه رو بگیرم ازش. جالبیش اینه که می‌دونم رفتار امروزش هم کاملا برنامه‌ریزی شده بوده، برای قدرت‌چونه‌زنیِ دوماه دیگه‌ش!

    یه سر به لینکدین زدم. بعد از پنج ماه یه پست گذاشتم. آخرش گفتم دنبال کار می‌گردم، بکند Node.js و فرانت هم React/Next. ولی حالا بعد از ۵ ساعت دیدم پستم فقط ۱۷ تا ایمپرشن گرفته. قبل از قطعیِ نت توی دی و اسفند، یه فعالیتی رو توی لینکدین شروع کرده بودم و پست‌هام روزانه بین ۳۰۰ تا هزار ایمپرشن می‌گرفت. رفتم جابینجا. برای همون تعدادِ کم موقعیت شغلی هم رزومه فرستادم.

    فکر می‌کنم هیچ چاره‌ای جز ادامه‌دادن نداریم. هنوز حس می‌کنم می‌تونم یه کوه‌و جابه‌جا کنم، ولی کمی خسته‌تر، کمی آهسته‌تر. فکر می‌کنم نباید از هیچ موقعیتی برای لذت‌بردن غفلت کرد. ناهار یه استامبولیِ خوشمزه داشتیم. وقتی می‌خواستم قاشق رو مثل بیل بزنم توی برنج، کمی مکث کردم. چه چیزی باعث می‌شد از این موقعیت لذت بیشتری ببرم؟ قاشق رو گذاشتم روی سفره. یه‌عالمه ادویه‌ی تند و معطرِ پاکستانی به غذام پاشیدم و شروع کردم به خوردن، با دست.