هالی هیمنه

در جست‌وجوی زندگی

دسته: زیر پوست زندگی

  • گریز از مرکز

    امشب مهمون داشتیم. یه جمع کوچیک ولی صمیمی ۵ نفره که با احتساب طوطو خانم می‌شیم ۶ تا. جالبه که ما توی این سه سالی که از ازدواج‌مون می‌گذره تلاش نسبتاً قابل‌قبولی برای ایجاد ارتباط جدید با آدم‌ها داشتیم ولی تقریبا همیشه به در بسته می‌خوردیم. این جمع پنج‌نفره تنها جمعی بوده که هیچ‌وقت صمیمیتش برامون کم نشده. البته اینکه دو نفرشون برادرزاده‌های زهرا هستن بی‌تاثیر نیست؛ به قول قدیمی‌ها خون خون رو جذب می‌کنه.

    امروز بعد از کلی بازی مختلف، رفتیم سراغ غیبت‌کردن. مائده پیشنهاد داد همه‌مون به تک‌تک افراد جمع از ۰ تا ۱۰۰ نمره بدیم. جالبیش این بود که نمراتی که به هم می‌دادیم همه بالای ۹۰ بود. و حقیقت هم اینه که همه‌ی افراد به همدیگه حس خوبی داریم. امیدوارم همینطور باقی بمونه، چون واقعا پیدا کردن چنین جمع‌هایی مثل پیدا کردن طلا از دل سنگه.

    شب که بچه‌ها رفتن، زهرا خیلی خسته بود و خوابش می‌اومد. من بهش گفتم امشب بازم از اون شباست که سرم شلوغه و خوابم نمی‌بره. گفت بنویس. نوشتن همیشه برام راه‌گشا بوده. ولی بحث اینه که در بی‌کلمه‌ترین حالت ممکنم هستم. یادم اومد که قبلا توی چنین شرایطی هزاره‌نویسی می‌کردم: شروع می‌کردم به برون‌ریزی و بی‌وقفه هزار کلمه توی ورد تایپ می‌کردم. و جالبیش اینه که حتا فکر کردن به این هزاره‌نویسی باعث شد بفهمم مشکلم چیه: فاطمه، خواهرم!

    می‌دونم که شرایط سختی رو داره از سر می‌گذرونه. زندگی به هیچ‌کدوممون هیچ‌وقت راحت نگرفت. فاطمه هم بعد از بیماری و مرگ بابا، مثل همه‌مون ضربه‌ی بدی خورد. از سال پیش تصمیمش رو گرفت که بی‌خیال تحصیل بشه و کار کنه. اوایل توی هر شغلی که می‌رفت یه ماه هم دووم نمی‌آورد. ولی یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهاش اینه که حالا بیش از ۶ ماهه که سر شغل آخرش مونده و داره پیشرفت می‌کنه. این پیشرفت کردن داره اعتمادبه‌نفسش رو هم می‌بره بالا. خوشحالم که مسئولیت‌پذیری رو یاد گرفته. ولی چیزی که عمیقا ناراحتم می‌کنه اینه که: حرف از خواستگاری می‌زنه.

    آخه حرف از ازدواج و خواستگاری؟ اونم توی بیست سالگی که هیچ ایده‌ای نداری که ازدواج توی این سن چطور می‌تونه زندگی‌ت‌و تباه کنه؟ وقتی می‌بینم چشمش‌و‌ به روی همه‌ی باگ‌های طرف مقابلش بسته، از خشم نمی‌تونم جلوی خنده‌م‌و بگیرم. وضع مالیِ خوب هیچ‌وقت نتیجه‌اش یه زندگیِ خوب و شاد نمی‌شه؛ نه وقتی که هنوز خودت نفهمیدی زندگی یعنی چی، خوب‌بودن یعنی چی، شاد بودن یعنی چی. ازدواج‌کردنِ این‌شکلی، وقتی که هنوز چند ماه بیشتر نیست طرف مقابل رو می‌شناسی، مثل قمار کردن کل زندگی‌ت روی شانسیه که نداری. هیچ‌وقت فرار کردن از مشکلات نتیجه‌ی خوبی نداره، فقط آدم‌و بیشتر توی منجلاب فرو می‌بره.

    می‌دونم که باید بهش زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم. بار قبل که باهاش حرف زدم انگار درست حرف‌هام‌و نفهمیده. کاش نزدیک بود و می‌شد حضوری باهاش حرف زد. حضوری خیلی بیشتر از پشت گوشی می‌تونم روش تاثیر بذارم. ولی فکر کنم باید این‌قدر طفره نرم. نمی‌تونم این‌قدر از مواجهه باهاش فرار کنم. سخته که بپذیرم باید باهاش راجع به چنین مسائلی صحبت کنم، ولی بخوام قبول کنم یا نه، این دختر حالا ۲۰ سالشه. غبطه می‌خورم به اینکه رابطه‌ی زهرا با دختر برادرش که تقریبا هم‌سن فاطمه‌ست این‌قدر نزدیک و صمیمیه. با اینکه همیشه رابطه‌ی خوبی با فاطمه داشتم، ولی هیچ‌وقت باهم صمیمی نبودیم. بهمون یاد نداده بودن صمیمیت چه شکلیه. و حالا توی چنین موقعیت‌هایی دچار بی‌کلمگی می‌شم…

    پی‌نوشت: دردِ قوزک پا! جزو جدیدترین دردهای عصبیه که دارم این روزها تجربه‌ش می‌کنم.

  • رنج تحمیلی

    ۹ اسفند که جنگ با اون اوج شروع شد، یکی از قوی‌ترین راه‌ها برای حفظ آرامشم «نوشتن» بود. وقت و بی‌وقت می‌رفتم سراغ نوت گوشیم و اون‌قدر می‌نوشتم که دیگه چشمم خیره می‌دید. روزای اول جنگ اتفاقات مهمی افتاد، یادداشت اون روزا رو جایی منتشر نکردم. با خودم گفتم یه روزی که ایران آزاد بشه این نوشته‌ها رو توی یه وبلاگ آرشیو می‌کنم.

    اینترنت‌و بعد انفجارها توی پاستور خیلی سریع قطع کردن. از اون موقع ۸۸ روز ما نت نداشتیم. چندوقت‌یه‌بار با کلی دردسر و فرسایش روانی به تلگرام وصل می‌شدیم ولی حتا نمی‌شد عکس‌ها رو باز کرد. همین که می‌دیدیم چندتا از دوستامون هنوز هستن و از هم خبر داریم، مایه‌ی دلگرمی بود. وقتی بندازنت توی سلول انفرادی، یه سوراخ که بشه خیلی محدود هم بیرون رو باهاش دید، غنیمته.

    امروز به نظر میاد قطع‌ترنت داره تبدیل به فیلترنت می‌شه. معلوم هم نیست همون فیلترنت سابق باشه، به قول مکسی شاید یه وایت‌لیستِ گسترده باشه. ولی برای ما هیچ‌وقت هیچ‌چیزی به قبل از دی برنمی‌گرده. من هنوز توی نوت گوشی می‌نویسم. یادمون نمی‌ره خیابونایی که بوی خون می‌داد رو با دلقک‌بازی‌هاشون به کثافت کشیدن.

    پریشب که بعد ۱۲ از خونه رفتیم بیرون (معمولا شبا این موقع می‌ریم بیرون که قاتی دلقک‌ها نشیم) تا یه دوری بزنیم، ورودی بوستان یکی از آشناها رو دیدیم. ایشون توی یکی از ادارات دولتی کار می‌کنه. یه شوخی کثیف راجع به اینکه «پرچم‌تون کو؟» شروع کرد. شوخی رو ادامه دادیم تا حرف از پول گرفتن شد. من که فکر می‌کردم همچنان داره شوخی می‌کنه، باورم نشد. بعد اومد چندتا مثال زد و تعریف می‌کرد فلان فامیل‌مون که اصلا اهل این چیزا نبود باند بسته به ماشینش و با کلی پرچم شبا می‌ره بیرون. ازش که پرسیده بودن فلانی تو چرا دیگه؟ گفته بود بخاطر پولش! می‌گفت به تعداد افرادی که توی ماشینت باشن و هرچندتا ماشین و پرچم که دنبالت راه بندازی، پول می‌گیری. می‌گفت بعضیا هم احمقن نمی‌دونن اونی که افتادن دنبالش داره پول اینا رو هم می‌ذاره توی جیبش و لام‌تا‌کام حرفی نمی‌زنه بهشون. من و زهرا یهو دوزاری‌مون افتاد که چرا صاب‌خونه‌مون که اصلا اهل این چیزا نبود خیلی وقته هرشب راس ساعت نه‌ونیم با ماشینی که هزارجور چیز بهشه می‌ره بیرون. قبلا خیلی برام نفرت‌انگیز بودن. حالا ولی بیشتر رقت‌انگیزن.

    خوشحالم از اینکه افرادی که به تلگرام وصل می‌شن داره بیشتر می‌شه. دیشب که توی گروه خونوادگی‌مون توی تلگرام حرف می‌زدیم، دیدم چقدر زندگی‌مون‌و توی این ۸۸ روز سخت«تر» کرده بودن. و چقدر این رنجِ تحمیلی با زندگیامون عجین شده…

  • Interstellar 2014

    نوجوون که بودیم، یه مراسم برای فیلم‌دیدن داشتیم. جمعه‌ها بلااستثنا برنامه‌مون فیلم بود. ناهارمون تموم نشده می‌رفتیم پشت میز کامپیوتر و می‌نشستیم روی صندلیای پلاستیکی. من هیچ‌وقت توی پروسه‌ی انتخاب و دانلود فیلم قرار نمی‌گرفتم، اما مطمئن بودم حالا که برم بشینم پشت لپ‌تاپ، داداشم یه فیلمِ خوب دانلود کرده. فقط هم کیفیت 1080. انگار روی این موضوع وسواس داشت، چون من همین الان هم بیشتر از 720 دانلود نمی‌کنم.

    یازده‌سال پیش، یه عصر که ناهارمون‌و خورده بودیم و طبق معمول پسرعمو هم مهمونمون بود، سه‌تایی رفتیم توی اتاقِ کامپیوتر و نشستیم پشت لپ‌تاپ. چون منم میز و کامپیوترم توی همون اتاق چسبیده به میزِ حجت بود، اسمِ اتاق رو گذاشته بودیم «اتاقِ کامپیوتر». داداشم فیلم رو پلی کرد. Interstellar 2014 بود. فیلم اوایلش خیلی خسته‌کننده بود. موقع فیلم دیدن اگه از خودت علائمِ سررفتگیِ حوصله نشون می‌دادی یا هرکاری غیر از خیره‌بودن به صفحه‌ی لپ‌تاپ می‌کردی، حجت بهت غر می‌زد. فقط هم غر نمی‌زد؛ مثلا پسرعمو که موقع فیلم‌دیدن گوشیش‌و در میاورد و توی گوشیش می‌چرخید، حجت فیلم رو پاز می‌کرد و برمی‌گشت سمت پسرعمو، بهش می‌گفت هروقت کارت تموم شد بگو پلی کنم.

    من نه به‌خاطرِ سخت‌گیری حجت، بلکه بخاطر اینکه دوست داشتم فیلم رو بفهمم، چشم ازش برنمی‌داشتم و سعی می‌کردم همزمان هم بتونم زیرنویس بخونم و هم ببینم توی فیلم چی می‌گذره. خیلی سخت بود هم‌زمان هردوتا کارو انجام بدی. فکر می‌کنم اون روز هیچی از Interstellar نفهمیدم. فقط اینکه توی سفینه و فضا بودن برام خیلی جذاب بود. یادم نمیاد توی این ۱۱ سال چند بار این فیلم رو دیدم. شاید ۱۰ بار یا بیشتر. یادمه اوایل این فیلم برام مثل یه معما بود، هربار که دوباره می‌دیدیمش گِره‌های بیشتری توی ذهنم باز می‌شد؛ به جوابای بیشتری می‌رسیدم؛ بیشتر معنیِ هر سکانس رو متوجه می‌شدم. ولی حالا دیگه بخاطر معماهایی که نولان توی سکانس‌به‌سکانس این فیلم گذاشته نمی‌بینمش.

    دیروز این فیلم رو با زهرا دیدیم. زهرا می‌گفت هیچ‌وقت نتونسته ۴۰ دقیقه از این فیلم‌و ببینه. من هربار بهش یادآوری می‌کردم که یک ساعت اول فیلم خسته‌کننده‌ترین بخش فیلمه و هرچی می‌ره جلو بهتر می‌شه؛ بهترین حالتش هم اینه که قبلا این فیلم‌و دیده باشی و دوباره بخوای ببینیش! توی مواقعی که کوپر داشت مورف‌و ترک می‌کرد، وقتی مورف فهمیده بود شبح داره بهش می‌گه نذار بابات بره، وقتی کتاب‌های کتاب‌خونه می‌ریخت، من می‌دونستم زهرا حوصله‌ش با این سکانسا سر می‌ره؛ می‌دونستم بازی و فیلم‌برداریِ ۱۱ سال پیشِ این فیلم خصوصا یه ساعت اولش برای زهرا جذابیت نداره، اما خودم توی همه‌ی این لحظات مقاومت می‌کردم تا اشک نریزم. البته که خیلی موفق نبودم؛ سکانس به سکانس فیلم قابلیت این‌و داره که ازم اشک بگیره یا مو به تنم سیخ کنه. خوشحالم که زهرا تماشای این فیلم رو باهام همراهی کرد و در نهایت لذت دیدن این فیلم رو چشید. آخرش حتا او هم اشکش در اومد…

    اگه بخوام تاثیرگذارترین فیلمی که دیدم رو معرفی کنم، بدون شک Interstellar ـه. تنها فیلمیه که بعد از بارها و بارها دیدن باز هم می‌شه تماشاش کرد و ازش لذت برد و همراه با کوپر و مورف اشک ریخت، یا حتا گریه کرد. و چه چیزی ارزشمندتر از تجربه‌ی کاتارسیس بعد از دیدن یه اثر هنریه؟

    پی‌نوشت: تجربه‌ی دیدن Project Hail Mary باعث شد دوباره به سمت شاهکار نولان کشیده بشم. ناگفته نمونه که این فیلم هم فوق‌العاده بود و حتما پیشنهاد می‌شه.

  • شاهنامه‌خوانی به سبک طوطو

    یکی از روتین‌های زهرا اینه که با پادکستِ شاهنامه‌خوانیِ امیر خادم، شاهنامه رو بخونه. روزای اول جنگ که نت قطع بود و هیچ‌گونه دسترسی نداشتیم، زهرا چند روز بی‌پادکست موند و خیلی اذیت شد. اون موقع هنوز فیلترنت رو به این کثافتی که الان هست نکشیده بودن و کانفیگ‌ها گیگی یه میلیون رو به خودشون ندیده بود، اگه می‌تونستی به گیت‌هاب وصل شی، از بین هزاران کانفیگ‌ رایگانی که روزانه آپدیت می‌شه می‌تونستی چندتایی کانفیگ پیدا کنی که وصل می‌شه. منم هربار که حدود یه ساعت داشتم کانفیگ تست می‌کردم و بالاخره یه کانفیگ وصل پیدا می‌کردم، با کلی ذوق‌وشوق کانفیگ رو با qrcode به گوشی زهرا منتقل می‌کردم و او هم سریع می‌رفت کست‌باکس و ادامه‌ی پادکست رو می‌ذاشت روی دانلود. وقتایی که کانفیگ سرعتش خوب بود و زهرا می‌تونست چندتا اپیزود باهاش دانلود کنه، خیلی خوشحال می‌شدم. می‌گفتم به اون یه ساعت وقت و روانی که گذاشتم می‌ارزه.

    از همون اولین روزایی که زهرا همراه با پادکست امیر خادم شاهنامه رو می‌خوند، متوجه علاقه‌ی شدید طوطوخانم به شاهنامه شدیم. کافی بود زهرا بره بشینه روی مبل و کتاب رو باز کنه و پادکست پلی بشه، طوطو از هرجای خونه که بود پر می‌زد و می‌رفت می‌نشست روی شاهنامه. کم‌کم دیدیم علاقه‌ی طوطو به شاهنامه این‌قدری زیاده که اقدام می‌کرد به جویدن صفحات شاهنامه. از اونجایی که شاهنامه هدیه تولد زهرا بود و اون موقع هم نزدیک ۴ میلیون پول پاش رفته بود، من همین که احساس می‌کردم طوطو می‌خواد شاهنامه بخوره، مثل عقاب پر می‌زدم و می‌رسیدم بالا سرش. رفته رفته فهمیدیم طوطو علاقه‌ی زیادی هم به نوشتن و لوازم تحریر داره. دیگه زهرا وقتی شاهنامه‌خوانیش رو شروع می‌کرد چهارتا اتود می‌ذاشت جلوی طوطو و طوطو تا مدت‌ها باهاشون مشغول بود.

    اخیرا یکی از مشکلات‌مون این بود که طوطو دون نمی‌خوره و فقط سر سفره با ما، برنج یا عدس یا اسپاگتی و باقی غداهای آدمیزادی می‌خوره. ما که نگران شده بودیم روش‌های مختلفی رو تست کردیم که طوطو دون‌خوردن رو فراموش نکنه. تازگی‌ها ولی یاد گرفتم که طوطو رو ترغیب کنم به دون خوردن. چطوری؟ اولا که توی یه ظرف غذا که خارج از قفسشه دون می‌ریزیم. بعد ظرف غذا رو می‌ذارم نزدیکی طوطو و شروع می‌کنم تند و سریع و صدادار، با انگشتم می‌کوبم توی دونه‌ها؛ و صدایی تولید می‌شه دقیقا مثل وقتی که طوطو گرسنه‌ست و داره تند تند دون می‌خوره. طوطو هم که می‌بینه من حریص‌تر از خودش دارم به دون‌ها نوک می‌زنم، فکر می‌کنه که نباید اجازه بده من ارزن و کتان و تخم‌جاروهای خوشمزه‌ش‌و تموم کنم، اشتهاش باز می‌شه و شروع می‌کنه به مسابقه دادن با من.

    می‌خواستم بگم اینایی که بدو بدو می‌رن نت پرو بگیرن، انگار دیدن یکی قبل از اونا توی نت پرو داره نوک می‌زنه و فکر کردن چه خبره. ولی دیدم مگه کسی توی کثافت نوک می‌زنه؟ نه. حتا انگشت هم نمی‌شه زد. کثافت کم‌وزیاد نداره؛ کثافته.

  • یه پرس قیمه و‌ قورمه

    فکر کنم آخرین بار اواخر اسفند بود که از رستوران غذا گرفتم. امروز که برنامه‌ی ناهارمون بهم ریخت و دوست هم نداشتیم فلافل یا کتلت بخوریم، قرار بر غذای رستورانی شد. ما توی شهری زندگی می‌کنیم که قیمت‌ها نسبتا پایین محسوب می‌شه، تازه از جایی هم غذا می‌گیریم که به نسبتِ کیفیت عالی‌یی که داره، قیمتش خیلی به‌صرفه‌ست. غذایی هم که گرفتیم قیمه و قورمه‌ی ساده بود. وقتی که رسید رو گذاشت جلوم و گفت ۷۰۰ تومن می‌شه، سه ماه پیش از جلوی چشمم گذشت که با همین قیمت یه پرس زرشک‌پلو با مرغ و یه پرس جوجه گرفتم. (ناگفته نمونه که اون موقع هم شوک شدم، آخه بار قبلش همینا ۵۰۰ شده بود.) بدون اینکه شوک بشم، کارت کشیدم. دیگه این‌قدر بابت قیمت‌ها شوک شدم که اون قسمتِ مغزم گویا سوخته‌.

    غذا رو که آوردم خونه، زهرا سفره رو پهن کرده بود. پرسید «با چه سرعتی مگه رفتی که کلا ۸ دقیقه طول کشید؟ ۳ رفتی و ۳و۸ دقیقه اینجایی!» گفتم «با همون سرعت همیشگی رفتم، فقط خلوت بود. قبلا یادته ساعت ۱ می‌رفتم و عدد نوبتم که روی رسید نوشته بود بالای ۳۰۰ بود؟ الان که ساعت ۳ رفتم، نوبت رو نوشته بود ۲۴۷!»

    عادت دارم وقتی قیمت چیزی زیاد می‌شه، از زهرا می‌خوام حدس بزنه که قیمت جدیدش چقدر شده. همیشه هم زهرا حدسش بیشتره. ولی این‌بار که ازش خواستم حدس بزنه، گفت ۶۰۰ تومن. خوشحال شدم راستش؛ فقط من نیستم که احساس می‌کنم همه‌چی عجیب‌غریب داره گرون می‌شه. قیمه‌ی این رستوران‌و خیلی دوست دارم. بهترین قیمه‌ی رستورانی‌ایه که خوردم. زهرا هم قورمه‌‌سبزی‌ش‌و دوست داره؛ حسابی هم زیره می‌زنن بهش. ولی بی‌اغراق هیچ کدومشون به پای قیمه و قورمه‌سبزی‌هایی که زهرا می‌پزه نمی‌رسه.

    ذهنم خیلی درگیر بود و با سرعت عجیبی غذام‌و تموم کردم. نمی‌دونم ذهنم درگیر قیمت‌ها بود، درگیر حقوقم بود، یا درگیر اینکه بلاگیکس داره همه‌ی تلاشش‌و می‌کنه که نذاره وگزیست وبلاگا رو بخونه. شایدم درگیر همه. انگار تنها چیزی که می‌تونه خشمم‌و فقط کمی کم کنه، اینه که راه جدیدی برای دور زدن محدودیت بلاگیکس پیدا کنم (که می‌کنم). بلاگیفای هم که قرار شده از ۱۲ شب تا ۷ صبح خاموش باشه، انگار سوپرمارکته. امروز محمدرضای آسمانم هم بهم گفت برای سرویس‌های مرتبط با وبلاگ نمی‌شه پلن مالی چید چون اولا جامعه‌ی کوچیکی داره و بعدش هم وبلاگ‌نویسا هزینه نمی‌کنن براش. دیدم بی‌راه نمی‌گه. نهایتا این وسط بلاگیکس مونده که دیکتاتورتر از قبل داره کاربر مسدود می‌کنه و پست و کامنت حذف می‌کنه و دسترسی قطع می‌کنه. ما وبلاگنویسا هم عجیب موجوداتی‌ هستیم که هنوز وجود داریم و می‌نویسیم. ولی من جا نمی‌زنم؛ تا هرجا بتونم وگزیست رو می‌برم جلو، شاید فرجی شد.

  • یه چمدون پر از صد دلاری

    احساس می‌کردم که باید قدردان این لحظه باشم، همین لحظه‌ای که ظهرِ جمعه بی‌دغدغه روی مبل لم دادم و لشینگ‌دِی ام رو سپری می‌کنم. سراسر مغزم شده بود قدردانی و سپاس‌گزاری. ولی کمی‌ عمیق‌تر که به خودم نگاه کردم، دیدم مگه غیر اینه که معمولا وقتی چیزی رو از دست داده باشی قدرش رو می‌دونی؟ دیدم اون احساس قدردانی‌ همه‌ش سرپوشی بوده روی اضطرابی که سراسر وجودم‌و در بر گرفته.

    اخیرا حجم افرادی که به انواع گوناگون دچار چالش‌های مالی هستن خیلی زیاد شده. و یا شاید بهتر باشه بگم حجم چالش‌های مالی برای افرادی که باهاشون در ارتباطیم بیشتر شده. شنیدن و دیدن افراد توی این شرایط باعث می‌شه که دوست داشته باشم بهشون کمک کنم. گاهی دلم می‌خواد یه چمدون پر از صددلاری داشته باشم و ماموریتم این باشه که این پول رو بین افرادی که می‌دونم بهش نیاز دارن تقسیم کنم. ولی خب این فانتزی نهایتا برای چند دقیقه باعث تسکین ذهنم می‌شه، نه بیشتر. و وقتی هم که به واقعیت برمی‌گردم می‌بینم منم دقیقا به اندازه‌ی همون افراد دچار چالش‌های مالی‌ام، فقط نمی‌خوام بهشون نگاه کنم. منم هر لحظه اضطراب این رو دارم که ممکنه کارم‌و از دست بدم و توی این فاجعه‌ای که یه عده معلوم‌الحال برامون درست کردن، نتونم کار جدیدی پیدا کنم و دچار بحران بی‌کاری بشم. احساس می‌کنم بی‌کار شدن توی این شرایط حکم افتادن از قایق توی اقیانوسی رو داره که پر از کوسه‌های گرسنه‌ست. امروز توی کانال سپهرداد خوندم که نوشته بود سنگاپور فقط با مدیریت درست و بدون داشتن هیچ‌گونه منابع طبیعی (مثل نفت و گاز و معادن) تونسته به درآمد سالانه‌ی ۹۰ هزار دلار به ازای هر نفر برسه. ولی توی ایران که انواع نعمت‌های طبیعی رو داره، ما با سرعت نور (فقط به صورت معکوس) در عرصه‌ی رفاه و درآمد و تکنولوژی در حرکتیم. امروز ۷۶ روزه که نت نداریم و حقوق پایه‌ی کار زیر ۱۰۰ دلاره. با این‌حال دلقک‌ها شب‌ها توی سیرک‌هاشون آهنگ‌های حماسی پخش می‌کنن و حرف از پیروزی می‌زنن.

  • عمو اودودودو کنم؟

    پیش‌نوشت: خبر خوب اینه که زهرا دوباره وبلاگ‌ زد ؛) حالا می‌شه وبلاگ نیست‌همتا رو دوباره دنبال کرد. امیدوارم بلاگیفای سرویس خوبی باشه و موندگار بشه. وبلاگ نیست‌همتا هم اخیرا به وگزیست اضافه شده و می‌تونید دنبالش کنید😁

    کمرم خیلی بهتر شده. دیگه خونه‌نشین نیستم. دیروز خوشحال بودم از اینکه دوباره می‌تونم اون ۱۶ تا پله رو برم پایین و اون ۴ تا قفل‌وزنجیری که به موتور هست‌و باز کنم! نشستم روی موتور تا برم دنبال زهرا. کمی آهسته‌تر از همیشه رفتم تا بتونم لذت ببرم از موتورسواری و بیرون‌رفتن؛ چیزی که یه مدتی ازم دریغ شده بود. حس خوبی داره که آدم چیزایی که یه مدتی نداشته رو به دست بیاره. فقط یه هندزفری بی‌سیم کم داشتم که تجربه‌ی موتورسواری رو با آهنگ‌های مورد علاقه‌م بیشتر هم کنم. یادم افتاد ماه‌هاست که هندزفریم خراب شده و دیگه توی کیفم نمی‌ذارمش. ناراحت شدم؛ این‌قدر استرس و چالش توی این ماه‌های اخیر داشتیم که دیگه یادمون رفته قبلا چطوری زندگی می‌کردیم و خوش می‌گذروندیم.

    بلوار خیلی ترافیک بود. مسیرم‌و کج کردم و از کوچه‌‌پس‌کوچه‌ها رفتم. سر یه پیچ دیدم چندتا بچه‌ی نیم‌وجبی داشتن بازی می‌کردن. یه «عمو عمو عمو» شنیدم. با من بودن؟ دوباره «عمو عمو عمو». وایستادم تا ببینم کسی داره بچه‌ای رو اذیت می‌کنه یا نه. دیدم یکی از پسربچه‌ها که موی بور و چشمِ رنگی داشت اومد نزدیکم؛ بچه‌ی تودل‌برویی بود. ازش پرسیدم چیزی شده؟ گفت «فندک داری عمو؟» گفتم ندارم. پرسید «کبریت چی، داری؟» گفتم «ندارم، برای چی می‌خوای؟» یادمه من بچه بودم جرئت نمی‌کردم با غریبه‌ها حرف بزنم چه برسه به اینکه چنین چیزایی ازشون بخوام. گفت «می‌خوایم آتیش روشن کنیم.» فندک نداشتم، ولی چطور می‌تونستم کمک‌شون کنم؟ دیدم پسره نزدیک‌تر شد و پرسید: «اودودودو کنم؟» گفتم «اودودودو دیگه چیه؟» اومد دستش‌و گذاشت روی دسته‌ی گاز موتورم. دوباره سوالش‌و پرسید. «اودودودو کنم عمو؟» من هم‌زمان که از پرروگیِ پسربچه متعجب شده بودم، داشتم فکر می‌کردم اودودودو چیه! آهاع! می‌خواست گاز موتورو تا آخر برچرخونه و صدای کات‌آفِ موتور در بیاد. داشتم فکر می‌کردم از دو-سه‌سال پیش که این بنلی ۱۵۰ رو خریدم خودم تا الان صدای کات‌آف موتورو در نیاوردم. پسربچه‌ که دستش روی گاز موتور منتظر چرخوندن بود، اصرار کرد: «بکنم؟؟؟» گفتم چه ضرری داره، منم صدای کات‌آف موتورم‌و برای اولین بار می‌شنوم. «بکن، ولی کم.» تا نهایت گاز داد. موتور چند ثانیه‌ای با صدای بلند اودودودو کرد. گازو چرخوندم سریع. پسربچه راضی نشده بود. «یه‌بار دیگه بکنم عمو؟» «بار آخر.» دوباره صدای اودودودوی موتور بلند شد. گفتم «خب خوبه دیگه، من رفتم.»

    من هیچ‌وقت جواب‌سلام غریبه‌ها رو هم نمی‌دادم. به بچه‌ها هم که می‌رسیدم حتا ارتباط چشمی باهاشون نمی‌گرفتم، چه برسه که بخوام بهشون رو بدم. ولی از وقتی که طوطو گم شد و اون ماجراجویی‌ها رو برای پیدا کردنش از سر گذروندیم نظرم عوض شده؛ از افرادی درخواست کمک برای پیدا کردن طوطو کردم که شاید تا آخر عمرم باهاشون هم‌کلام نمی‌شدم. و جالب بود که اکثرا تلاش می‌کردن بهت کمک کنن وقتی می‌دیدن عروس‌هلندی‌ت‌و گم کردی. از اون موقه‌ست که از ارتباط گرفتن با آدما فرار نمی‌کنم. امروز من به کسی کمک می‌کنم، فردا هم یکی به من. حالا هرکسی بهم سلام کنه جوابش‌و می‌دم. حتا چند وقت پیش به اون پیرمردی که ازم بخاطر جواب‌ندادن سلام‌هاش ناراحت بود، سلام کردم؛ از اون به بعد وقتی از کنار هم می‌گذریم دوباره سلام می‌کنه بهم.

  • مفر

    من بیش از ده ساله دارم برنامه‌نویسی می‌کنم، ولی تا حالا روی هیچ پروژه‌ای مثل وگزیست این‌قدر با علاقه‌ کار نکردم. شده‌م شبیه به اون معماری که روی هزارجور پروژه مختلف کار کرده که برای خودش نبوده. حالا بعد از مدت‌ها یه زمین خالی برای خودش خریده و داره جزء به جزئش رو طوری طراحی می‌کنه که با استانداردهای خودش بخونه، نه با استاندارد‌های کارفرما، یا با محدودیت‌‌های بودجه؛ طوری که می‌خواد از تمام دانش و تجربه‌ش توی این پروژه استفاده کنه و تبدیلش کنه به میراث خودش.

    اما وقتی بعد از یه روز پرجنب‌وجوش، آروم یه گوشه‌ای می‌شینم و خودم‌و می‌ذارم جلوی این سوال که: «واقعا چرا؟ برای چی؟» می‌بینم همه‌ش دارم فرار می‌کنم. فرار از آینده‌ای که تاریکیش از جنسِ قیره؛ چسبنده‌ست. فرار از روزهایی که می‌تونستن خیلی زیبا باشن ولی پر از خشم و نفرتن. روزایی که هر سمتی بری، از هر طرفی نگاشون کنی می‌بینی چیزی هست که شدیدا آزارت می‌ده ولی تو در برابر این ظلم، کاملا بی‌دفاعی. اگه نت رو قطع نکرده بودن احتمالا تا الان یه جای دیگه مشغول شده بودم و وضع مالی‌م بهتر بود. حالا که دیسک کمرم هم دوباره عود کرده خونه‌نشین شدم. حتا جرئت نمی‌کنم برم تا سر کوچه. شدیدا متنفرم از اینکه کمرم وسط راه خسته بشه و مجبور باشم خم‌خم راه برم. یکی از بزرگ‌ترین باگ‌های آدمیزاد بودن هم احتمالا همینه که نمی‌تونی با ضعف‌هات کنار بیایی. ولی خوشبختانه این‌بار کمردردم به شدت قبل نبود. تقویت عضلات گویا جواب داده.

    نمی‌دونم در حال حاضر کار درست چیه، چون گزینه‌ی زیادی نداریم. ولی احتمالا هر کاری که باعث بقامون بشه، درسته. ما باید بتونیم بمونیم تا نبودن یه عده رو ببینیم. نه؟ حالا هر کسی به شیوه‌ای انجامش می‌ده. منم به شیوه‌ی خودم.

    + تازه فهمیدم توی وبلاگم تا حالا به کانال تلگرامم اشاره نکرده بودم! اینم کانال منه: لینک

  • لومبوساکرال

    خم شدم تا پی‌پیِ طوطو رو از روی فرش پاک کنم، یهو یه صدای تِق شنیدم و انگار توی کمرم رعدوبرق زد؛ خشکم زد و درد بود که از مرکز کمرم به تمامی نقاط بدنم داشت فوران می‌کرد!

    حالا تنها دغدغه‌ام توی زندگی شده این: فردا که از خواب بیدار شدم بتونم کمرم‌و صاف کنم. از الان استرس دارم که اگه کمرم صاف نشه یعنی حداقل تا یک هفته فقط باید دراز بکشم. و دارم فکر می‌کنم این‌بار دیگه برای دیسکم نمی‌تونم برم فیزیوتراپی. دو سال پیش هر جلسه فیزیوتراپی می‌شد یه میلیون و من اون موقع ۲۰ جلسه‌ای رفتم. هر جلسه نزدیک دو ساعت بهم دستگاه‌های مختلف وصل بود یا داشتم لیزر می‌شدم. یادمه آخر جلسات که تازه کمرم کمی احساس سبکی می‌کرد و می‌تونستم صافش کنم، به محض کشیدن کارت مجدد خم می‌شد و همه‌ی اون دو ساعت انگار دود می‌شد. فکر می‌کنم با قیمت‌های الان که نصف شونه تخم‌مرغ شده ۳۰۰ هزار تومن (دونه‌ای ۲۰ تومن جل‌الخالق!!) احساس می‌کنم کارت کشیدن توی کلینیکِ فیزیوتراپی بیشترین ضرر رو برای کمرم خواهد داشت.

    آدما تا وقتی چیزی رو از دست ندن قدرش رو نمی‌دونن. مثلا نمی‌دونی سلامت دیسکِ مهره‌ی L5 چقدر می‌تونه زندگی رو آسون کنه. ولی کافیه همون دیسک دچار بیرون‌زدگی بشه، اون موقع متوجه می‌شی که قراره چقدر زندگی‌ت‌ سخت بشه و غم عالم آوار می‌شه روی دلت. ولی آدم یاد می‌گیره با این ازدست‌دادنه به نوعی کنار بیاد تا قابل‌تحمل بشه براش؛ تا کمتر اذیت بشه. اما می‌دونی، مثلا ممکنه یادت بره ۶۴ روزه داری با قطع‌ترنت سر می‌کنی، ولی کافیه بخوای به تلگرام سر بزنی و یه پست توی کانالت بذاری، اون موقه‌ست که می‌خوای فحش بکشی به اول و آخرِ اونی که نت‌و ازت گرفته.
    فعلا فقط دوست دارم فردا که از خواب بیدار شدم بتونم بدون هیچ مشکلی کمرم‌و صاف کنم…

    پی‌نوشت: مفصل لومبوساکرال در پایین‌ترین ناحیه‌ی کمر و بین مهره‌ی L5 و S1 قرار داره.

  • من هنوز زنده‌م، و هستم! (وگزیست)

    بعد از موت و بیان و رونده شدن از بلاگیکس نفرین‌شده، تصمیم گرفتم یه خونه‌ی خیلی کوچیک برای خودم ایجاد کنم. اینم شد نتیجه‌ش. بعد از سالیان سال برگشتم به وردپرس، که بازگشت همه به سوی اوست!

    اگه به آدرس وبلاگم دقت کرده باشین، وگزیست (we exist) رو اون وسطش می‌بینین. وگزیست یه اکسپلورر برای وبلاگ‌نویس‌هاست که محدود به هیچ پلتفرمی نیست. توی وگزیست می‌تونید پست جدید همۀ وبلاگ‌ها رو ببینید. فعلا وبلاگ‌های کمی بهش اضافه شده، که کم کم بیشتر می‌شن. استارت وگزیست از جایی خورد که بیان تموم شد و اغلب ما بچه‌های بیانی رفتیم سمت بلاگیکسِ منحوس. (تا ابد من از بلاگیکس بد می‌گم.) و اونجا هم بعد از یک ماه فعالیت و اعتبار دادن به اون پلتفرم، بلاگیکس شروع کرد به مسدود کردن اغلب دوستامون که دلیلش ابدا روشن نبود و هیچ‌وقت اعلام نشد، و من هم بعد از اعتراض به این موضوع مسدود شدم. ایده‌ی وگزیست همین‌جا شروع شد؛ تا مایی که توی جنگ و قطعی سراسری اینترنتی دوباره بتونیم دور هم جمع بشیم، هرجایی که می‌نویسیم!

    خوشحال می‌شم شما هم با من همراه وگزیست بشید. ❤️