امشب مهمون داشتیم. یه جمع کوچیک ولی صمیمی ۵ نفره که با احتساب طوطو خانم میشیم ۶ تا. جالبه که ما توی این سه سالی که از ازدواجمون میگذره تلاش نسبتاً قابلقبولی برای ایجاد ارتباط جدید با آدمها داشتیم ولی تقریبا همیشه به در بسته میخوردیم. این جمع پنجنفره تنها جمعی بوده که هیچوقت صمیمیتش برامون کم نشده. البته اینکه دو نفرشون برادرزادههای زهرا هستن بیتاثیر نیست؛ به قول قدیمیها خون خون رو جذب میکنه.
امروز بعد از کلی بازی مختلف، رفتیم سراغ غیبتکردن. مائده پیشنهاد داد همهمون به تکتک افراد جمع از ۰ تا ۱۰۰ نمره بدیم. جالبیش این بود که نمراتی که به هم میدادیم همه بالای ۹۰ بود. و حقیقت هم اینه که همهی افراد به همدیگه حس خوبی داریم. امیدوارم همینطور باقی بمونه، چون واقعا پیدا کردن چنین جمعهایی مثل پیدا کردن طلا از دل سنگه.
شب که بچهها رفتن، زهرا خیلی خسته بود و خوابش میاومد. من بهش گفتم امشب بازم از اون شباست که سرم شلوغه و خوابم نمیبره. گفت بنویس. نوشتن همیشه برام راهگشا بوده. ولی بحث اینه که در بیکلمهترین حالت ممکنم هستم. یادم اومد که قبلا توی چنین شرایطی هزارهنویسی میکردم: شروع میکردم به برونریزی و بیوقفه هزار کلمه توی ورد تایپ میکردم. و جالبیش اینه که حتا فکر کردن به این هزارهنویسی باعث شد بفهمم مشکلم چیه: فاطمه، خواهرم!
میدونم که شرایط سختی رو داره از سر میگذرونه. زندگی به هیچکدوممون هیچوقت راحت نگرفت. فاطمه هم بعد از بیماری و مرگ بابا، مثل همهمون ضربهی بدی خورد. از سال پیش تصمیمش رو گرفت که بیخیال تحصیل بشه و کار کنه. اوایل توی هر شغلی که میرفت یه ماه هم دووم نمیآورد. ولی یکی از بزرگترین دستاوردهاش اینه که حالا بیش از ۶ ماهه که سر شغل آخرش مونده و داره پیشرفت میکنه. این پیشرفت کردن داره اعتمادبهنفسش رو هم میبره بالا. خوشحالم که مسئولیتپذیری رو یاد گرفته. ولی چیزی که عمیقا ناراحتم میکنه اینه که: حرف از خواستگاری میزنه.
آخه حرف از ازدواج و خواستگاری؟ اونم توی بیست سالگی که هیچ ایدهای نداری که ازدواج توی این سن چطور میتونه زندگیتو تباه کنه؟ وقتی میبینم چشمشو به روی همهی باگهای طرف مقابلش بسته، از خشم نمیتونم جلوی خندهمو بگیرم. وضع مالیِ خوب هیچوقت نتیجهاش یه زندگیِ خوب و شاد نمیشه؛ نه وقتی که هنوز خودت نفهمیدی زندگی یعنی چی، خوببودن یعنی چی، شاد بودن یعنی چی. ازدواجکردنِ اینشکلی، وقتی که هنوز چند ماه بیشتر نیست طرف مقابل رو میشناسی، مثل قمار کردن کل زندگیت روی شانسیه که نداری. هیچوقت فرار کردن از مشکلات نتیجهی خوبی نداره، فقط آدمو بیشتر توی منجلاب فرو میبره.
میدونم که باید بهش زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم. بار قبل که باهاش حرف زدم انگار درست حرفهامو نفهمیده. کاش نزدیک بود و میشد حضوری باهاش حرف زد. حضوری خیلی بیشتر از پشت گوشی میتونم روش تاثیر بذارم. ولی فکر کنم باید اینقدر طفره نرم. نمیتونم اینقدر از مواجهه باهاش فرار کنم. سخته که بپذیرم باید باهاش راجع به چنین مسائلی صحبت کنم، ولی بخوام قبول کنم یا نه، این دختر حالا ۲۰ سالشه. غبطه میخورم به اینکه رابطهی زهرا با دختر برادرش که تقریبا همسن فاطمهست اینقدر نزدیک و صمیمیه. با اینکه همیشه رابطهی خوبی با فاطمه داشتم، ولی هیچوقت باهم صمیمی نبودیم. بهمون یاد نداده بودن صمیمیت چه شکلیه. و حالا توی چنین موقعیتهایی دچار بیکلمگی میشم…
پینوشت: دردِ قوزک پا! جزو جدیدترین دردهای عصبیه که دارم این روزها تجربهش میکنم.
