احساس میکردم که باید قدردان این لحظه باشم، همین لحظهای که ظهرِ جمعه بیدغدغه روی مبل لم دادم و لشینگدِی ام رو سپری میکنم. سراسر مغزم شده بود قدردانی و سپاسگزاری. ولی کمی عمیقتر که به خودم نگاه کردم، دیدم مگه غیر اینه که معمولا وقتی چیزی رو از دست داده باشی قدرش رو میدونی؟ دیدم اون احساس قدردانی همهش سرپوشی بوده روی اضطرابی که سراسر وجودمو در بر گرفته.
اخیرا حجم افرادی که به انواع گوناگون دچار چالشهای مالی هستن خیلی زیاد شده. و یا شاید بهتر باشه بگم حجم چالشهای مالی برای افرادی که باهاشون در ارتباطیم بیشتر شده. شنیدن و دیدن افراد توی این شرایط باعث میشه که دوست داشته باشم بهشون کمک کنم. گاهی دلم میخواد یه چمدون پر از صددلاری داشته باشم و ماموریتم این باشه که این پول رو بین افرادی که میدونم بهش نیاز دارن تقسیم کنم. ولی خب این فانتزی نهایتا برای چند دقیقه باعث تسکین ذهنم میشه، نه بیشتر. و وقتی هم که به واقعیت برمیگردم میبینم منم دقیقا به اندازهی همون افراد دچار چالشهای مالیام، فقط نمیخوام بهشون نگاه کنم. منم هر لحظه اضطراب این رو دارم که ممکنه کارمو از دست بدم و توی این فاجعهای که یه عده معلومالحال برامون درست کردن، نتونم کار جدیدی پیدا کنم و دچار بحران بیکاری بشم. احساس میکنم بیکار شدن توی این شرایط حکم افتادن از قایق توی اقیانوسی رو داره که پر از کوسههای گرسنهست. امروز توی کانال سپهرداد خوندم که نوشته بود سنگاپور فقط با مدیریت درست و بدون داشتن هیچگونه منابع طبیعی (مثل نفت و گاز و معادن) تونسته به درآمد سالانهی ۹۰ هزار دلار به ازای هر نفر برسه. ولی توی ایران که انواع نعمتهای طبیعی رو داره، ما با سرعت نور (فقط به صورت معکوس) در عرصهی رفاه و درآمد و تکنولوژی در حرکتیم. امروز ۷۶ روزه که نت نداریم و حقوق پایهی کار زیر ۱۰۰ دلاره. با اینحال دلقکها شبها توی سیرکهاشون آهنگهای حماسی پخش میکنن و حرف از پیروزی میزنن.

دیدگاهتان را بنویسید