هالی هیمنه

در جست‌وجوی زندگی

داداش کوچیکه

زندگی تو رو با چیزهای عجیبی مواجه می‌کنه. یکی هم سوگ ازدست‌دادن آدماییه که هنوز هستن، ولی برای تو مُردن.

دیشب داشتم خواب می‌دیدم امیرحسین گم شده. همون‌طور که سر گم‌شدنِ طوطو، کارآگاه‌بازی در آوردم و بالاخره پیداش کردم، توی خوابم هم با پیگیریِ سرنخ‌ها تونستم داداش‌کوچیکه رو پیدا کنم. امیرحسین داشت توی یه سوپرمارکت توی یه شهر دیگه کار می‌کرد. اول از همه شوکه شدم که چرا وقتی صحیح و سالمه، خبری به کسی نداده تا بقیه نگرانش نباشن. فکر کردم حالا که ببینه دنبالش گشتم و پیداش کردم خوشحال می‌شه. ولی وقتی من‌و دید، وانمود می‌کرد من‌و نمی‌شناسه. منم بهش پیله کردم که کجا بودی چرا نگفتی و رفتی، که با لحن طلبکارانه‌ای ازم پرسید: «چی می‌خوای ازم؟!» و همونجا بود که فهمیدم امیرحسین قرار نیست دیگه برگرده…

من هربار که چنین خواب‌هایی می‌بینم، ناخودآگاهم با راست‌گویی‌ش شگفت‌زده‌م می‌کنه. با امیرحسین خاطرات قشنگِ زیادی دارم، ولی سال‌هاست که از این پسرکِ شوخ و مغرور و لج‌باز فقط خاطره مونده برام؛ خاطراتی که همه‌شون مربوط به کودکی و نوجوونی‌مون می‌شن. آخرین باری هم که با هم‌دیگه مکالمه داشتیم شاید برای چند سال پیش باشه. چندبار تلاش کردم تا بتونم یه ارتباطی باهاش شکل بدم، ولی هربار نشد یا پشیمونم کرد.

دوست دارم یه سنگی رو یه گوشه‌ای بذارم به یادبودِ همه‌ی آدمایی که هنوز زیر خاک نرفتن، ولی برای من مُردن. و گاهی بشینم بالا سر اون سنگ و خاطراتم‌و مرور کنم؛ و کسی چه می‌دونه، شاید هم یه دل سیر گریه کردم.

دیدگاه‌ها

یک پاسخ به “داداش کوچیکه”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *