فکر کنم آخرین بار اواخر اسفند بود که از رستوران غذا گرفتم. امروز که برنامهی ناهارمون بهم ریخت و دوست هم نداشتیم فلافل یا کتلت بخوریم، قرار بر غذای رستورانی شد. ما توی شهری زندگی میکنیم که قیمتها نسبتا پایین محسوب میشه، تازه از جایی هم غذا میگیریم که به نسبتِ کیفیت عالییی که داره، قیمتش خیلی بهصرفهست. غذایی هم که گرفتیم قیمه و قورمهی ساده بود. وقتی که رسید رو گذاشت جلوم و گفت ۷۰۰ تومن میشه، سه ماه پیش از جلوی چشمم گذشت که با همین قیمت یه پرس زرشکپلو با مرغ و یه پرس جوجه گرفتم. (ناگفته نمونه که اون موقع هم شوک شدم، آخه بار قبلش همینا ۵۰۰ شده بود.) بدون اینکه شوک بشم، کارت کشیدم. دیگه اینقدر بابت قیمتها شوک شدم که اون قسمتِ مغزم گویا سوخته.
غذا رو که آوردم خونه، زهرا سفره رو پهن کرده بود. پرسید «با چه سرعتی مگه رفتی که کلا ۸ دقیقه طول کشید؟ ۳ رفتی و ۳و۸ دقیقه اینجایی!» گفتم «با همون سرعت همیشگی رفتم، فقط خلوت بود. قبلا یادته ساعت ۱ میرفتم و عدد نوبتم که روی رسید نوشته بود بالای ۳۰۰ بود؟ الان که ساعت ۳ رفتم، نوبت رو نوشته بود ۲۴۷!»
عادت دارم وقتی قیمت چیزی زیاد میشه، از زهرا میخوام حدس بزنه که قیمت جدیدش چقدر شده. همیشه هم زهرا حدسش بیشتره. ولی اینبار که ازش خواستم حدس بزنه، گفت ۶۰۰ تومن. خوشحال شدم راستش؛ فقط من نیستم که احساس میکنم همهچی عجیبغریب داره گرون میشه. قیمهی این رستورانو خیلی دوست دارم. بهترین قیمهی رستورانیایه که خوردم. زهرا هم قورمهسبزیشو دوست داره؛ حسابی هم زیره میزنن بهش. ولی بیاغراق هیچ کدومشون به پای قیمه و قورمهسبزیهایی که زهرا میپزه نمیرسه.
ذهنم خیلی درگیر بود و با سرعت عجیبی غذامو تموم کردم. نمیدونم ذهنم درگیر قیمتها بود، درگیر حقوقم بود، یا درگیر اینکه بلاگیکس داره همهی تلاششو میکنه که نذاره وگزیست وبلاگا رو بخونه. شایدم درگیر همه. انگار تنها چیزی که میتونه خشممو فقط کمی کم کنه، اینه که راه جدیدی برای دور زدن محدودیت بلاگیکس پیدا کنم (که میکنم). بلاگیفای هم که قرار شده از ۱۲ شب تا ۷ صبح خاموش باشه، انگار سوپرمارکته. امروز محمدرضای آسمانم هم بهم گفت برای سرویسهای مرتبط با وبلاگ نمیشه پلن مالی چید چون اولا جامعهی کوچیکی داره و بعدش هم وبلاگنویسا هزینه نمیکنن براش. دیدم بیراه نمیگه. نهایتا این وسط بلاگیکس مونده که دیکتاتورتر از قبل داره کاربر مسدود میکنه و پست و کامنت حذف میکنه و دسترسی قطع میکنه. ما وبلاگنویسا هم عجیب موجوداتی هستیم که هنوز وجود داریم و مینویسیم. ولی من جا نمیزنم؛ تا هرجا بتونم وگزیست رو میبرم جلو، شاید فرجی شد.

دیدگاهتان را بنویسید