نوجوون که بودیم، یه مراسم برای فیلمدیدن داشتیم. جمعهها بلااستثنا برنامهمون فیلم بود. ناهارمون تموم نشده میرفتیم پشت میز کامپیوتر و مینشستیم روی صندلیای پلاستیکی. من هیچوقت توی پروسهی انتخاب و دانلود فیلم قرار نمیگرفتم، اما مطمئن بودم حالا که برم بشینم پشت لپتاپ، داداشم یه فیلمِ خوب دانلود کرده. فقط هم کیفیت 1080. انگار روی این موضوع وسواس داشت، چون من همین الان هم بیشتر از 720 دانلود نمیکنم.
یازدهسال پیش، یه عصر که ناهارمونو خورده بودیم و طبق معمول پسرعمو هم مهمونمون بود، سهتایی رفتیم توی اتاقِ کامپیوتر و نشستیم پشت لپتاپ. چون منم میز و کامپیوترم توی همون اتاق چسبیده به میزِ حجت بود، اسمِ اتاق رو گذاشته بودیم «اتاقِ کامپیوتر». داداشم فیلم رو پلی کرد. Interstellar 2014 بود. فیلم اوایلش خیلی خستهکننده بود. موقع فیلم دیدن اگه از خودت علائمِ سررفتگیِ حوصله نشون میدادی یا هرکاری غیر از خیرهبودن به صفحهی لپتاپ میکردی، حجت بهت غر میزد. فقط هم غر نمیزد؛ مثلا پسرعمو که موقع فیلمدیدن گوشیشو در میاورد و توی گوشیش میچرخید، حجت فیلم رو پاز میکرد و برمیگشت سمت پسرعمو، بهش میگفت هروقت کارت تموم شد بگو پلی کنم.
من نه بهخاطرِ سختگیری حجت، بلکه بخاطر اینکه دوست داشتم فیلم رو بفهمم، چشم ازش برنمیداشتم و سعی میکردم همزمان هم بتونم زیرنویس بخونم و هم ببینم توی فیلم چی میگذره. خیلی سخت بود همزمان هردوتا کارو انجام بدی. فکر میکنم اون روز هیچی از Interstellar نفهمیدم. فقط اینکه توی سفینه و فضا بودن برام خیلی جذاب بود. یادم نمیاد توی این ۱۱ سال چند بار این فیلم رو دیدم. شاید ۱۰ بار یا بیشتر. یادمه اوایل این فیلم برام مثل یه معما بود، هربار که دوباره میدیدیمش گِرههای بیشتری توی ذهنم باز میشد؛ به جوابای بیشتری میرسیدم؛ بیشتر معنیِ هر سکانس رو متوجه میشدم. ولی حالا دیگه بخاطر معماهایی که نولان توی سکانسبهسکانس این فیلم گذاشته نمیبینمش.
دیروز این فیلم رو با زهرا دیدیم. زهرا میگفت هیچوقت نتونسته ۴۰ دقیقه از این فیلمو ببینه. من هربار بهش یادآوری میکردم که یک ساعت اول فیلم خستهکنندهترین بخش فیلمه و هرچی میره جلو بهتر میشه؛ بهترین حالتش هم اینه که قبلا این فیلمو دیده باشی و دوباره بخوای ببینیش! توی مواقعی که کوپر داشت مورفو ترک میکرد، وقتی مورف فهمیده بود شبح داره بهش میگه نذار بابات بره، وقتی کتابهای کتابخونه میریخت، من میدونستم زهرا حوصلهش با این سکانسا سر میره؛ میدونستم بازی و فیلمبرداریِ ۱۱ سال پیشِ این فیلم خصوصا یه ساعت اولش برای زهرا جذابیت نداره، اما خودم توی همهی این لحظات مقاومت میکردم تا اشک نریزم. البته که خیلی موفق نبودم؛ سکانس به سکانس فیلم قابلیت اینو داره که ازم اشک بگیره یا مو به تنم سیخ کنه. خوشحالم که زهرا تماشای این فیلم رو باهام همراهی کرد و در نهایت لذت دیدن این فیلم رو چشید. آخرش حتا او هم اشکش در اومد…
اگه بخوام تاثیرگذارترین فیلمی که دیدم رو معرفی کنم، بدون شک Interstellar ـه. تنها فیلمیه که بعد از بارها و بارها دیدن باز هم میشه تماشاش کرد و ازش لذت برد و همراه با کوپر و مورف اشک ریخت، یا حتا گریه کرد. و چه چیزی ارزشمندتر از تجربهی کاتارسیس بعد از دیدن یه اثر هنریه؟
پینوشت: تجربهی دیدن Project Hail Mary باعث شد دوباره به سمت شاهکار نولان کشیده بشم. ناگفته نمونه که این فیلم هم فوقالعاده بود و حتما پیشنهاد میشه.

دیدگاهتان را بنویسید