۹ اسفند که جنگ با اون اوج شروع شد، یکی از قویترین راهها برای حفظ آرامشم «نوشتن» بود. وقت و بیوقت میرفتم سراغ نوت گوشیم و اونقدر مینوشتم که دیگه چشمم خیره میدید. روزای اول جنگ اتفاقات مهمی افتاد، یادداشت اون روزا رو جایی منتشر نکردم. با خودم گفتم یه روزی که ایران آزاد بشه این نوشتهها رو توی یه وبلاگ آرشیو میکنم.
اینترنتو بعد انفجارها توی پاستور خیلی سریع قطع کردن. از اون موقع ۸۸ روز ما نت نداشتیم. چندوقتیهبار با کلی دردسر و فرسایش روانی به تلگرام وصل میشدیم ولی حتا نمیشد عکسها رو باز کرد. همین که میدیدیم چندتا از دوستامون هنوز هستن و از هم خبر داریم، مایهی دلگرمی بود. وقتی بندازنت توی سلول انفرادی، یه سوراخ که بشه خیلی محدود هم بیرون رو باهاش دید، غنیمته.
امروز به نظر میاد قطعترنت داره تبدیل به فیلترنت میشه. معلوم هم نیست همون فیلترنت سابق باشه، به قول مکسی شاید یه وایتلیستِ گسترده باشه. ولی برای ما هیچوقت هیچچیزی به قبل از دی برنمیگرده. من هنوز توی نوت گوشی مینویسم. یادمون نمیره خیابونایی که بوی خون میداد رو با دلقکبازیهاشون به کثافت کشیدن.
پریشب که بعد ۱۲ از خونه رفتیم بیرون (معمولا شبا این موقع میریم بیرون که قاتی دلقکها نشیم) تا یه دوری بزنیم، ورودی بوستان یکی از آشناها رو دیدیم. ایشون توی یکی از ادارات دولتی کار میکنه. یه شوخی کثیف راجع به اینکه «پرچمتون کو؟» شروع کرد. شوخی رو ادامه دادیم تا حرف از پول گرفتن شد. من که فکر میکردم همچنان داره شوخی میکنه، باورم نشد. بعد اومد چندتا مثال زد و تعریف میکرد فلان فامیلمون که اصلا اهل این چیزا نبود باند بسته به ماشینش و با کلی پرچم شبا میره بیرون. ازش که پرسیده بودن فلانی تو چرا دیگه؟ گفته بود بخاطر پولش! میگفت به تعداد افرادی که توی ماشینت باشن و هرچندتا ماشین و پرچم که دنبالت راه بندازی، پول میگیری. میگفت بعضیا هم احمقن نمیدونن اونی که افتادن دنبالش داره پول اینا رو هم میذاره توی جیبش و لامتاکام حرفی نمیزنه بهشون. من و زهرا یهو دوزاریمون افتاد که چرا صابخونهمون که اصلا اهل این چیزا نبود خیلی وقته هرشب راس ساعت نهونیم با ماشینی که هزارجور چیز بهشه میره بیرون. قبلا خیلی برام نفرتانگیز بودن. حالا ولی بیشتر رقتانگیزن.
خوشحالم از اینکه افرادی که به تلگرام وصل میشن داره بیشتر میشه. دیشب که توی گروه خونوادگیمون توی تلگرام حرف میزدیم، دیدم چقدر زندگیمونو توی این ۸۸ روز سخت«تر» کرده بودن. و چقدر این رنجِ تحمیلی با زندگیامون عجین شده…

دیدگاهتان را بنویسید