پیشنوشت: خبر خوب اینه که زهرا دوباره وبلاگ زد ؛) حالا میشه وبلاگ نیستهمتا رو دوباره دنبال کرد. امیدوارم بلاگیفای سرویس خوبی باشه و موندگار بشه. وبلاگ نیستهمتا هم اخیرا به وگزیست اضافه شده و میتونید دنبالش کنید😁
کمرم خیلی بهتر شده. دیگه خونهنشین نیستم. دیروز خوشحال بودم از اینکه دوباره میتونم اون ۱۶ تا پله رو برم پایین و اون ۴ تا قفلوزنجیری که به موتور هستو باز کنم! نشستم روی موتور تا برم دنبال زهرا. کمی آهستهتر از همیشه رفتم تا بتونم لذت ببرم از موتورسواری و بیرونرفتن؛ چیزی که یه مدتی ازم دریغ شده بود. حس خوبی داره که آدم چیزایی که یه مدتی نداشته رو به دست بیاره. فقط یه هندزفری بیسیم کم داشتم که تجربهی موتورسواری رو با آهنگهای مورد علاقهم بیشتر هم کنم. یادم افتاد ماههاست که هندزفریم خراب شده و دیگه توی کیفم نمیذارمش. ناراحت شدم؛ اینقدر استرس و چالش توی این ماههای اخیر داشتیم که دیگه یادمون رفته قبلا چطوری زندگی میکردیم و خوش میگذروندیم.
بلوار خیلی ترافیک بود. مسیرمو کج کردم و از کوچهپسکوچهها رفتم. سر یه پیچ دیدم چندتا بچهی نیموجبی داشتن بازی میکردن. یه «عمو عمو عمو» شنیدم. با من بودن؟ دوباره «عمو عمو عمو». وایستادم تا ببینم کسی داره بچهای رو اذیت میکنه یا نه. دیدم یکی از پسربچهها که موی بور و چشمِ رنگی داشت اومد نزدیکم؛ بچهی تودلبرویی بود. ازش پرسیدم چیزی شده؟ گفت «فندک داری عمو؟» گفتم ندارم. پرسید «کبریت چی، داری؟» گفتم «ندارم، برای چی میخوای؟» یادمه من بچه بودم جرئت نمیکردم با غریبهها حرف بزنم چه برسه به اینکه چنین چیزایی ازشون بخوام. گفت «میخوایم آتیش روشن کنیم.» فندک نداشتم، ولی چطور میتونستم کمکشون کنم؟ دیدم پسره نزدیکتر شد و پرسید: «اودودودو کنم؟» گفتم «اودودودو دیگه چیه؟» اومد دستشو گذاشت روی دستهی گاز موتورم. دوباره سوالشو پرسید. «اودودودو کنم عمو؟» من همزمان که از پرروگیِ پسربچه متعجب شده بودم، داشتم فکر میکردم اودودودو چیه! آهاع! میخواست گاز موتورو تا آخر برچرخونه و صدای کاتآفِ موتور در بیاد. داشتم فکر میکردم از دو-سهسال پیش که این بنلی ۱۵۰ رو خریدم خودم تا الان صدای کاتآف موتورو در نیاوردم. پسربچه که دستش روی گاز موتور منتظر چرخوندن بود، اصرار کرد: «بکنم؟؟؟» گفتم چه ضرری داره، منم صدای کاتآف موتورمو برای اولین بار میشنوم. «بکن، ولی کم.» تا نهایت گاز داد. موتور چند ثانیهای با صدای بلند اودودودو کرد. گازو چرخوندم سریع. پسربچه راضی نشده بود. «یهبار دیگه بکنم عمو؟» «بار آخر.» دوباره صدای اودودودوی موتور بلند شد. گفتم «خب خوبه دیگه، من رفتم.»
من هیچوقت جوابسلام غریبهها رو هم نمیدادم. به بچهها هم که میرسیدم حتا ارتباط چشمی باهاشون نمیگرفتم، چه برسه که بخوام بهشون رو بدم. ولی از وقتی که طوطو گم شد و اون ماجراجوییها رو برای پیدا کردنش از سر گذروندیم نظرم عوض شده؛ از افرادی درخواست کمک برای پیدا کردن طوطو کردم که شاید تا آخر عمرم باهاشون همکلام نمیشدم. و جالب بود که اکثرا تلاش میکردن بهت کمک کنن وقتی میدیدن عروسهلندیتو گم کردی. از اون موقهست که از ارتباط گرفتن با آدما فرار نمیکنم. امروز من به کسی کمک میکنم، فردا هم یکی به من. حالا هرکسی بهم سلام کنه جوابشو میدم. حتا چند وقت پیش به اون پیرمردی که ازم بخاطر جوابندادن سلامهاش ناراحت بود، سلام کردم؛ از اون به بعد وقتی از کنار هم میگذریم دوباره سلام میکنه بهم.

دیدگاهتان را بنویسید