نهایتا دیروز باید زنگ میزدن. نزدن. یعنی که احتمالا با شخص دیگهای خواستن همکاری کنن. توی جلسهی آخر مصاحبه، گفتن ما بر اساس توانایی فنی، لوکیشن (آخه برای موقعیت دورکاری، لوکیشن چه به دردتون میخوره؟) و حقوق درخواستی، با یکی از کاندیداها پیش میریم.
شاید بهظاهر عجیب باشه، ولی از اینکه ریجکت شدم ناراحت نیستم که هیچ، احساس رهایی میکنم. همونقدر که دنبال شغل بودن و مصاحبه رفتن ممکنه دشوار و پرفشار باشه، همونقدر هم مشغولشدن در موقعیت جدید فشارهای جدیدی رو ایجاد میکنه، شاید حتا بیشتر از قبل. همینه که آدم ترجیح میده توی این بلاتکلیفی باقی بمونه. توی بلاتکلیفی امید هست. ولی اگه جایی مشغول شده باشی، دیگه باید خودتو جمعوجور کنی و سخت کار کنی، خصوصا اگه فضای اون تیم سمی باشه.
حقیقتش توی آخرین تیمی که بودم، شش ماه اول همهچیز خیلی خوب پیش رفت. فشار کار زیاد بود، ولی قابل تحمل. ولی از وقتی که مدیر فنی تغییر کرد، همهچیز عوض شد. مدیر فنیِ جدید اعتقاد داشت که باید پروژه رو با سرعت ببره جلو و ناجی باشه، حتا اگه با این کار تبدیل بشه به منفورترین فرد شرکت. میخواست از چهار نفر به اندازهی ۸ نفر کار بکشه. و همینطور که معلومه، فشار عجیبغریبی رو داشتیم تحمل میکردیم. بقیهی اعضای تیم مجرد بودن و مشکلی با این نداشتن که از صبح تا نیمه شب پای سیستم باشن و حتا ناهار و شامشونو پای سیستم و توی جلسه بخورن، ولی من که متأهل بودم و میگفتم «خب من باید برم ناهار»، به همگی برمیخورد. یا وقتی میگفتم من تا فلانتایم هستم چون بعدش باید برم بیرون و همسرم رو جایی برسونم، همه یهجور دیگهای نگاهم میکردن. انگار با سکوتشون داشتن میگفتن «ما داریم این وسط لِه میشیم بعد شما حرف از تموم شدن تایم کاریت میزنی؟» انگار تمومشدن تایم کاری توی اون تیم معنایی نداشت. امان از وقتی که حرف از مرخصی میزدی…
اون ۶ ماه آخری که در اون تیم بودم، یکی از بدترین تجربههای زندگیم بود. شنبهها که جلسات رترو (بازخواست) و پلنینگ (از کی باید بیگاری بیشتری بکشیم؟) داشتیم، عزا میگرفتیم! نه فقط من، که زهرا هم همینطور… از اونجایی که دورکار بودم، زهرا هم تمام جلسات بیپایان، کمبود وقت و تفریح و همهی مصائب کاریم رو تحمل میکرد. گاهی حتا صبحها از شدت استرس نمیتونستم صبونه بخورم؛ یادمه چنین چیزی رو آخرین بار توی دبستان تجربه کرده بودم. خلاصه که یه بار این مدیر فنیِ بیتجربه و منفور سر یک مسئلهی کماهمیت شروع کرد به بگومگو کردن. منم کم نذاشتم و تبدیل شد به یه جدلِ تمامعیار. همین شد که فرصت رو غنیمت شمردم و استعفانامهمو براشون فرستادم. بیرون اومدن از اون شرکت یکی از بهترین کارهایی بود که انجامش دادم. حالا هم هربار میخوام برم سر یه شغل جدید، نگرانم که نکنه دوباره همون اتفاقا بیفته. ولی خب، فعلا که زنگ نزدن و از مواجهه با این تجربه فاصله گرفتم. از فردا دوباره باید رزومه بفرستم. چیزی که مشخصه، اینه که هیچوقت نمیدونیم چی انتظارمونو میکشه…

دیدگاهتان را بنویسید