هالی هیمنه

در جست‌وجوی زندگی

  • در جست‌وجوی طوطوی از دست رفته (بازنشر)

    تاریخ اولین انتشار: ۲ فروردین ۱۴۰۵

    وقتی زهرا بهم گفت طوطو رفت، طوطو پرواز کرد، به‌دو ۱۶ تا پله رو دوتا یکی رفتم بالا، بعد چسبیدم به نردبون و سریع  ازش گرفتم رفتم بالای انباریِ سرویس‌بهداشتی، تا خودم‌و از سوراخی که روی سقف تراس تعبیه شده بکشونم روی پشت‌بوم. بالا رفتنی نزدیک بود نردبون سرنگون بشه. یه‌جوری بدو بدو می‌کردم انگارنه‌انگار بیرون‌زدگی دیسک دارم و پارسال ۲۰ جلسه فیزیوتراپی رفتم برای این کمر… چقدر فقط عرض استخرای عمومی شهرمون‌ رو متر کردم. چقدر حرکات تسکینی و تقویتی رفتم تا الان بتونم مثل یه آدم عادی یه ساعت پشت صندلی بشینم یا بتونم یه‌کم پیاده‌روی کنم یا مثلا پلاستیک میوه رو حمل کنم. آره. بالا پشت‌بوم که رسیدم اول کلی یاالله یاالله گفتم تا خدای نکرده مشکلی پیش نیاد. همه‌ی سوراخ‌سمبه‌های پشت‌بوم رو گشتم، بعد مثل یه شکارچی که دوربین‌شکاری رو می‌چسبونه روی صورتش، شروع کردم به پیدا کردن طوطو روی پشت‌بوم همسایه‌ها. هیچی نبود. 

    احتمال می‌دادم طوطو روی نمای بالای سردر خونه باشه. مثل مرد عنکبوتی از در و دیوار و نما گرفتم و خودم‌و رسوندم بالای سردر. اصلا نمی‌فهمیدم دارم چیکار می‌کنم فقط می‌خواستم طوطو پیدا بشه. یادم افتاد وقتی بچه بودم گاهی پیرزن همسایه‌مون که کلیدش‌و جا می‌ذاشت، من از دیوار خودمون که خوش‌دست‌تر بود می‌گرفتم می‌رفتم بالا و می‌پریدم توی خونه‌شون تا درو براش باز کنم. بالای سردر (که تقریبا تبدیل به انباری شده بود) وسیله‌های صاب‌خونه رو تکون می‌دادم و زیرورو می‌کردم. همه‌ش گوشم‌و تیز می‌کردم تا صدای فین کردن طوطو رو بشنوم. طوطو وقتی می‌رفت یه گوشه‌ی دنج، هرکی بهش نزدیک می‌شد فین می‌کرد تا مثلا خودش‌و ترسناک نشون بده. طوطو اونجا نبود. با کلی سختی اومدم پایین. در همسایه رو زدم تا برم پشت‌بومشون. رفتم، اونجا هم نبود. نمی‌دونستم دیگه باید کجا رو بگردم.

    من اصولاً با هیچ همسایه‌ای سلام‌واحوال نمی‌کنم. همیشه فرار کرده‌م از ارتباط با آدما. زهرا که نمی‌دونست دیگه چطوری جلوی گریه‌ش رو بگیره می‌گفت خب برو در همسایه‌ها رو بزن شاید افتاده باشه خونه کسی؛ طوطو جون نداره خیلی پرواز کنه… راست هم می‌گفت. سنگین‌باله، تازه سه‌تا پر از هر بالش رو هم قیچی کردیم.

    من با احساسی آمیخته از شرم و استیصال رفتم در تک‌تک خونه‌های کوچه‌مون رو زدم؛ انگار هر آیفونی که زنگش‌و می‌زدم، یه کیلو سبک‌تر می‌شدم، آب می‌شدم. حضوری یا از پشت آیفون به هرکدوم توضیح می‌دادم عروس‌هلندی‌مون پرواز کرده و ممکنه افتاده باشه خونه‌ی شما. یه‌تعداد نبودن ولی اونایی هم که بودن طوطو خونه‌شون نبود. ناامیدانه برگشتم خونه. دوباره رفتم پشت‌بوم. طوطو نبود. نشستم همون بالا و خیره شدم به دیوار. انگار تازه فهمیدم طوطو رو از دست دادم. غم از چشمام می‌ریخت روی زمین. (ادامه مطلب…)

    (بیشتر…)
  • مودم

    مودم مشکل داره. وقتی خاموش‌روشن بشه از چند ساعت تا چند روز به اغما می‌ره. چراغاش شروع می‌کنن به قایم‌موشک! هی میان و هی غیبشون می‌زنه. گویا فریموِرِش خراب شده. از دیروز ظهر که برق برای یک دقیقه(!) قطع شد، توی اغماست. برای اینکه درستش کنم کابل لن نیاز دارم. دیشب کل انباریِ بالای کمد دیواری رو خالی کردم، تک‌تک کارتن‌ها رو گشتم ولی خبری از کابل لن نبود. مطمئنم که کابل لن هم با من بازیش گرفته.

    چند روزیه که چندتا پرونده توی سرم بازه و هرکاری می‌کنم بسته نمی‌شه. تلاش برای فکر نکردن بهشون هم فایده نداره، چون ناخودآگاهم دست‌به‌کار می‌شه و شب‌ها به بدترین شکلِ ممکن پرونده‌های باز رو بهم یادآوری می‌کنه. ناخودآگاهم گاهی این‌قدر غلو می‌کنه که گاهی وسط یکی از اون رویا/کابوس‌ها می‌بینم دارم از خودم می‌پرسم : «مطمئنی همین‌طوری بود؟ احیاناً خواب نمی‌بینم؟ اینجوری نبودا… با عقل جور در نمیاد این قضیه!» یعنی وسط خواب‌هام به این‌که دارم خواب می‌بینم پی می‌برم!!

    امروز خیلی عصبی بودم. و حقیقتا حوصله‌ی کاویدن و پیدا کردنِ علتش رو هم ندارم. با خودم می‌گم گاهی هم باید Let it go کنی، ولش کنی، شل کنی! برای همین حاضر شدم برم برای ناهار پنیر پیتزا و پاستا بگیرم. هیچ‌چیزی مثل یه غذای چرب‌وچیل و خوشمزه، خُلق آدم‌و درست نمی‌کنه. توی فروشگاه از جلوی یخچال که رد شدم بوی گندِ عرقِ مرد میومد. هرچی نگاه کردم ببینم کیه که داره چنین بوی منزجرکننده‌یی می‌ده، دیدم کسی نیست. اینم شانس ماست. هی می‌خوایم بی‌خیال باشیم ولی بقیه ما رو به حال خودمون نمی‌ذارن.

    خونه که رسیدم، خریدا رو تحویلِ زهرا دادم. در حال حاضر فقط زهراست که می‌تونه با درست‌کردن یه غذای خوشمزه من‌و نجات بده. بعدش رفتم پای سیستمم. دیدم سیستمم وصل شده به وای‌فای. یه نگاه به چراغای مودم انداختم، هرچهارتاش روشن شده بود و یکیش داشت بهم چشمک می‌زد. کاش همه‌ی مشکلات مثل همین مودم بود و با گذر زمان حل می‌شد. ولی می‌دونم که در نهایت باید کابل لن رو پیدا کنم…

  • به لطفِ خوندن

    رابطه‌ی آدمیزاد هم با نوشتن عجیبه. چند سال پیش بعد از کلی سال وبلاگ‌نویسی، دیدم هرکاری می‌کنم آبم با نوشتن توی یه جوب نمی‌ره! احساس می‌کردم رفتارم با نوشته‌هام پر از تناقضه. تصمیم گرفتم به‌کل از نوشتن فاصله بگیرم. چند سال ننوشتم. زهرا چندوقت‌یه‌بار بهم اصرار می‌کرد تو که وبلاگ‌نویس‌ای بیا یه پست برامون بنویس! من اینطور وقتا شروع می‌کردم به بهونه آوردن:

    «من نوشتنم جوششیه! باید بیاد که بنویسم!»
    «الان که حوصله ندارم چجوری بنویسم آخه…؟»
    «می‌دونستی نوشتن هم انرژی لازم داره؟ الان انرژی ندارم🥲»
    «آدم وقتی از نوشتن فاصله می‌گیره کلمات ازش فرار می‌کنن، الان هیچ کلمه‌ای ندارم🤷‍♂»

    و هزااارجور بهونه و ادای مختلف می‌اومدم تا بالاخره زهرا راضی می‌شد که از من آبی گرم نمی‌شه! اون‌موقع بود که من پرواز می‌کردم از خوشحالی! موفق شده بودم یه بار دیگه از نوشتن فرار کنم!

    مهرِ پارسال زهرا کانالِ نیست‌همتا رو ایجاد کرد. خوندنِ پست‌هاش واقعا قلقلکم می‌کرد و بهم انگیزه می‌داد که بنویسم. یادم میاد من وبلاگ‌نویسی رو دقیقا وقتی شروع کردم که تازه با رمان آشنا شده بودم. نوشته‌های خوب همیشه من‌و به وجد می‌آورد. خلاصه بالاخره کانال زدم. گفتم شاید محیط جدید بتونه کمک کنه دوباره به نوشتن برگردم. اوایل که می‌نوشتم، کلمات برام ناآشنا بودن؛ مثل اولین روزِ یه پسربچه که رفته مکانیکی شاگردی کنه، کلمات ابزارهایی بود که نمی‌دونستم باهاشون چیکار می‌شه کرد. گاهی متنم‌و می‌دادم به هوش مصنوعی برام ادیت کنه و مثلِ چی عذاب وجدان می‌گرفتم! می‌گفتم تویی که ادعات می‌شه وبلاگ‌نویسی دیگه چرا این‌قدر چیپ رفتار می‌کنی؟؟؟ یه‌مدت که دوباره خوندم و هی نوشتم، انگار تازه یادم اومد نوشتن چه شکلی بوده! دوباره می‌تونستم پست‌هایی بنویسم که ازشون راضی باشم.

    امروز داشتم با هاتف حرف می‌زدم؛ ناراحت بود که شخصی گفته: «وبلاگِ فارسی نویسنده داره، اما خواننده نداره.» یادم افتاد من هرچی تا الان نوشتم، به لطف خوندن بوده. من همیشه قبل از اینکه وبلاگ‌نویس باشم، یه خواننده‌ی مشتاق بودم؛ شما رو نمی‌دونم…

  • حریم خصوصی بیشتر با وگزیست و باقی امکانات جدید

    سلام به دوستان خوب وگزیستی!

    خوشحالم که وگزیست تونست ما رو توی دوران خاموشی اینترنت دور هم نگه داره و هنوز هم اینجا هستیم. وبلاگ همون خونه‌ایه که هیچ‌وقت نمی‌تونیم از یاد ببریمش…

    حالا امکانات جدید دو هفته‌ی اخیر وگزیست چیا بودن؟ به صورت خلاصه:

    • اضافه شدن لینک شبکه‌های اجتماعی با متن‌های سفارشی به پروفایل
    • امکان بازیابی رمز عبور توسط ایمیلی که موقع ثبت نام وارد کردین
    • امکان حذف‌کردن وبلاگ‌های غیرفعال
    • امکان بازیابی وبلاگ‌های حذف‌شده

    یه سری تغییر ظاهری هم بابت تمیزتر شدن پروفایل داشتیم، مثل بسته‌بودن بخش وبلاگ‌های غیرفعال و حذف‌شده. و همچنین آدرسِ وبلاگ‌های نویسنده هم به دامنه‌ی جدید این سرویسِ خوب (یعنی nevisan.de) منتقل شد.

    امکان ویژه: مخفی‌کردن پست‌های وبلاگ از اکسپلورر عمومی

    وبلاگ‌نویسی شدیدا با احساس آدم‌ها در ارتباطه، و حسِ امنیت‌داشتن در اون به‌شدت مهمه، چون ممکنه ما از درونی‌ترین زوایای شخصیت‌مون بنویسیم و ممکنه بخوایم فقط دوستان‌مون حرفامون‌و بخونن. برای همین این امکان اضافه شد که بتونیم وبلاگ‌ها رو از اکسپلورر عمومی مخفی کنیم و پست‌هامون فقط در اکسپلورر «دنبال‌شده‌ها» بره.

    حرف آخر

    صمیمانه تشکر می‌کنم از همراهی‌تون. تا اینجا بخش خوبی از امکاناتی که شما عزیزان پیشنهادش رو داده بودین پیاده شده. یه امکان جذاب دیگه هم هست که توی به‌روزرسانی بعدی به وگزیست اضافه می‌شه، فعلا لوش نمی‌دم! :)) و خوشحال می‌شم اگه هر ایده و پیشنهادی داشتین بهم بگین، چون می‌تونه جزو به‌روزرسانی‌های بعدیِ وگزیست باشه!

    در نهایت، وگزیستی بمونید!

  • این قسمت: طوطو خونه‌تکونی می‌کنه!

    طوطو انباریِ اتاقم‌و دوست داره. یه‌جای تاریک و دنجه. وقتی لابه‌لای وسایل یه سوراخ پیدا می‌کنه و می‌ره داخلش، انگار که بهش یه واحد آپارتمان کلیدنخورده‌ی مبله دادن؛ سرخوشه و می‌زنه زیر آواز. ما می‌دونیم که طوطو خانم این‌طور وقتا از خدا هیچ‌چیزی نمی‌خواد جز یه مردی که دلداده‌ی طوطو باشه و یه عمر باهم به خوبی و خوشی زندگی کنن و یه خونواده‌ی پرجمعیت رو تشکیل بدن.

    امروز که طوطو رفته بود توی آپارتمانش، انگار داشت خونه‌تکونی انجام می‌داد. صداهای عجیب‌غریبی می‌اومد. منم که دقیقا زیر انباریِ اتاق نشسته بودم، هی بالاسرم‌و نگاه می‌کردم و صداش می‌کردم «طوطو داری چیکار می‌کنی؟»، ولی طوطو بی‌محلی می‌کرد و سرخوشانه آواز می‌خوند و به خونه‌تکونیش ادامه می‌داد.

    من و زهرا همینطور که توی اتاق نشسته بودیم و داشتیم راجع به یه موضوع کاملا جدی صحبت می‌کردیم، طوطو هم احساس کرده بود یکی از وسایل آپارتمانش اضافیه و می‌تونه پرتش کنه بیرون! همین شد که یهو یه چیزی محکم افتاد روی شونه‌م! دردم اومد و چند ثانیه‌ای طول کشید تا ذهنم پردازش کنه که طوطو اسپریِ چسبِ موکت رو از اون بالا انداخته بود روی من! حرصم گرفته بود ولی خب نمی‌شه هم به این بچه چیزی گفت، گناه داره. آخه دختر حسابی، اگه چند سانت اون‌ورتر بود صاف خورده بود توی کله‌م! حالا موندم چطوری به طوطو بفهمونم اگه چیزی رو می‌خواست از توی آپارتمانش پرت کنه بیرون، اول مطمئن بشه کسی اون پایین نیست!! خوبه حالا زورش به چیزای سنگین نمی‌رسه…!

  • ۱۰ اصل برای تبدیل شدن به یک وبلاگ‌نویس حرفه‌ای

    اول. پست‌هایی که می‌نویسید نباید کمتر از ۵ پاراگراف داشته باشه. هرچقدر بلندتر باشن، بیشتر نشون می‌ده ما چه وبلاگ‌نویس عمیقی هستیم و چقدر حرف داریم برای گفتن.

    دوم. هرچی کمتر پست بذارید، شما وبلاگ‌نویس بهتری هستید. هرچقدر کمتر دیده بشید، محبوبیت بیشتری پیدا می‌کنید. ماهی یه پست، یا دوماه یه‌بار یه پست، عالیه. باید نشون بدید که سرتون چقدر شلوغه.

    سوم. وبلاگ‌نویسی که تا حالا وبلاگش‌و نترکونده باشه، وبلاگ‌نویس نیست.
    برای اینکه یک وبلاگ‌نویس حرفه‌ای باشید، لازمه که هرازچندگاهی یه نارنجک دستی یا یه خمپاره بندازید توی وبلاگ‌تون. مثلا پست‌هاتون‌و حذف کنید. کامنت و لایک رو ببندید. یا قالب وبلاگتون‌و پاک کنید تا وقتی کسی سر می‌زنه، با یه صفحه‌ی خالی مواجه بشه. (وبلاگ‌نویسای قدیمی می‌دونن از چی حرف می‌زنم.)

    چهارم. اسمی برای خودتون و وبلاگتون انتخاب کنید که جنسیتش مشخص نباشه. هیچ‌جا هم نگید دخترید یا پسر. اینطوری مخاطبینی از هردو جنس بهتون جذب می‌شن.

    پنجم. غر بزنید. از بالا به پایین نگاه کنید. دانای کل باشید. بالاخره بقیه باید ببینند شما چقدر خفنید.

    ششم. کامنت ندید. دسترس‌ناپذیر باشید. اون‌قدری هیچ‌جایی حضور نداشته باشید که اگه بعد از یه سال جایی کامنت گذاشتید، همه ذوق کنن و بدونن بهشون افتخار دادین.

    هفتم. قلمبه‌سلمبه حرف بزنید. تا می‌تونید از کلمات انگلیسی استفاده کنید. بالاخره باید کلاس کار یک وبلاگ‌نویس حرفه‌ای حفظ بشه.

    هشتم. به هیچ‌کسی لینک ندید. پست بقیه رو ابدا به اشتراک نذارید. اگه بقیه به‌اندازه‌ی شما خفن باشن خودشون دیده می‌شن.

    نهم. شاخ باشید. اگه ۱۰۰ نفر دنبالتون می‌کنن، شما باید ۱۰ نفر رو دنبال کنید. این نسبت در همه‌حال باید حفظ بشه.

    دهم. کامنتا رو زود جواب ندید. لازم نیست زود سین بزنید. باید باکلاس‌بودن رو تمرین کنید.

    یازدهم. شما بگید…

  • هفت پل اصفهان

    من از خوندن پست‌های سپهرداد واقعا لذت می‌برم. از سال‌های سال پیش در بیان می‌خوندمش. بعضی از پست‌هاش روان آدم‌و جلا می‌ده. هربار که از دوچرخه‌سواری حرف می‌زنه، دوست دارم یه‌سری اولویت‌های مالی‌م‌و جابه‌جا کنم و برم یه دوچرخه‌ی حرفه‌ای بخرم و شروع کنم به گردش توی شهر!
    شاید هیچ‌چیزی مثل دوچرخه‌سواری فرصت دیدن جزئیات رو به آدم نده. سپهرداد هم همیشه برای من یادآور دوچرخه‌سواری و روایتِ جزئیات بوده.

    حتا چند سال پیش که با زهرا رفته بودیم تهران و قرار گذاشته بودیم نزدیکای پارک لاله ببینیمش، با دوچرخه اومده بود.

    خلاصه که بالاخره من یه روز یه دوچرخه می‌خرم و عکسش‌و برای سپهرداد می‌فرستم و می‌گم: تو بودی که باعث شدی این دوچرخه رو بخرم! شایدم بعدتر یه قرار دوچرخه‌سواری هم باهم گذاشتیم!
    البته که بهتره توی تهران نباشه، سربالایی‌های تهران پدر آدم‌و در میاره… اصفهان اما عالیه؛ هفت پل اصفهان.

    پی‌نوشت: این پست ابتدا در کانال تلگرامم منتشر شده در پاسخ به پست سپهرداد در کانالش.

  • وگزیست، به‌روزرسانی ۱ تیر ۱۴۰۵

    سلام به دوستان خوبم در وگزیست

    اخیرا درگیری‌های زیادی داشتم و کمتر تونستم روی وگزیست تایم بذارم. امیدوارم که بتونم در آینده امکانات بیشتری رو به وگزیست اضافه کنیم و جای بهتری برای خوندن وبلاگ‌ها باشه.

    تغییرات جدید چیا بودن؟

    • بهبود بخش پروفایل و یکسان‌سازی ظاهر وبلاگ‌ها
    • امکان «ویرایش» و «پاسخ» در بخش گفت‌وگو
    • تمام‌صفحه شدن بخش «گفت‌وگو» در موبایل برای تجربه‌ی کاربری بهتر
    • نمایش «آخرین بازدید» در صفحه پروفایل
    • امکان حمایت مالی

    حمایت مالی

    حمایت مالی جزو آخرین امکاناتی بود که قصد داشتم قرار بدم، ولی حقیقتا این پست هاتف باعث شد که هرچه سریع‌تر این امکان رو به وگزیست اضافه کنم. خیلی ممنونم از دوستانی که لطف کردن و وگزیست رو حمایت کردند. حمایت شما (اعم از مالی و معنوی) تاثیر مستقیم در آینده‌ی وگزیست داره، ممنونم از مهر و محبتتون.

    تغییرات آینده

    برخی از دوستان این مدت لطف کردن پیشنهادات و ایده‌هایی داشتن که قراره در آینده روش کار بشه و در به‌روزرسانی‌های بعدی به وگزیست اضافه بشه.

    حرف آخر

    با بازگشت فیلترنت عده‌ای از کاربران به بسترهای دیگه‌ای غیر از وبلاگ رفتن و می‌نویسن. اما افرادی هستند که هیچ‌چیزی براشون جای وبلاگ رو نمی‌گیره، خصوصا با بسترهای جدیدی که این مدت برای وبلاگ‌نویس‌ها به وجود اومده. وگزیست هم تلاش خودش رو می‌کنه تا وبلاگ‌نویس‌ها رو دور هم نگه داره.
    در نهایت، ممنونم از همراهی تک‌تک‌تون. وگزیستی باشید!

  • عبدالله خر-شوت (قسمت دوم)

    اون سال که راهنمایی بودم، همون اوایل یه بار عبدالله توی تیم حریف افتاده بود. منم که مثل همیشه دفاع وایستاده بودم، داشتم فکر می‌کردم وقتی عبدالله شوت کنه، نمی‌شه به کسی اعتماد کرد و انگار فقط من می‌مونم و شوت‌های عبدالله.
    بازی جلوی عبدالله خیلی سخت بود. یه بار که عبدالله رسید بهم و شوت زد، خودم‌و پرت کردم جلوی توپ. توپ خورد به پشتم و نمی‌دونستم باید با سوزش و دردِ روی کتفم چه کنم. شوت بعدیش خورد به رونم، یادم نمیاد که کبود شدم یا نه. عبدالله عصبانی شده بود. فکر کنم تا اون لحظه هیچ‌کس جلوی شوتاش نایستاده بود.

    آخرای بازی بود، عبدالله جلوم وایستاد و توپ رو با یه شوت محکم عمدا به سمت صورتم فرستاد. اون موقع دوست داشتم خودم‌و بکشم کنار، ولی دیر شده بود. تا نیم ساعت صورتم‌و حس نمی‌کردم؛ انگار اصلا دماغی نداشتم!
    بعد از اون بازی، همه بهم می‌گفتن ستون. بازیکنای حمله همه‌شون ازم متنفر شده بودن. عبدالله کافی بود بفهمه من توی تیم حریفشونم تا اون تیم‌و ترک کنه.

    سال دوم دبیرستان، توی مسابقات مدرسه ازم خواستن برم تو تیم فوتبال کلاس‌مون. تونستیم به فینال برسیم. بازیِ آخر، با تیمِ سال‌ بالایی بود که انگار همه‌ی بازیکنای تکنیکی و خرشوت رو جمع کرده بودن. به عنوانِ دفاع می‌دونستم کار خیلی سختی پیش رو دارم. دروازه‌بان خوبی داشتیم و کل تیم داشتیم تدافعی بازی می‌کردیم. خوشبختانه تونستم چندتا از حمله‌های خطرناکشون رو خراب کنم. توی اون بازی، مجدد با صورت جلوی یکی از خرشوتی‌ها رو گرفتم. تا چند دقیقه گیج بودم. اون بازی نهایتا به پنالتی کشید. آخرین پنالتی رو من باید می‌زدم. اونا یکی رو خراب کرده بودن و پنالتی من اگه گل می‌شد ما اولِ مدرسه می‌شدیم. دور خیز کردم، به راست نگاه کردم و توپ رو به چپ دروازه شوت کردم. توپ نشست به تور. گل شد. ما بردیم. چندتا از همکلاسی‌هام شروع کردن به صدا زدن فامیلی‌م. صحنه‌ی باشکوهی بود.

    داشتم فکر می‌کردم اگه توی اولین بازی با عبدالله جلوی شوتاش جاخالی می‌دادم، بهم لقب «ستون» نمی‌دادن. اینطوری، دفاع‌کردن از تیمی که توشم برام حیثیتی نمی‌شد؛ و احتمالا توی دبیرستان کسی به تیم فوتبال دعوتم نمی‌کرد و قهرمان مدرسه نمی‌شدیم. فکر نمی‌کنم عبدالله هیچ‌وقت فهمیده باشه غیرمستقیم باعث شده بود چند سال بعد تیم‌ کلاس‌مون قهرمان بشه. و احتمالا هم هرگز به این فکر نکرده چندین سال بعد کسی راجع بهش بنویسه!

    زندگی هم عجیبه… آدما هر لحظه دارن روی زندگیِ همدیگه تاثیر می‌ذارن، حتا اگه خودشون متوجه‌اش نباشن.

  • عبدالله خر-شوت (قسمت اول)

    من فوتبالی نیستم، تا حالا هیچ بازی فوتبالی رو هم کامل ندیدم، اما قراره فردا با بچه‌ها دور هم جمع بشیم و بازی ایران و بلژیک رو ببینیم.
    اینطور که فهمیدم بلژیک تیم قوی‌ایه. مجتبا (برادرزاده‌ی زهرا) که فوتبالیه و عاشق پرسپولیسه، گفت احتمالا یه بازی پر گل پیش رو داشته باشیم، نظر خودش ۴-۱ به نفع بلژیکه. من که گفتم چرا اینطور فکر می‌کنی؟ چهارتا از بازیکنای بلژیک رو اسم برد و گفت خیلی قوی‌ان. والا من هیچ کدومشون‌و نمی‌شناختم، و حدسم اینه که بلژیک قراره دو هیچ ایران‌و ببره.

    من همیشه‌ی خدا می‌گم که من فوتبالی نیستم، ولی یادم نمیاد هیچ‌وقت گفته باشم که عاشق فوتبال بازی کردنم، خصوصا اینکه دفاع باشم. نزدیک‌ترین تجربه‌ی من به فوتبال، برای دوران مدرسه بود. همیشه بلااستثنا دفاع بازی می‌کردم.

    یکی از سال‌های دوره‌ی راهنمایی، یه هم‌کلاسی داشتم به اسم عبدالله. عبدالله بچه‌ی روستا بود، صبح‌های زود با سرویس از روستاشون همراه با چند نفر دیگه میومد شهر، مدرسه. این پسر خیلی مظلوم بود. تُنِ صداش هم خیلی پایین بود. خیلی پیش می‌اومد دبیرها ازش بخوان موقع حرف زدن صداش‌و ببره بالا. نمره‌های خوبی هم نداشت. اما یه ویژگیِ خیلی خاص داشت. نمی‌دونم توی روستا چه فعالیتی می‌کرد، من اصولا هیچ‌وقت با هیچ‌کسی اون‌قدری صمیمی نمی‌شدم که از زندگیش بدونم، ولی هر فعالیتی که می‌کرد باعث شده بود قدرت‌بدنیِ زیادی داشته باشه.

    عبدالله خر-شوتِ کلاس‌مون بود. زنگ ورزش موقعِ تیم‌کشی، همه دوست داشتن عبدالله حمله‌ی تیم‌شون باشه. اون‌قدر قدرتِ پاش زیاد بود که وقتی شوت می‌کرد، همه جاخالی می‌دادن تا توپ بهشون نخوره. آخه شوت‌هاش به سادگی آدم‌و کبود می‌کرد.

    (ادامه در قسمت بعد…)