هالی هیمنه

در جست‌وجوی زندگی

  • مصاحبه‌ی کاری (بخش اول)

    مصاحبه‌ی کاری همیشه جزو دشوارترین بخش‌های زندگی‌م بوده، و امروز هم متاسفانه یه مصاحبه‌ی کاری دارم! می‌دونی تصورم از مصاحبه‌رفتن چیه؟ اینه که انگار وارد اتاقی می‌شی که پر از مار و عقربه، همراه با تمامی موجودات چندش و ترسناک که همه دارن روی هم وول می‌خورن، و تازه در رو هم از داخل روی خودت قفل می‌کنی! در واقع مصاحبه برای من همون شکنجه‌ی خودخواسته‌ست، که خودخواستگی‌ش هم اغلب از سر ناچاریه، و گاهی هم بخاطر چالش‌طلبی!

    وحشتناک‌ترین مصاحبه‌ای که تا حالا رفتم، اولین مصاحبه‌ی انگلیسی‌م بود که مال سال‌ها پیشه. شاید باورتون نشه، ولی اون مصاحبه، اولین تجربه‌ی مکالمه‌ی انگلیسی‌م هم بود! یعنی من قبل از اون روز با هیچ‌کسی مکالمه‌ی واقعی انگلیسی نداشتم! بگذریم که کل روز دنبال بهونه‌ای بودم که اون مصاحبه رو کنسل کنم. حتا توی آخرین ثانیه‌ها، تصمیم جدی داشتم که کامپیوترم‌و خاموش کنم و سوار موتورم بشم و از خونه فرار کنم! ولی در نهایت خودم رو راضی کردم که برو مصاحبه حالا که این‌قدر استرس کشیدی. رفتم. تازه فهمیده بودم اون انگلیسی‌یی که توی ذهنم حرف می‌زدم با انگلیسی که به زبون میارم زمین تا آسمون فرق می‌کنه.

    همینطور که داشتم با کلی تته‌پته و با مبتدی‌ترین کلمات و لهجه‌ی داغون با اون خانوم ارمنی صحبت می‌کردم، دیدم یه لبخند ملیحی روی لبشه. معرفیم رو قطع کردم و گفتم فکر می‌کنم انگلیسی‌م خیلی بده! خانومه با همون لبخند ملیح و لهجه‌ی ارمنیش گفت که نه، انگلیسیت خوبه و لطفا ادامه بده! اصلا نتونستم به حرفش اعتماد کنم. اونجا بود که فقط دوست داشتم زمین دهن باز کنه و برم توش! جوونی بود و خامی. شنیده بودم که برای غلبه بر ترس‌هات باید بری تو دلشون! اما گویا این راهکار همیشه هم جواب نمی‌ده!

    البته درسته که خستگی و کوفتگیِ جسمی و روانی اون مصاحبه تا روزها با من بود، ولی من چشم‌سفیدتر از این حرفا بودم که دیگه مصاحبه‌ی انگلیسی نرم. یادمه اون دوره چندتا مصاحبه‌ی دیگه هم رفتم، حتا یکی از مصاحبه‌های فنی رو به معنای واقعی ترکوندم! (چون بیشتر حل مسئله بود و کمتر حرف‌ زدیم😁) بعدتر حتا یه ماه با یه شرکت آلمانی وارد همکاری شدم، اما چون از مدیرش بدقولی دیدم، بی‌خیال اون موقعیت شدم.

    خداروشکر مصاحبه‌ی امروز انگلیسی نیست! با نوشتن این خاطرات هم دارم فقط استرسم رو بیشتر می‌کنم. فی‌الحال یه پرانول بخورم تا ببینیم مصاحبه چطور پیش خواهد رفت!

  • استامبولی

    امروزم رو خیلی خوب شروع کردم، با کلی انرژی و حس خوب، و صبحونه‌ی مورد علاقه‌م: نون‌ پنیر گوجه خیار با نیمرو! این‌قدر انرژی داشتم که می‌تونستم یه کوه‌و جابه‌جا کنم! داشتیم با زهرا چای سبزِ صبح‌گاهی‌مون‌و می‌خوردیم که دیدم گوشیم زنگ می‌خوره. از عمیق‌ترین نقطه‌ی وجودم آه کشیدم. کاش زنگ نمی‌‌زد. مامان بود.

    گاهی می‌دونی که می‌تونی با یه کار خیلی کوچیک، جلوی خراب‌شدن روزت‌و بگیری. سُر دادن انگشتت روی دکمه‌ی قرمزِ گوشی کار آسونیه، ولی انجامش نمی‌دی! جواب دادم. از قبل می‌دونستم یه بحثِ کاملا بی‌نتیجه پیش رو داریم. بحثِ خواستگاری هنوز ادامه داره. و داره مدام جدی‌تر می‌شه، با وجود تمام باگ‌های عجیب‌غریبش. این‌وسط من شاخ‌هام هم هربار بلندتر می‌شه وقتی رفتارهای عجیب‌غریبِ این دخترک رو می‌بینم. حرف من اینه که این‌قدر عجله نکنید و اجازه بدین این دو نفر یکی‌دوسال باهم آشنا بشن، اون‌موقع من دست‌به‌سینه در خدمتتونم و از خواستگاری هم استقبال می‌کنم، ولی نه الان و با این شرایط. مشکل هم اینجاست که نمی‌دونم کدوم طرف تنور رو داغ دیده و می‌خواد خمیر رو زودتر بچسبونه.

    تلاش زیادی برای آرام‌سازی خودم بعد از تماسی که داشتم انجام دادم. بعد یهو صدای جیرجیرکِ گوشیم در اومد ودیدم یه پیامک واریز دارم. خوشحال شدم، بالاخره عیدیِ امسالم رو دریافت کردم! به مبلغ واریزی که نگاه کردم لبخند روی صورتم خشک شد. مدیرم مبلغ رو کمتر از چیزی که باید زده بود. توی بله پیام داد: «مهندس باقی‌مونده‌ی عیدی واریز شد». بعد از تشکر، بهش گفتم که عیدی ۴۰۴ فلان‌قدر بوده، کمتر واریز کردی. گفت «فکر نمی‌کنم، ولی بررسی می‌کنم»! براش یه اسکرین‌شات هم فرستادم. بعد از اینکه پیامم رو سین کرد، یک‌ ساعت بعد گفت: نه حداقل، نه حداکثر، وسط رو گرفتم که نه سیخ بسووزه نه کباب. من انتظار نداشتم انرژی‌ای که امروز داشتم رو این‌شکلی خرج چنین چیزایی کنم. یه سری مذاکرات انجام دادیم تا بالاخره متقاعد شد که کل عیدی رو واریز کنه. من از الان عزا گرفته‌م دو ماه دیگه که باید قراردادو تمدید کنم چطوری باید افزایشِ حقوقی که حقمه رو بگیرم ازش. جالبیش اینه که می‌دونم رفتار امروزش هم کاملا برنامه‌ریزی شده بوده، برای قدرت‌چونه‌زنیِ دوماه دیگه‌ش!

    یه سر به لینکدین زدم. بعد از پنج ماه یه پست گذاشتم. آخرش گفتم دنبال کار می‌گردم، بکند Node.js و فرانت هم React/Next. ولی حالا بعد از ۵ ساعت دیدم پستم فقط ۱۷ تا ایمپرشن گرفته. قبل از قطعیِ نت توی دی و اسفند، یه فعالیتی رو توی لینکدین شروع کرده بودم و پست‌هام روزانه بین ۳۰۰ تا هزار ایمپرشن می‌گرفت. رفتم جابینجا. برای همون تعدادِ کم موقعیت شغلی هم رزومه فرستادم.

    فکر می‌کنم هیچ چاره‌ای جز ادامه‌دادن نداریم. هنوز حس می‌کنم می‌تونم یه کوه‌و جابه‌جا کنم، ولی کمی خسته‌تر، کمی آهسته‌تر. فکر می‌کنم نباید از هیچ موقعیتی برای لذت‌بردن غفلت کرد. ناهار یه استامبولیِ خوشمزه داشتیم. وقتی می‌خواستم قاشق رو مثل بیل بزنم توی برنج، کمی مکث کردم. چه چیزی باعث می‌شد از این موقعیت لذت بیشتری ببرم؟ قاشق رو گذاشتم روی سفره. یه‌عالمه ادویه‌ی تند و معطرِ پاکستانی به غذام پاشیدم و شروع کردم به خوردن، با دست.

  • دور آتش با هالی

    پیش‌نوشت: این روزها چیزای مختلفی توی سرم می‌چرخه. یکیش اینه که بیام و یه پست راجع به تلگرام و وبلاگ‌نویسی بنویسم. از طرفی هم دوست دارم بیام راجع به دنیای «دور آتش با هالی» حرف بزنم. یکسری درگیری‌های ذهنی هم وجود داره که مثل زالو انرژی آدم‌و می‌مکه و تو می‌مونی با یه ذهنِ خسته و یه بدن همراه با دردهای عصبی!

    دنیای «دور آتش با هالی» رو به شکل عجیبی دوست دارم. توی این دنیا هالی با هم‌نشینانش توی سفرن. سفری که ماه‌ها و شاید سال‌هاست که ادامه داره و کسی نمی‌دونه مقصد این سفر کجاست. این دنیا، فضایی جادویی داره و هرچیزی توش ممکنه. مثلا داشتم به اون آتیشی فکر می‌کردم که تهِ یکی از دره‌های صعب‌العبور سال‌هاست که روشنه و هیچ‌وقت خاموش نشده. اسم اون آتش هم، «آتش ابدیت»ـه. یه افسانه بین همنشینا وجود داره، می‌گن هرکسی به اون آتش برسه می‌فهمه مقصد این سفر چیه. ولی انگار هیچ‌کدوم از همنشینا قصد جدی‌ای برای رفتن به سمتِ آتشِ ابدیت ندارن، حداقل تا وقتی که کم نیاورده باشن.

    هالی توی این دنیا، همون میزبانیه که همنشینا رو دور هم جمع کرده. و اصولا این کار رو تنها با روشن کردنِ آتیش انجام داده. آتیش توی این دنیای جادویی، نمادی از امیده. هالی همیشه تلاش کرده آتیش‌و روشن نگه داره. شب‌های زیادی بوده که افرادی که توی جنگل گم شده بودن هدایت شدن به سمتِ نورِ آتیش. هالی هم همیشه با آغوش باز و یه چاییِ داغ از کسایی که به سمتِ آتیشش اومدن استقبال کرده. هالی معمولا از گذشته‌ی همنشینا نمی‌پرسه، نمی‌پرسه از کجا اومدن. همه مطمئنن که دور آتیش جای امنیه، و این سفر داره جای درستی می‌بردشون.

    توی این دنیا یه سری قوانین نانوشته هم وجود داره که هم‌نشینا رفته رفته اونا رو یاد می‌گیرن. مثلا بعضی روزا که هیزم کم میاریم، یکی می‌شینه از امیداش تعریف می‌کنه. آتیش جون می‌گیره. یا وقتی نصف شب کسی از توی تاریکیِ جنگل میاد سمتِ آتیش، اگه یه هیزم داخل آتیش بندازه یعنی غریبه نیست و از خودمونه.

    احساس می‌کنم اگه بخوام از این دنیا بگم، هیچ‌وقت قرار نیست تموم بشه. از دیروز داشتم فکر می‌کردم چه خوب می‌شد یه سری دورهمیِ وبلاگی/تلگرامی تدارک می‌دیدیم. ایده‌های خیلی جذابی هم داشتم و امروز که با زهرا داشتیم سبزی پاک می‌کردیم، راجع‌بهشون حرف زدم. یه چیزی شبیه به تورِ یکی دو هفته‌ای که قراره در نقاط خاصی توقف داشته باشه. مثلا توی جنگل، کنار آبشار، یه غار توی دلِ کوه، کویر، و لب ساحل. و به هر نقطه‌ای که می‌رسیم، یه آتیشِ بزرگ درست می‌کنیم و دورش جمع می‌شیم. و اونجا قراره یه داستان از دنیای «دور آتش با هالی» بشنویم. و می‌دونید جالبیش چیه؟ اون داستان هم داستانیه که وقتی هالی و همنشینا یه شب اونجا اطراق کرده بودن و دور آتیش جمع بودن، هالی یا یکی از همنشینا داشته تعریف می‌کرده.

    گذشته از این، چند روز پیش داشتیم با بچه‌ها برنامه‌ی سفر به اصفهان رو می‌چیدیم (هنوز زاینده رود دوباره پرآب نشده بود)، ولی کرایه‌های گرون و قیمتِ عجیب‌غریبِ اقامتگاه‌ها، منصرف‌مون کرد. خلاصه که فعلا فقط می‌شه توی خیال سفر کرد و چنین تورهایی تدارک دید! به امید روزهایی که بشه دورهمی‌های «دور آتش با هالی» رو توی دنیای واقعی تجربه کنیم…

  • با وگزیست وبلاگ‌ها رو حرفه‌ای بخون! | به‌روزرسانی ۱۵ خرداد ۱۴۰۵

    سلام به دوستان عزیز وگزیستی
    مرسی از اینکه وگزیست رو همراهی می‌کنید. وگزیست روزبه‌روز داره به جایی بهتر برای وبلاگ‌نویس‌ها و وبلاگ‌خوان‌ها تبدیل می‌شه. این هفته امکاناتی به وگزیست اضافه شد که هم برای وبلاگ‌نویسا مهمه و هم وبلاگ‌خون‌ها می‌تونن ازش استفاده کنن. و اونا چیا بودن؟

    مدیریت وبلاگ‌ها

    حالا وبلاگ‌نویسا می‌تونن وبلاگ‌هاشون رو مدیریت کنن. مثلا من ممکنه سه‌تا وبلاگ توی سه‌تا پلتفرم مختلف داشته باشم. می‌تونم یکیشون رو که بیشتر توش می‌نویسم رو در وگزیست به عنوان وبلاگ اصلی‌م انتخاب کنم. اینطوری هرکسی به پروفایل وگزیستم سر بزنه، اولین چیزی که قراره ببینه وبلاگ اصلی‌مه! همچنین الان می‌شه اطلاعات وبلاگ مثل عنوان یا توضیحاتش رو هم ویرایش کرد.
    غیر از این موارد، اگه وبلاگی دارین که کاملا غیرفعاله و چیزی توش نمی‌نویسین یا حتا بهش دسترسی ندارین (مثلا اگه بلاگیکس بلاک‌تون کرده!!) می‌تونید توی بخش ویرایش وبلاگ، وضعیت وبلاگ رو بذارید روی «غیرفعال» و ظاهر اون وبلاگ به حالت غیرفعال در میاد و دیگه وگزیست رصدش نمی‌کنه.

    یادآوری برای پست‌ها

    تا حالا شده دوست داشته باشین یه پستی رو بخونین ولی فرصتش رو نداشته باشین؟ یا پیش خودتون می‌گفتین کاش وقتی خلوت‌تر بودین می‌شد اون پست رو بخونید؟ خب دیگه نگرانش نباشید، چون حالا می‌تونید برای هر پست یه یادآور تعیین کنید تا چند ساعت دیگه یا حتا چند روز دیگه، وگزیست بهتون یادآوری کنه که اون پست رو می‌خواستین بخونید و اینطوری از دستش نمی‌دین.

    یا تا حالا شده برای چندتا وبلاگ توی پلتفرم‌های مختلف کامنت بذارید و یادتون بره اصلا روی یه پستی کامنت گذاشته بودید؟ حالا می‌تونید بعد از کامنت گذاشتن روی هر پست، یه یادآور هم توی وگزیست برای همون پست ایجاد کنید.  اینطوری دیگه هیچ پست و کامنتی یادتون نمی‌ره. و می‌تونید کاملا حرفه‌ای به وبلاگ‌خونی ادامه بدید!

    از اونجایی هم که ایجاد یادآور برای پست‌ها لازمه که به‌شدت ساده باشه، می‌تونید فقط با دوتا دونه کلیکِ ناقابل یه یادآور برای هر پست قرار بدین. جذاب نیست؟ 😁

    دیگه چه خبر؟

    بخش‌های زیادی این هفته بهبود داشت. مثلا گفت‌وگوهای وگزیست حالا خیلی بهتر شده. حتا ایموجی هم بهش اضافه شده! یا یه سری تغییرات برای داشتن تجربه‌ی کابری (UX) بهتر هم روی بخش اضافه‌کردن وبلاگ به وگزیست اعمال شد.

    هفته‌ی بعد قراره چه اتفاقاتی بیفته؟
    هاتف عزیز پیشنهاد یه ویژگی بسیار کاربردی رو داد، اینکه بتونیم وبلاگ‌هایی که هنوز به وگزیست اضافه نشدن رو هم به صورت خصوصی دنبال کنیم و پست‌هاشون توی اکسپلوررمون بیاد، که قراره جزو امکاناتی باشه که هفته‌ی بعد می‌خوایم بریم سراغش! خوشحال می‌شم اگه پیشنهادی دارین یا مشکلی هست که فکر می‌کنید وگزیست می‌تونه حلش کنه رو، بهم بگین 🌹 بدون شک می‌تونید توی ایجاد تجربه‌ی بهتری از وبلاگ‌خونی، سهیم باشید!

    ممنونم از همراهی‌تون. و مثل همیشه، وگزیستی باشید✌️

  • بسته‌ای که هرگز به صاحبش نرسید!

    نمی‌دونم تا حالا تجربه‌ی کار کردن با موسی (Mouse ای) رو داشتین که اسکرولش خراب باشه. مثلا وقتی سه پله پایین اسکرول کنید، اول دو پله می‌پره بالا بعد یه پله میاد پایین. و کاملا به صورت رندوم ازت نافرمانی می‌کنه. و در نهایت به جایی می‌رسی که اگه می‌خواستی به بخشی از صفحه اسکرول کنی و با موفقیت این کار رو انجام بدی، دوست داری برای خودت جایزه بگیری که چنین کار غیرممکنی رو انجام دادی!

    دردسر کار کردن با چنین موسی، قرار بود ۱۷ روز پیش تموم بشه. یعنی دیجی‌کالا قرار بود ۲۷ اردیبهشت موسی رو که چند روز پیشش سفارش داده بودم رو بهم تحویل بده. اما ۱۷ روزه که هیچ‌کس نمی‌دونه موس من کجاست! حقیقتا هیچ‌کس اطلاع نداره بسته‌ی من کجاست.

    من تقریبا هر دو روز یه درخواست پشتیبانی ثبت کردم و یکی در میون باهام تماس گرفتن. اوایل خیلی محترمانه باهاشون حرف می‌زدم و وقتی می‌گفتن شرمنده‌ن و عذرخواهی می‌کردن، محترمانه جواب می‌دادم. ولی اخیرا دیگه توانایی صحبت محترمانه باهاشون رو ندارم.

    دفه‌ی آخر که کارشناس پشتیبانی بهم گفت «تا ۴۸ ساعت دیگه برای تحویل بسته هماهنگ می‌شه باهاتون و شخصا پیگیری می‌کنم» جواب دادم «شما ششمین کارشناسی هستین که دارین این جملات رو تکرار می‌کنین، امیدوارم لازم نباشه ۴۸ ساعت دیگه این جملات رو از کارشناس دیگه‌ای بشنوم ولی بعید می‌دونم». البته که با لحن‌ تندتر از این هم حرف‌هایی زدم، ولی می‌دونم که قرار نیست تغییری به‌وجود بیاره. من قراره تا مدت نامشخصی با همون موس مشکل‌دار کار کنم.

    اما چیزی که مشخصا توی مکالمه‌ام با اون کارشناس پیش اومد، این بود که تونستم خشمم رو ابراز کنم. و این برون‌ریزی باعث می‌شه بتونم مدت بیشتری این وضعیت اسفبار رو تحمل کنم. همیشه ناحقی دیدن و مورد ظلم قرار گرفتن باعث ایجاد خشم می‌شه. و در صورتی که نتونیم این خشم رو بیان کنیم، صرفا فرسایش روانی برامون باقی می‌مونه یا این خشم به صورت انفجاری و در جای بدی بیرون می‌زنه.

    حالا حسابش رو بکن این ۸۸ روزی که نت رو از مردم گرفته بودن و همین الان هم حتا همون فیلترنت قبل رو بهمون ندادن و هنوز شب‌ها سیرکشون هم به‌راهه، قراره چه اتفاقی رو براشون رقم بزنه.
    روز به روز ظلم بیشتری رو بهمون تحمیل می‌کنن. کسی هم نیست این وسط حتا فیک و توخالی ازمون عذرخواهی کنه و اجازه‌ی بروز خشم بهمون بده.

    پی‌نوشت: کاش موسم زودتر به دستم برسه. ولی امیدی ندارم، آخرش لغوش می‌کنن و همون موس رو باید گرون‌تر تهیه کنم 🥲
    فکر‌ نمی‌کردم دیجی‌کالا با منم چنین کاری کنه!

    پی‌نوشت ۲: فردای نوشتن این پست، وقتی از خواب بیدار شدم دیدم یه پیام دارم. پیام این بود: «متاسفانه به علت اختلال در پردازش‌های انبار، سفارشتون لغو شد.»

  • گریز از مرکز

    امشب مهمون داشتیم. یه جمع کوچیک ولی صمیمی ۵ نفره که با احتساب طوطو خانم می‌شیم ۶ تا. جالبه که ما توی این سه سالی که از ازدواج‌مون می‌گذره تلاش نسبتاً قابل‌قبولی برای ایجاد ارتباط جدید با آدم‌ها داشتیم ولی تقریبا همیشه به در بسته می‌خوردیم. این جمع پنج‌نفره تنها جمعی بوده که هیچ‌وقت صمیمیتش برامون کم نشده. البته اینکه دو نفرشون برادرزاده‌های زهرا هستن بی‌تاثیر نیست؛ به قول قدیمی‌ها خون خون رو جذب می‌کنه.

    امروز بعد از کلی بازی مختلف، رفتیم سراغ غیبت‌کردن. مائده پیشنهاد داد همه‌مون به تک‌تک افراد جمع از ۰ تا ۱۰۰ نمره بدیم. جالبیش این بود که نمراتی که به هم می‌دادیم همه بالای ۹۰ بود. و حقیقت هم اینه که همه‌ی افراد به همدیگه حس خوبی داریم. امیدوارم همینطور باقی بمونه، چون واقعا پیدا کردن چنین جمع‌هایی مثل پیدا کردن طلا از دل سنگه.

    شب که بچه‌ها رفتن، زهرا خیلی خسته بود و خوابش می‌اومد. من بهش گفتم امشب بازم از اون شباست که سرم شلوغه و خوابم نمی‌بره. گفت بنویس. نوشتن همیشه برام راه‌گشا بوده. ولی بحث اینه که در بی‌کلمه‌ترین حالت ممکنم هستم. یادم اومد که قبلا توی چنین شرایطی هزاره‌نویسی می‌کردم: شروع می‌کردم به برون‌ریزی و بی‌وقفه هزار کلمه توی ورد تایپ می‌کردم. و جالبیش اینه که حتا فکر کردن به این هزاره‌نویسی باعث شد بفهمم مشکلم چیه: فاطمه، خواهرم!

    می‌دونم که شرایط سختی رو داره از سر می‌گذرونه. زندگی به هیچ‌کدوممون هیچ‌وقت راحت نگرفت. فاطمه هم بعد از بیماری و مرگ بابا، مثل همه‌مون ضربه‌ی بدی خورد. از سال پیش تصمیمش رو گرفت که بی‌خیال تحصیل بشه و کار کنه. اوایل توی هر شغلی که می‌رفت یه ماه هم دووم نمی‌آورد. ولی یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهاش اینه که حالا بیش از ۶ ماهه که سر شغل آخرش مونده و داره پیشرفت می‌کنه. این پیشرفت کردن داره اعتمادبه‌نفسش رو هم می‌بره بالا. خوشحالم که مسئولیت‌پذیری رو یاد گرفته. ولی چیزی که عمیقا ناراحتم می‌کنه اینه که: حرف از خواستگاری می‌زنه.

    آخه حرف از ازدواج و خواستگاری؟ اونم توی بیست سالگی که هیچ ایده‌ای نداری که ازدواج توی این سن چطور می‌تونه زندگی‌ت‌و تباه کنه؟ وقتی می‌بینم چشمش‌و‌ به روی همه‌ی باگ‌های طرف مقابلش بسته، از خشم نمی‌تونم جلوی خنده‌م‌و بگیرم. وضع مالیِ خوب هیچ‌وقت نتیجه‌اش یه زندگیِ خوب و شاد نمی‌شه؛ نه وقتی که هنوز خودت نفهمیدی زندگی یعنی چی، خوب‌بودن یعنی چی، شاد بودن یعنی چی. ازدواج‌کردنِ این‌شکلی، وقتی که هنوز چند ماه بیشتر نیست طرف مقابل رو می‌شناسی، مثل قمار کردن کل زندگی‌ت روی شانسیه که نداری. هیچ‌وقت فرار کردن از مشکلات نتیجه‌ی خوبی نداره، فقط آدم‌و بیشتر توی منجلاب فرو می‌بره.

    می‌دونم که باید بهش زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم. بار قبل که باهاش حرف زدم انگار درست حرف‌هام‌و نفهمیده. کاش نزدیک بود و می‌شد حضوری باهاش حرف زد. حضوری خیلی بیشتر از پشت گوشی می‌تونم روش تاثیر بذارم. ولی فکر کنم باید این‌قدر طفره نرم. نمی‌تونم این‌قدر از مواجهه باهاش فرار کنم. سخته که بپذیرم باید باهاش راجع به چنین مسائلی صحبت کنم، ولی بخوام قبول کنم یا نه، این دختر حالا ۲۰ سالشه. غبطه می‌خورم به اینکه رابطه‌ی زهرا با دختر برادرش که تقریبا هم‌سن فاطمه‌ست این‌قدر نزدیک و صمیمیه. با اینکه همیشه رابطه‌ی خوبی با فاطمه داشتم، ولی هیچ‌وقت باهم صمیمی نبودیم. بهمون یاد نداده بودن صمیمیت چه شکلیه. و حالا توی چنین موقعیت‌هایی دچار بی‌کلمگی می‌شم…

    پی‌نوشت: دردِ قوزک پا! جزو جدیدترین دردهای عصبیه که دارم این روزها تجربه‌ش می‌کنم.

  • ارتباط‌های بیشتر با وگزیست! | به‌روزرسانی ۸ خرداد ۱۴۰۵

    سلام به دوستان خوبِ وگریستی‌ام!
    خیلی خوشحالم که می‌بینم هرروز تعداد افرادی که از وگزیست استفاده می‌کنن و وبلاگ‌هایی که ثبت می‌شن بیشتر می‌شه. باعث افتخاره که وگزیست رو خونه‌ی خودتون دونستین 🌹 ممنونم از کسانی که با گزارش مشکل و پیشنهاداتشون و فعالیت توی این بستر، وگزیست رو همراهی کردن❤️

    طبق معمول قراره راجع به امکانات جدید وگزیست صحبت کنیم. بخش‌های زیادی هم توی هفته اخیر در وگزیست بهبود داشته شد. مثلا ثبت وبلاگ جدید بهبود پیدا کرد، یا بخش اطلاع‌رسانی (نوتیفیکیشن‌ها) طراحیش تغییر کرد و الان خیلی جذاب‌تر شده! کافیه کسی زنگوله‌تون رو‌ به صدا در بیاره تا متوجه‌ش بشین 😉 و حالا امکانات جدید چیا بودن؟

    حل مشکل بالا نیومدن وگزیست!

    همون‌طور که از اسمش پیداست این مورد امکان جدید نیست! اما دوستانی بودن که وگزیست براشون باز نمی‌شد خصوصا توی گوشی و مرورگر داخلی تلگرام. از اونجایی که هنوز اتصال به فیلترنت مثل سابق مهیا نشده، این مشکل رو نتونستیم اساسی برطرف کنیم، ولی یه نسخه‌ی بهبود یافته از وگزیست رو روی app.wexist.xyz بالا آوردیم تا این دوستان ازش استفاده کنن. پس امکان استفاده از وگزیست برای عده‌ای فراهم شد 😁

    حذف ‌پست

    شاید بعد از انتشار پستتون، نظرتون به هر دلیلی عوض شد و اون پست رو حذف یا پیش‌نویس کردین. ولی اگه پست توی وگزیست رفته بود همچنان توی وگزیست نمایش داده می‌شد. حالا کنار دکمه‌ی دنبال‌کردن روی پست‌ها، یه سه‌نقطه اضافه شده، اگه روش بزنید می‌تونید دلیل حذف پست رو وارد کنید و پست رو از وگزیست هم حذف کنید! بعدا قراره امکانات بیشتری به اون سه‌نقطه هم اضافه بشه!

    گفت‌وگو

    و بله! همین دیشب امکان گفت‌وگو به وگزیست اضافه شد. حالا می‌تونیم توی وگزیست با همدیگه گفت‌وگوی خصوصی داشته باشیم. چیزی که می‌تونه براتون جذاب باشه، اینه که حتا جفت‌تیکِ آبی برای پیام‌هایی که خونده شدن پیاده شده. و اینطوری می‌شه فهمید فرد مقابل پیام‌تون رو خونده یا نه.

    حالا کافیه به پروفایل کسی که می‌خواید باهاش گفت‌وگو داشته باشید برید و روی دکمه‌ی «ارسال پیام» بزنید تا یه گفت‌وگو ایجاد بشه. بعد هم با زدن روی آیکنِ نامه کنار زنگوله، می‌تونید به صفحه‌‌ی گفت‌وگوهاتون برین. اگه پیامی هم داشته باشید، هرجای وگزیست که باشید یه عدد روی آیکنِ نامه بهتون نمایش داده می‌شه. شاید براتون سوال بشه که:

    آیا گفت‌وگو توی وگزیست امنه؟

    از اونجایی که وگزیست ساخته شده تا جایی امن برای وبلاگ‌نویسا باشه، می‌تونم این اطمینان رو بهتون بدم که بله، امنه. قراره توی یکی دو روز آینده، پیام‌ها به صورت رمزنگاری شده در دیتابیس ذخیره بشه تا امنیت‌شون تضمین بشه. پس خیالتون راحت!

    امکان اضافه کردن وبلاگ‌های «نویسنده»

    سرویسِ دوست‌داشتنیِ نویسنده با تلاش‌های راویِ عزیز چند روزیه که در دسترس قرار گرفته و مدام داره امکاناتش بیشتر می‌شه. از اونجایی که هنوز فید RSS براش پیاده نشده بود، نمی‌شد پست‌هایی که توی «نویسنده» منتشر می‌شن رو توی وگزیست ثبت کنیم. ولی یه کراولر براش نوشتم و حالا هر دو ساعت وبلاگ‌های نویسنده‌ای که توی وگزیست ثبت شده باشن هم رصد می‌شن. پس اگه وبلاگِ نویسنده دارین، پیشنهاد می‌کنم همین الان توی وگزیست ثبتش کنید!

    هفته‌ی بعد چیا به وگزیست اضافه می‌شه؟

    غیر از بهبودهای بی‌شماری که قراره روی بخش‌های مختلف از جمله گفت‌وگو داشته باشیم (تا تجربه‌ی بهتری برای شما عزیزان فراهم کنیم)، قراره امکان ویرایش اطلاعات وبلاگ و انتخاب یه وبلاگ به عنوان «وبلاگ اصلی» برای بخش پروفایل اضافه بشه. همچنین قراره یه ویژگی جذاب و کاربردی به گفت‌وگو اضافه بشه که اجازه بدین الان لوش ندم😉

    در نهایت، صمیمانه از همراهی‌تون قدردانی می‌کنم… و طبق معمول، وگزیستی باشید!

    پی‌نوشت: از امیررضای عزیز تشکر می‌کنم که وگزیست رو توی وبلاگینو معرفی کرد. همچنین مرسی از راوی عزیز که اخیرا با نظرات سازنده‌ش توی توسعه وگزیست همراهیم کرده و همچنین Favicon فعلی وگزیست رو طراحی کرده. (فقط داخل پرانتز بگم که لوگوی فعلی وگزیست به زودی قراره مجدد طراحی بشه و طراحی فعلی موقتیه!)

    پی‌نوشت ۲: مشکلاتی که توی دریافت پست‌های وبلاگ‌‌های بلاگیکس داشتیم همچنان وجود داره، ولی خوشبختانه از روش جدیدی استفاده شده و روزانه ۱ تا سه مرتبه وبلاگ‌تون رصد می‌شه و اگه پست جدیدی داشته باشین، توی وگزیست نمایش می‌شه. در صورتی که وبلاگتون بلاگیکسی نباشه، هر دو ساعت وگزیست بهش سر می‌زنه. ولی خودتون هم می‌تونید به محض پست گذاشتن، از طریق چرخ‌دنده‌، وبلاگ‌تون رو به‌روزرسانی کنید 😉

  • رنج تحمیلی

    ۹ اسفند که جنگ با اون اوج شروع شد، یکی از قوی‌ترین راه‌ها برای حفظ آرامشم «نوشتن» بود. وقت و بی‌وقت می‌رفتم سراغ نوت گوشیم و اون‌قدر می‌نوشتم که دیگه چشمم خیره می‌دید. روزای اول جنگ اتفاقات مهمی افتاد، یادداشت اون روزا رو جایی منتشر نکردم. با خودم گفتم یه روزی که ایران آزاد بشه این نوشته‌ها رو توی یه وبلاگ آرشیو می‌کنم.

    اینترنت‌و بعد انفجارها توی پاستور خیلی سریع قطع کردن. از اون موقع ۸۸ روز ما نت نداشتیم. چندوقت‌یه‌بار با کلی دردسر و فرسایش روانی به تلگرام وصل می‌شدیم ولی حتا نمی‌شد عکس‌ها رو باز کرد. همین که می‌دیدیم چندتا از دوستامون هنوز هستن و از هم خبر داریم، مایه‌ی دلگرمی بود. وقتی بندازنت توی سلول انفرادی، یه سوراخ که بشه خیلی محدود هم بیرون رو باهاش دید، غنیمته.

    امروز به نظر میاد قطع‌ترنت داره تبدیل به فیلترنت می‌شه. معلوم هم نیست همون فیلترنت سابق باشه، به قول مکسی شاید یه وایت‌لیستِ گسترده باشه. ولی برای ما هیچ‌وقت هیچ‌چیزی به قبل از دی برنمی‌گرده. من هنوز توی نوت گوشی می‌نویسم. یادمون نمی‌ره خیابونایی که بوی خون می‌داد رو با دلقک‌بازی‌هاشون به کثافت کشیدن.

    پریشب که بعد ۱۲ از خونه رفتیم بیرون (معمولا شبا این موقع می‌ریم بیرون که قاتی دلقک‌ها نشیم) تا یه دوری بزنیم، ورودی بوستان یکی از آشناها رو دیدیم. ایشون توی یکی از ادارات دولتی کار می‌کنه. یه شوخی کثیف راجع به اینکه «پرچم‌تون کو؟» شروع کرد. شوخی رو ادامه دادیم تا حرف از پول گرفتن شد. من که فکر می‌کردم همچنان داره شوخی می‌کنه، باورم نشد. بعد اومد چندتا مثال زد و تعریف می‌کرد فلان فامیل‌مون که اصلا اهل این چیزا نبود باند بسته به ماشینش و با کلی پرچم شبا می‌ره بیرون. ازش که پرسیده بودن فلانی تو چرا دیگه؟ گفته بود بخاطر پولش! می‌گفت به تعداد افرادی که توی ماشینت باشن و هرچندتا ماشین و پرچم که دنبالت راه بندازی، پول می‌گیری. می‌گفت بعضیا هم احمقن نمی‌دونن اونی که افتادن دنبالش داره پول اینا رو هم می‌ذاره توی جیبش و لام‌تا‌کام حرفی نمی‌زنه بهشون. من و زهرا یهو دوزاری‌مون افتاد که چرا صاب‌خونه‌مون که اصلا اهل این چیزا نبود خیلی وقته هرشب راس ساعت نه‌ونیم با ماشینی که هزارجور چیز بهشه می‌ره بیرون. قبلا خیلی برام نفرت‌انگیز بودن. حالا ولی بیشتر رقت‌انگیزن.

    خوشحالم از اینکه افرادی که به تلگرام وصل می‌شن داره بیشتر می‌شه. دیشب که توی گروه خونوادگی‌مون توی تلگرام حرف می‌زدیم، دیدم چقدر زندگی‌مون‌و توی این ۸۸ روز سخت«تر» کرده بودن. و چقدر این رنجِ تحمیلی با زندگیامون عجین شده…

  • Interstellar 2014

    نوجوون که بودیم، یه مراسم برای فیلم‌دیدن داشتیم. جمعه‌ها بلااستثنا برنامه‌مون فیلم بود. ناهارمون تموم نشده می‌رفتیم پشت میز کامپیوتر و می‌نشستیم روی صندلیای پلاستیکی. من هیچ‌وقت توی پروسه‌ی انتخاب و دانلود فیلم قرار نمی‌گرفتم، اما مطمئن بودم حالا که برم بشینم پشت لپ‌تاپ، داداشم یه فیلمِ خوب دانلود کرده. فقط هم کیفیت 1080. انگار روی این موضوع وسواس داشت، چون من همین الان هم بیشتر از 720 دانلود نمی‌کنم.

    یازده‌سال پیش، یه عصر که ناهارمون‌و خورده بودیم و طبق معمول پسرعمو هم مهمونمون بود، سه‌تایی رفتیم توی اتاقِ کامپیوتر و نشستیم پشت لپ‌تاپ. چون منم میز و کامپیوترم توی همون اتاق چسبیده به میزِ حجت بود، اسمِ اتاق رو گذاشته بودیم «اتاقِ کامپیوتر». داداشم فیلم رو پلی کرد. Interstellar 2014 بود. فیلم اوایلش خیلی خسته‌کننده بود. موقع فیلم دیدن اگه از خودت علائمِ سررفتگیِ حوصله نشون می‌دادی یا هرکاری غیر از خیره‌بودن به صفحه‌ی لپ‌تاپ می‌کردی، حجت بهت غر می‌زد. فقط هم غر نمی‌زد؛ مثلا پسرعمو که موقع فیلم‌دیدن گوشیش‌و در میاورد و توی گوشیش می‌چرخید، حجت فیلم رو پاز می‌کرد و برمی‌گشت سمت پسرعمو، بهش می‌گفت هروقت کارت تموم شد بگو پلی کنم.

    من نه به‌خاطرِ سخت‌گیری حجت، بلکه بخاطر اینکه دوست داشتم فیلم رو بفهمم، چشم ازش برنمی‌داشتم و سعی می‌کردم همزمان هم بتونم زیرنویس بخونم و هم ببینم توی فیلم چی می‌گذره. خیلی سخت بود هم‌زمان هردوتا کارو انجام بدی. فکر می‌کنم اون روز هیچی از Interstellar نفهمیدم. فقط اینکه توی سفینه و فضا بودن برام خیلی جذاب بود. یادم نمیاد توی این ۱۱ سال چند بار این فیلم رو دیدم. شاید ۱۰ بار یا بیشتر. یادمه اوایل این فیلم برام مثل یه معما بود، هربار که دوباره می‌دیدیمش گِره‌های بیشتری توی ذهنم باز می‌شد؛ به جوابای بیشتری می‌رسیدم؛ بیشتر معنیِ هر سکانس رو متوجه می‌شدم. ولی حالا دیگه بخاطر معماهایی که نولان توی سکانس‌به‌سکانس این فیلم گذاشته نمی‌بینمش.

    دیروز این فیلم رو با زهرا دیدیم. زهرا می‌گفت هیچ‌وقت نتونسته ۴۰ دقیقه از این فیلم‌و ببینه. من هربار بهش یادآوری می‌کردم که یک ساعت اول فیلم خسته‌کننده‌ترین بخش فیلمه و هرچی می‌ره جلو بهتر می‌شه؛ بهترین حالتش هم اینه که قبلا این فیلم‌و دیده باشی و دوباره بخوای ببینیش! توی مواقعی که کوپر داشت مورف‌و ترک می‌کرد، وقتی مورف فهمیده بود شبح داره بهش می‌گه نذار بابات بره، وقتی کتاب‌های کتاب‌خونه می‌ریخت، من می‌دونستم زهرا حوصله‌ش با این سکانسا سر می‌ره؛ می‌دونستم بازی و فیلم‌برداریِ ۱۱ سال پیشِ این فیلم خصوصا یه ساعت اولش برای زهرا جذابیت نداره، اما خودم توی همه‌ی این لحظات مقاومت می‌کردم تا اشک نریزم. البته که خیلی موفق نبودم؛ سکانس به سکانس فیلم قابلیت این‌و داره که ازم اشک بگیره یا مو به تنم سیخ کنه. خوشحالم که زهرا تماشای این فیلم رو باهام همراهی کرد و در نهایت لذت دیدن این فیلم رو چشید. آخرش حتا او هم اشکش در اومد…

    اگه بخوام تاثیرگذارترین فیلمی که دیدم رو معرفی کنم، بدون شک Interstellar ـه. تنها فیلمیه که بعد از بارها و بارها دیدن باز هم می‌شه تماشاش کرد و ازش لذت برد و همراه با کوپر و مورف اشک ریخت، یا حتا گریه کرد. و چه چیزی ارزشمندتر از تجربه‌ی کاتارسیس بعد از دیدن یه اثر هنریه؟

    پی‌نوشت: تجربه‌ی دیدن Project Hail Mary باعث شد دوباره به سمت شاهکار نولان کشیده بشم. ناگفته نمونه که این فیلم هم فوق‌العاده بود و حتما پیشنهاد می‌شه.

  • بازنشر: هالی هیمنه در نویسنده!

    اتفاقی که در دوران جنگ برای بیانِ دوست‌داشتنی افتاد، مثل سیلی بود که به شهر پرجمعیت و قدیمی‌یی رسید و همه‌ی خونه‌ها رو‌ با خودش برد. از اون به بعد هر کسی به سمتی رفت و جایی شروع کرد به‌ نوشتن که حس خانه و «وطن» بهش نمی‌داد. 

    توی این سه ماهی که از خاموش‌شدن بیان گذشت، سرویس‌های مختلفی رو امتحان کردم که هیچ‌کدوم تجربه‌ی خونه رو نداشت برام. برای همین خودم با وردپرس یه خونه ساختم و سرویس وگزیست (wexist.xyz) رو ایجاد کردم تا حداقل با وجود پراکندگی‌مون، همه‌مون یه‌جایی رو داشته باشیم که از همدیگه خبر بگیریم و بدونیم‌ کدوممون پست جدید گذاشتیم.

    امروز که امیررضا توی وگزیست درخواست ثبت وبلاگ کرده بود، دیدم لینکی از nvsn.ir گذاشته بود که اصلا برام آشنا نبود. وقتی وارد لینک شدم و به همه‌ی گوشه و کنار «نویسنده» سرک‌ کشیدم، حقیقتا ذوق کردم و فهمیدم اینجا قراره جایی باشه که عصر جدیدی از وبلاگ‌نویسی رو قراره توش تجربه کنیم. 

    راوی (علیرضا) عزیز گفت که توسعه‌ی فید RSS رو توی اولویت گذاشته و این یعنی قراره وبلاگ‌های نویسنده‌ رو هم به زودی توی وگزیست داشته باشیم و با هر پست جدید بگیم: We Exist! 

    خیلی اینجا حس خوبی داره. احساس می‌کنم اینجا برای ماهایی که خونه‌مون رو توی بیان از دست دادیم یا کلید خونه‌مون در بلاگفا رو با تاریکی اینترنت گم کردیم، قراره جایی باشه که حس «خونه» بهمون بده. با اینکه وبلاگ شخصی دارم و اونجا می‌نویسم، اما تجربه‌ی نوشتن توی این سرویس دوست‌داشتنی رو از خودم دریغ نمی‌کنم.

    به امید روزهای خیلی روشن و قشنگ، در روزی روزگاری در سرزمین قشنگی به‌نام ایران…

    پی‌نوشت: چند روزیه که نسخه‌ی اولیه‌‌ی سرویس وبلاگ‌نویسیِ «نویسنده» در دسترس قرار گرفته. و این پست هم توی حساب نویسنده‌م نوشته شده.

    پی‌نوشت ۲: موقع انتشار پست جدید در نویسنده، توی ادیتور پست به صورت کمرنگ نوشته شده: «روزی روزگاری در سرزمینی بنام ایران»، که این مورد هم جزو یکی از خوش‌ذوقی‌های این سرویسه. امیدوارم این سرویس آینده‌ی روشنی داشته باشه و ما وبلاگ‌نویسا بتونیم بهش اعتماد کنیم…

    پی‌نوشت ۳: زهرا هم توی نویسنده وبلاگ نیست‌همتا رو ایجاد کرد و قراره اونجا نوشته‌هاش‌و بخونیم. امیدوارم به‌زودی بتونیم پست‌های نویسنده‌ رو توی وگزیست نشون بدیم ؛)

    پی‌نوشت ۴: برای ثبت‌نام توی نویسنده نیاز به کد دعوت داریم. کد دعوت رو یا باید از دوستان‌مون بگیریم یا باید از طریق تیکت درخواست کد دعوت بدیم.