مصاحبهی کاری همیشه جزو دشوارترین بخشهای زندگیم بوده، و امروز هم متاسفانه یه مصاحبهی کاری دارم! میدونی تصورم از مصاحبهرفتن چیه؟ اینه که انگار وارد اتاقی میشی که پر از مار و عقربه، همراه با تمامی موجودات چندش و ترسناک که همه دارن روی هم وول میخورن، و تازه در رو هم از داخل روی خودت قفل میکنی! در واقع مصاحبه برای من همون شکنجهی خودخواستهست، که خودخواستگیش هم اغلب از سر ناچاریه، و گاهی هم بخاطر چالشطلبی!
وحشتناکترین مصاحبهای که تا حالا رفتم، اولین مصاحبهی انگلیسیم بود که مال سالها پیشه. شاید باورتون نشه، ولی اون مصاحبه، اولین تجربهی مکالمهی انگلیسیم هم بود! یعنی من قبل از اون روز با هیچکسی مکالمهی واقعی انگلیسی نداشتم! بگذریم که کل روز دنبال بهونهای بودم که اون مصاحبه رو کنسل کنم. حتا توی آخرین ثانیهها، تصمیم جدی داشتم که کامپیوترمو خاموش کنم و سوار موتورم بشم و از خونه فرار کنم! ولی در نهایت خودم رو راضی کردم که برو مصاحبه حالا که اینقدر استرس کشیدی. رفتم. تازه فهمیده بودم اون انگلیسییی که توی ذهنم حرف میزدم با انگلیسی که به زبون میارم زمین تا آسمون فرق میکنه.
همینطور که داشتم با کلی تتهپته و با مبتدیترین کلمات و لهجهی داغون با اون خانوم ارمنی صحبت میکردم، دیدم یه لبخند ملیحی روی لبشه. معرفیم رو قطع کردم و گفتم فکر میکنم انگلیسیم خیلی بده! خانومه با همون لبخند ملیح و لهجهی ارمنیش گفت که نه، انگلیسیت خوبه و لطفا ادامه بده! اصلا نتونستم به حرفش اعتماد کنم. اونجا بود که فقط دوست داشتم زمین دهن باز کنه و برم توش! جوونی بود و خامی. شنیده بودم که برای غلبه بر ترسهات باید بری تو دلشون! اما گویا این راهکار همیشه هم جواب نمیده!
البته درسته که خستگی و کوفتگیِ جسمی و روانی اون مصاحبه تا روزها با من بود، ولی من چشمسفیدتر از این حرفا بودم که دیگه مصاحبهی انگلیسی نرم. یادمه اون دوره چندتا مصاحبهی دیگه هم رفتم، حتا یکی از مصاحبههای فنی رو به معنای واقعی ترکوندم! (چون بیشتر حل مسئله بود و کمتر حرف زدیم😁) بعدتر حتا یه ماه با یه شرکت آلمانی وارد همکاری شدم، اما چون از مدیرش بدقولی دیدم، بیخیال اون موقعیت شدم.
خداروشکر مصاحبهی امروز انگلیسی نیست! با نوشتن این خاطرات هم دارم فقط استرسم رو بیشتر میکنم. فیالحال یه پرانول بخورم تا ببینیم مصاحبه چطور پیش خواهد رفت!
