هالی هیمنه

در جست‌وجوی زندگی

  • حریم خصوصی بیشتر با وگزیست و باقی امکانات جدید

    سلام به دوستان خوب وگزیستی!

    خوشحالم که وگزیست تونست ما رو توی دوران خاموشی اینترنت دور هم نگه داره و هنوز هم اینجا هستیم. وبلاگ همون خونه‌ایه که هیچ‌وقت نمی‌تونیم از یاد ببریمش…

    حالا امکانات جدید دو هفته‌ی اخیر وگزیست چیا بودن؟ به صورت خلاصه:

    • اضافه شدن لینک شبکه‌های اجتماعی با متن‌های سفارشی به پروفایل
    • امکان بازیابی رمز عبور توسط ایمیلی که موقع ثبت نام وارد کردین
    • امکان حذف‌کردن وبلاگ‌های غیرفعال
    • امکان بازیابی وبلاگ‌های حذف‌شده

    یه سری تغییر ظاهری هم بابت تمیزتر شدن پروفایل داشتیم، مثل بسته‌بودن بخش وبلاگ‌های غیرفعال و حذف‌شده. و همچنین آدرسِ وبلاگ‌های نویسنده هم به دامنه‌ی جدید این سرویسِ خوب (یعنی nevisan.de) منتقل شد.

    امکان ویژه: مخفی‌کردن پست‌های وبلاگ از اکسپلورر عمومی

    وبلاگ‌نویسی شدیدا با احساس آدم‌ها در ارتباطه، و حسِ امنیت‌داشتن در اون به‌شدت مهمه، چون ممکنه ما از درونی‌ترین زوایای شخصیت‌مون بنویسیم و ممکنه بخوایم فقط دوستان‌مون حرفامون‌و بخونن. برای همین این امکان اضافه شد که بتونیم وبلاگ‌ها رو از اکسپلورر عمومی مخفی کنیم و پست‌هامون فقط در اکسپلورر «دنبال‌شده‌ها» بره.

    حرف آخر

    صمیمانه تشکر می‌کنم از همراهی‌تون. تا اینجا بخش خوبی از امکاناتی که شما عزیزان پیشنهادش رو داده بودین پیاده شده. یه امکان جذاب دیگه هم هست که توی به‌روزرسانی بعدی به وگزیست اضافه می‌شه، فعلا لوش نمی‌دم! :)) و خوشحال می‌شم اگه هر ایده و پیشنهادی داشتین بهم بگین، چون می‌تونه جزو به‌روزرسانی‌های بعدیِ وگزیست باشه!

    در نهایت، وگزیستی بمونید!

  • این قسمت: طوطو خونه‌تکونی می‌کنه!

    طوطو انباریِ اتاقم‌و دوست داره. یه‌جای تاریک و دنجه. وقتی لابه‌لای وسایل یه سوراخ پیدا می‌کنه و می‌ره داخلش، انگار که بهش یه واحد آپارتمان کلیدنخورده‌ی مبله دادن؛ سرخوشه و می‌زنه زیر آواز. ما می‌دونیم که طوطو خانم این‌طور وقتا از خدا هیچ‌چیزی نمی‌خواد جز یه مردی که دلداده‌ی طوطو باشه و یه عمر باهم به خوبی و خوشی زندگی کنن و یه خونواده‌ی پرجمعیت رو تشکیل بدن.

    امروز که طوطو رفته بود توی آپارتمانش، انگار داشت خونه‌تکونی انجام می‌داد. صداهای عجیب‌غریبی می‌اومد. منم که دقیقا زیر انباریِ اتاق نشسته بودم، هی بالاسرم‌و نگاه می‌کردم و صداش می‌کردم «طوطو داری چیکار می‌کنی؟»، ولی طوطو بی‌محلی می‌کرد و سرخوشانه آواز می‌خوند و به خونه‌تکونیش ادامه می‌داد.

    من و زهرا همینطور که توی اتاق نشسته بودیم و داشتیم راجع به یه موضوع کاملا جدی صحبت می‌کردیم، طوطو هم احساس کرده بود یکی از وسایل آپارتمانش اضافیه و می‌تونه پرتش کنه بیرون! همین شد که یهو یه چیزی محکم افتاد روی شونه‌م! دردم اومد و چند ثانیه‌ای طول کشید تا ذهنم پردازش کنه که طوطو اسپریِ چسبِ موکت رو از اون بالا انداخته بود روی من! حرصم گرفته بود ولی خب نمی‌شه هم به این بچه چیزی گفت، گناه داره. آخه دختر حسابی، اگه چند سانت اون‌ورتر بود صاف خورده بود توی کله‌م! حالا موندم چطوری به طوطو بفهمونم اگه چیزی رو می‌خواست از توی آپارتمانش پرت کنه بیرون، اول مطمئن بشه کسی اون پایین نیست!! خوبه حالا زورش به چیزای سنگین نمی‌رسه…!

  • ۱۰ اصل برای تبدیل شدن به یک وبلاگ‌نویس حرفه‌ای

    اول. پست‌هایی که می‌نویسید نباید کمتر از ۵ پاراگراف داشته باشه. هرچقدر بلندتر باشن، بیشتر نشون می‌ده ما چه وبلاگ‌نویس عمیقی هستیم و چقدر حرف داریم برای گفتن.

    دوم. هرچی کمتر پست بذارید، شما وبلاگ‌نویس بهتری هستید. هرچقدر کمتر دیده بشید، محبوبیت بیشتری پیدا می‌کنید. ماهی یه پست، یا دوماه یه‌بار یه پست، عالیه. باید نشون بدید که سرتون چقدر شلوغه.

    سوم. وبلاگ‌نویسی که تا حالا وبلاگش‌و نترکونده باشه، وبلاگ‌نویس نیست.
    برای اینکه یک وبلاگ‌نویس حرفه‌ای باشید، لازمه که هرازچندگاهی یه نارنجک دستی یا یه خمپاره بندازید توی وبلاگ‌تون. مثلا پست‌هاتون‌و حذف کنید. کامنت و لایک رو ببندید. یا قالب وبلاگتون‌و پاک کنید تا وقتی کسی سر می‌زنه، با یه صفحه‌ی خالی مواجه بشه. (وبلاگ‌نویسای قدیمی می‌دونن از چی حرف می‌زنم.)

    چهارم. اسمی برای خودتون و وبلاگتون انتخاب کنید که جنسیتش مشخص نباشه. هیچ‌جا هم نگید دخترید یا پسر. اینطوری مخاطبینی از هردو جنس بهتون جذب می‌شن.

    پنجم. غر بزنید. از بالا به پایین نگاه کنید. دانای کل باشید. بالاخره بقیه باید ببینند شما چقدر خفنید.

    ششم. کامنت ندید. دسترس‌ناپذیر باشید. اون‌قدری هیچ‌جایی حضور نداشته باشید که اگه بعد از یه سال جایی کامنت گذاشتید، همه ذوق کنن و بدونن بهشون افتخار دادین.

    هفتم. قلمبه‌سلمبه حرف بزنید. تا می‌تونید از کلمات انگلیسی استفاده کنید. بالاخره باید کلاس کار یک وبلاگ‌نویس حرفه‌ای حفظ بشه.

    هشتم. به هیچ‌کسی لینک ندید. پست بقیه رو ابدا به اشتراک نذارید. اگه بقیه به‌اندازه‌ی شما خفن باشن خودشون دیده می‌شن.

    نهم. شاخ باشید. اگه ۱۰۰ نفر دنبالتون می‌کنن، شما باید ۱۰ نفر رو دنبال کنید. این نسبت در همه‌حال باید حفظ بشه.

    دهم. کامنتا رو زود جواب ندید. لازم نیست زود سین بزنید. باید باکلاس‌بودن رو تمرین کنید.

    یازدهم. شما بگید…

  • هفت پل اصفهان

    من از خوندن پست‌های سپهرداد واقعا لذت می‌برم. از سال‌های سال پیش در بیان می‌خوندمش. بعضی از پست‌هاش روان آدم‌و جلا می‌ده. هربار که از دوچرخه‌سواری حرف می‌زنه، دوست دارم یه‌سری اولویت‌های مالی‌م‌و جابه‌جا کنم و برم یه دوچرخه‌ی حرفه‌ای بخرم و شروع کنم به گردش توی شهر!
    شاید هیچ‌چیزی مثل دوچرخه‌سواری فرصت دیدن جزئیات رو به آدم نده. سپهرداد هم همیشه برای من یادآور دوچرخه‌سواری و روایتِ جزئیات بوده.

    حتا چند سال پیش که با زهرا رفته بودیم تهران و قرار گذاشته بودیم نزدیکای پارک لاله ببینیمش، با دوچرخه اومده بود.

    خلاصه که بالاخره من یه روز یه دوچرخه می‌خرم و عکسش‌و برای سپهرداد می‌فرستم و می‌گم: تو بودی که باعث شدی این دوچرخه رو بخرم! شایدم بعدتر یه قرار دوچرخه‌سواری هم باهم گذاشتیم!
    البته که بهتره توی تهران نباشه، سربالایی‌های تهران پدر آدم‌و در میاره… اصفهان اما عالیه؛ هفت پل اصفهان.

    پی‌نوشت: این پست ابتدا در کانال تلگرامم منتشر شده در پاسخ به پست سپهرداد در کانالش.

  • وگزیست، به‌روزرسانی ۱ تیر ۱۴۰۵

    سلام به دوستان خوبم در وگزیست

    اخیرا درگیری‌های زیادی داشتم و کمتر تونستم روی وگزیست تایم بذارم. امیدوارم که بتونم در آینده امکانات بیشتری رو به وگزیست اضافه کنیم و جای بهتری برای خوندن وبلاگ‌ها باشه.

    تغییرات جدید چیا بودن؟

    • بهبود بخش پروفایل و یکسان‌سازی ظاهر وبلاگ‌ها
    • امکان «ویرایش» و «پاسخ» در بخش گفت‌وگو
    • تمام‌صفحه شدن بخش «گفت‌وگو» در موبایل برای تجربه‌ی کاربری بهتر
    • نمایش «آخرین بازدید» در صفحه پروفایل
    • امکان حمایت مالی

    حمایت مالی

    حمایت مالی جزو آخرین امکاناتی بود که قصد داشتم قرار بدم، ولی حقیقتا این پست هاتف باعث شد که هرچه سریع‌تر این امکان رو به وگزیست اضافه کنم. خیلی ممنونم از دوستانی که لطف کردن و وگزیست رو حمایت کردند. حمایت شما (اعم از مالی و معنوی) تاثیر مستقیم در آینده‌ی وگزیست داره، ممنونم از مهر و محبتتون.

    تغییرات آینده

    برخی از دوستان این مدت لطف کردن پیشنهادات و ایده‌هایی داشتن که قراره در آینده روش کار بشه و در به‌روزرسانی‌های بعدی به وگزیست اضافه بشه.

    حرف آخر

    با بازگشت فیلترنت عده‌ای از کاربران به بسترهای دیگه‌ای غیر از وبلاگ رفتن و می‌نویسن. اما افرادی هستند که هیچ‌چیزی براشون جای وبلاگ رو نمی‌گیره، خصوصا با بسترهای جدیدی که این مدت برای وبلاگ‌نویس‌ها به وجود اومده. وگزیست هم تلاش خودش رو می‌کنه تا وبلاگ‌نویس‌ها رو دور هم نگه داره.
    در نهایت، ممنونم از همراهی تک‌تک‌تون. وگزیستی باشید!

  • عبدالله خر-شوت (قسمت دوم)

    اون سال که راهنمایی بودم، همون اوایل یه بار عبدالله توی تیم حریف افتاده بود. منم که مثل همیشه دفاع وایستاده بودم، داشتم فکر می‌کردم وقتی عبدالله شوت کنه، نمی‌شه به کسی اعتماد کرد و انگار فقط من می‌مونم و شوت‌های عبدالله.
    بازی جلوی عبدالله خیلی سخت بود. یه بار که عبدالله رسید بهم و شوت زد، خودم‌و پرت کردم جلوی توپ. توپ خورد به پشتم و نمی‌دونستم باید با سوزش و دردِ روی کتفم چه کنم. شوت بعدیش خورد به رونم، یادم نمیاد که کبود شدم یا نه. عبدالله عصبانی شده بود. فکر کنم تا اون لحظه هیچ‌کس جلوی شوتاش نایستاده بود.

    آخرای بازی بود، عبدالله جلوم وایستاد و توپ رو با یه شوت محکم عمدا به سمت صورتم فرستاد. اون موقع دوست داشتم خودم‌و بکشم کنار، ولی دیر شده بود. تا نیم ساعت صورتم‌و حس نمی‌کردم؛ انگار اصلا دماغی نداشتم!
    بعد از اون بازی، همه بهم می‌گفتن ستون. بازیکنای حمله همه‌شون ازم متنفر شده بودن. عبدالله کافی بود بفهمه من توی تیم حریفشونم تا اون تیم‌و ترک کنه.

    سال دوم دبیرستان، توی مسابقات مدرسه ازم خواستن برم تو تیم فوتبال کلاس‌مون. تونستیم به فینال برسیم. بازیِ آخر، با تیمِ سال‌ بالایی بود که انگار همه‌ی بازیکنای تکنیکی و خرشوت رو جمع کرده بودن. به عنوانِ دفاع می‌دونستم کار خیلی سختی پیش رو دارم. دروازه‌بان خوبی داشتیم و کل تیم داشتیم تدافعی بازی می‌کردیم. خوشبختانه تونستم چندتا از حمله‌های خطرناکشون رو خراب کنم. توی اون بازی، مجدد با صورت جلوی یکی از خرشوتی‌ها رو گرفتم. تا چند دقیقه گیج بودم. اون بازی نهایتا به پنالتی کشید. آخرین پنالتی رو من باید می‌زدم. اونا یکی رو خراب کرده بودن و پنالتی من اگه گل می‌شد ما اولِ مدرسه می‌شدیم. دور خیز کردم، به راست نگاه کردم و توپ رو به چپ دروازه شوت کردم. توپ نشست به تور. گل شد. ما بردیم. چندتا از همکلاسی‌هام شروع کردن به صدا زدن فامیلی‌م. صحنه‌ی باشکوهی بود.

    داشتم فکر می‌کردم اگه توی اولین بازی با عبدالله جلوی شوتاش جاخالی می‌دادم، بهم لقب «ستون» نمی‌دادن. اینطوری، دفاع‌کردن از تیمی که توشم برام حیثیتی نمی‌شد؛ و احتمالا توی دبیرستان کسی به تیم فوتبال دعوتم نمی‌کرد و قهرمان مدرسه نمی‌شدیم. فکر نمی‌کنم عبدالله هیچ‌وقت فهمیده باشه غیرمستقیم باعث شده بود چند سال بعد تیم‌ کلاس‌مون قهرمان بشه. و احتمالا هم هرگز به این فکر نکرده چندین سال بعد کسی راجع بهش بنویسه!

    زندگی هم عجیبه… آدما هر لحظه دارن روی زندگیِ همدیگه تاثیر می‌ذارن، حتا اگه خودشون متوجه‌اش نباشن.

  • عبدالله خر-شوت (قسمت اول)

    من فوتبالی نیستم، تا حالا هیچ بازی فوتبالی رو هم کامل ندیدم، اما قراره فردا با بچه‌ها دور هم جمع بشیم و بازی ایران و بلژیک رو ببینیم.
    اینطور که فهمیدم بلژیک تیم قوی‌ایه. مجتبا (برادرزاده‌ی زهرا) که فوتبالیه و عاشق پرسپولیسه، گفت احتمالا یه بازی پر گل پیش رو داشته باشیم، نظر خودش ۴-۱ به نفع بلژیکه. من که گفتم چرا اینطور فکر می‌کنی؟ چهارتا از بازیکنای بلژیک رو اسم برد و گفت خیلی قوی‌ان. والا من هیچ کدومشون‌و نمی‌شناختم، و حدسم اینه که بلژیک قراره دو هیچ ایران‌و ببره.

    من همیشه‌ی خدا می‌گم که من فوتبالی نیستم، ولی یادم نمیاد هیچ‌وقت گفته باشم که عاشق فوتبال بازی کردنم، خصوصا اینکه دفاع باشم. نزدیک‌ترین تجربه‌ی من به فوتبال، برای دوران مدرسه بود. همیشه بلااستثنا دفاع بازی می‌کردم.

    یکی از سال‌های دوره‌ی راهنمایی، یه هم‌کلاسی داشتم به اسم عبدالله. عبدالله بچه‌ی روستا بود، صبح‌های زود با سرویس از روستاشون همراه با چند نفر دیگه میومد شهر، مدرسه. این پسر خیلی مظلوم بود. تُنِ صداش هم خیلی پایین بود. خیلی پیش می‌اومد دبیرها ازش بخوان موقع حرف زدن صداش‌و ببره بالا. نمره‌های خوبی هم نداشت. اما یه ویژگیِ خیلی خاص داشت. نمی‌دونم توی روستا چه فعالیتی می‌کرد، من اصولا هیچ‌وقت با هیچ‌کسی اون‌قدری صمیمی نمی‌شدم که از زندگیش بدونم، ولی هر فعالیتی که می‌کرد باعث شده بود قدرت‌بدنیِ زیادی داشته باشه.

    عبدالله خر-شوتِ کلاس‌مون بود. زنگ ورزش موقعِ تیم‌کشی، همه دوست داشتن عبدالله حمله‌ی تیم‌شون باشه. اون‌قدر قدرتِ پاش زیاد بود که وقتی شوت می‌کرد، همه جاخالی می‌دادن تا توپ بهشون نخوره. آخه شوت‌هاش به سادگی آدم‌و کبود می‌کرد.

    (ادامه در قسمت بعد…)

  • زنگ نزدن! (مصاحبه‌ی کاری، بخش سوم)

    نهایتا دیروز باید زنگ می‌زدن. نزدن. یعنی که احتمالا با شخص دیگه‌ای خواستن همکاری کنن. توی جلسه‌ی آخر مصاحبه، گفتن ما بر اساس توانایی فنی، لوکیشن (آخه برای موقعیت دورکاری، لوکیشن چه به دردتون می‌خوره؟) و حقوق درخواستی، با یکی از کاندیداها پیش می‌ریم.

    شاید به‌ظاهر عجیب باشه، ولی از اینکه ریجکت شدم ناراحت نیستم که هیچ، احساس رهایی می‌کنم. همون‌قدر که دنبال شغل بودن و مصاحبه رفتن ممکنه دشوار و پرفشار باشه، همون‌قدر هم مشغول‌شدن در موقعیت جدید فشارهای جدیدی رو ایجاد می‌کنه، شاید حتا بیشتر از قبل. همینه که آدم ترجیح می‌ده توی این بلاتکلیفی باقی بمونه. توی بلاتکلیفی امید هست. ولی اگه جایی مشغول شده باشی، دیگه باید خودت‌و جمع‌وجور کنی و سخت کار کنی، خصوصا اگه فضای اون تیم سمی باشه.

    حقیقتش توی آخرین تیمی که بودم، شش ماه اول همه‌چیز خیلی خوب پیش رفت. فشار کار زیاد بود، ولی قابل تحمل. ولی از وقتی که مدیر فنی تغییر کرد، همه‌چیز عوض شد. مدیر فنیِ جدید اعتقاد داشت که باید پروژه رو با سرعت ببره جلو و ناجی باشه، حتا اگه با این کار تبدیل بشه به منفورترین فرد شرکت. می‌خواست از چهار نفر به اندازه‌ی ۸ نفر کار بکشه. و همینطور که معلومه، فشار عجیب‌غریبی رو‌ داشتیم تحمل می‌کردیم. بقیه‌ی اعضای تیم مجرد بودن و مشکلی با این نداشتن که از صبح تا نیمه شب پای سیستم باشن و حتا ناهار و شامشون‌و پای سیستم و توی جلسه بخورن، ولی من که متأهل بودم و می‌گفتم «خب من باید برم ناهار»، به همگی برمی‌خورد. یا وقتی می‌گفتم من تا فلان‌تایم هستم چون بعدش باید برم بیرون و همسرم رو جایی برسونم، همه یه‌جور دیگه‌ای نگاهم می‌کردن. انگار با سکوتشون داشتن می‌گفتن «ما داریم این وسط لِه می‌شیم بعد شما حرف از تموم شدن تایم کاریت می‌زنی؟» انگار تموم‌شدن تایم کاری توی اون تیم معنایی نداشت. امان از وقتی که حرف از مرخصی می‌زدی…

    اون ۶ ماه آخری که در اون تیم بودم، یکی از بدترین تجربه‌های زندگیم بود. شنبه‌ها که جلسات رترو (بازخواست) و پلنینگ (از کی باید بیگاری بیشتری بکشیم؟) داشتیم، عزا می‌گرفتیم! نه فقط من، که زهرا هم همینطور… از اونجایی که دورکار بودم، زهرا هم تمام جلسات بی‌پایان، کمبود وقت و تفریح و همه‌ی مصائب کاریم رو تحمل می‌کرد. گاهی حتا صبح‌ها از شدت استرس نمی‌تونستم صبونه بخورم؛ یادمه چنین چیزی رو آخرین بار توی دبستان تجربه کرده بودم. خلاصه که یه بار این مدیر فنیِ بی‌تجربه و منفور سر یک مسئله‌ی کم‌اهمیت شروع کرد به بگومگو کردن. منم کم نذاشتم و تبدیل شد به یه جدلِ تمام‌عیار. همین شد که فرصت رو غنیمت شمردم و استعفانامه‌م‌و براشون فرستادم. بیرون اومدن از اون شرکت یکی از بهترین کارهایی بود که انجامش دادم. حالا هم هربار می‌خوام برم سر یه شغل جدید، نگرانم که نکنه دوباره همون اتفاقا بیفته. ولی خب، فعلا که زنگ نزدن و از مواجهه با این تجربه فاصله گرفتم. از فردا دوباره باید رزومه بفرستم. چیزی که مشخصه، اینه که هیچ‌وقت نمی‌دونیم چی انتظارمون‌و می‌کشه…

  • ایست فکری

    این سومین جاییه که اومدم توش بنویسم. از نوت گوشی‌م شروع کردم، حاصلش یه نوشته‌ی بلندِ شخصی شد که فقط می‌تونستم برای خودم نگه‌اش دارم. بعد رفتم سراغ تلگرام، گفتم شاید نوشتن توی کانالم بتونه کمک کنه از این سدِ نوشتن عبور کنم. اتفاقا یه نوشته‌ی خیلی بلند هم اونجا نوشتم، بعد احساس کردم نوشته‌م خیلی شعاریه. پاکش کردم! حالا هم اومدم سراغ وبلاگم. احساس می‌کنم اگه اینجا نتونم چیزی بنویسم و منتشر کنم، لابد دیگه باید سر به بیابون بذارم.

    داشتم فکر می‌کردم وقتی که جنگ بود چقدر حرف بیشتری برای گفتن داشتم. حتا توی برزخِ بعدِ آتش‌بس هم که هنوز کسی امضایی روی تفاهم‌نامه ننداخته بود، بازم حرف بیشتری برای گفتن داشتم. مثلا کافی بود شبا پا توی خیابون بذارم و این دلقک‌ها رو ببینم. اون‌قدری احساس نفرت در من شکل می‌گرفت که پر می‌شدم از واژه. یادمه اصلا من دیِ ۱۴۰۴ بود که دوباره برگشتم به وبلاگ‌نویسی، اونم بعد از چند سال دوری از این فضا! انگارهمیشه وقتی تعارض و تنش به بیشترین حدش می‌رسیده، من شروع می‌کردم به نوشتن. ولی حالا به‌نظر میاد اوضاع داره می‌ره به سمتِ آرومی؛ تنش‌ها داره کمتر می‌شه. می‌دونم که زندگی هر لحظه‌ش می‌تونه یه تعارض باشه، ولی تعارض به اون شدتی که من‌و وادار کنه به نوشتن، انگار خیلی کمتر شده.

    نویسنده‌ها اصولا وقت‌هایی که به ایستِ فکری (Writer’s Block) می‌رسن، کارهای مختلفی انجام می‌دن. بعضیا می‌رن سفر، بعضیا می‌رن سراغ دود و دم، بعضیا هیچ کاری نمی‌کنن، بعضیا هم شروع می‌کنن از ایست‌ فکری‌شون می‌نویسن. من دیروز ابداً هیچ کاری نکردم. امروز تصمیم گرفتم از ایست فکری بنویسم. سفر هم که فکر نکنم برم. امیدوارم کار به دود و دم نکشه!

  • مصاحبه‌ی کاری (بخش دوم)

    قبل از مصاحبه به شکل عجیبی آب‌خوره می‌گیرم و لیوان‌لیوان آب می‌خورم و باید جوابگو باشم. نزدیک به تایم مصاحبه که شد، لباس پوشیدم، ادکلن زدم، ساعت و حلقه‌م رو هم دستم کردم. زهرا می‌گفت «اونا اگه آدم باشن باید تو رو قبول کنن. چون تو داری برای مصاحبه آنلاین هم ادکلن می‌زنی!»

    من از یه‌جایی به بعد به این نتیجه رسیدم که باید مصاحبه رو هدایت کرد به سمتی که به یک گفتگوی دوستانه‌ی فنی تبدیل بشه. یعنی توش تبادل تجربه کرد، لبخند زد، شوخی کرد، و حتا خندید. البته کم و به‌جا. این کار باعث می‌شه هم استرس مصاحبه برای من کم بشه، هم فضا گرم بشه، و هم من با اعتمادبه‌نفس بیشتری ظاهر بشم. حتا اگه جوابِ سوالی رو بلد نباشم، می‌تونم صادقانه بگم بلد نیستم و یا با فلان‌چیز تجربه‌ی کار ندارم؛ خیلی بهتر از پیچوندنه.

    مصاحبه خیلی خوب پیش رفت. اول جلسه گفتن روالمون این‌شکلیه که اگه امتیازم به حد نصاب برسه برای جلسه‌ی دوم با من تماس می‌گیرن. و من فکر می‌کنم رکورددار امتیازاتشون خودم باشم! آخه خیلی از خودم راضی بودم و حرفه‌ای مصاحبه دادم. اصولا هم همین مهمه. دیگه این‌که بعدش زنگ بزنن یا نزنن، چندان اهمیتی نداره، چون ممکنه حتا با دلایل بی‌مورد یا سلیقه‌ای کیس من رد بشه. هرچند که اگه زنگ بزنن یعنی لیافت داشتن و نخواستن یه نیروی پرفکت رو از دست بدن😁

    با اینکه مصاحبه خوب پیش رفت، ولی این موضوع باعث نمی‌شه که انرژی آدم ته نکشه! بعد از ماه‌ها رفتم سراغ موکاپات دوست‌داشتنی‌م و یه اسپرسوی غلیظ درست کردم. فقط یه اسپرسو می‌تونست من‌و به زندگی برگردونه! حین چشیدنِ ترشی و تلخیِ بی‌انتهای قهوه، به این فکر می‌کردم که با هر مصاحبه، می‌خوام به خودم ثابت کنم که کارم درسته. ولی انگار بهتره دیگه بی‌خیال اثبات کردن بشم و به خودم اعتماد کنم: تو کارت درسته.

    پی‌نوشت: یکی از دوستان گفت که اینجا زیر پست‌ها نمی‌شه کامنت داد و فقط یه تاریخ نشون می‌ده 🙁 واقعا معذرت می‌خوام بابت اینکه این قالبی که برای وبلاگم استفاده کردم این‌قدر ساده‌ست. (برای کامنت دادن باید برید داخل پست!) متاسفانه وقتم خیلی پره و نمی‌رسم خیلی دستی به سر و صورت وبلاگم بکشم. ولی توی اولین فرصتی که بتونم، بهبودش می‌دم🌹