هالی هیمنه

در جست‌وجوی زندگی

  • صبحانه با کلاغ‌ها

    برای صبحونه، رفته بودم نون بربری بگیرم. ساعت ۶:۴۰ بود و نون اولین تنور بهم رسید. وقتی که می‌خواستم کارت بانکی‌م‌و بدم تا دوتا نون‌کنجدی و یه نایلون رو حساب کنه، همین که دستم‌و داشتم می‌آوردم بالا درد عجیبی پایین کتفم پیچید. یه لحظه بی‌حرکت وایستادم. حین مقاومت برای اینکه از درد فریاد نکشم، با حرکت اسلوموشن کارت رو دادم و رمز رو هم گفتم.

    ساعت ۷:۲۰ بود، ما زیرانداز رو‌ روی چمن‌ها و در سایه‌ی درخت انداختیم و منتظر شدیم تا بچه‌ها هم از راه برسن. زهرا خیاروگوجه‌ها رو خرد کرد. من هم که درد امانم رو بریده بود، دو لقمه نون‌پنیر با گوجه و خیار خوردم تا بتونم بعدش قرص بخورم‌.

    سکوت بوستان با صدای جمعیتی از پسرهای کودک و نوجوونی که پرچم‌های رنگ‌به‌رنگ دستشون بود، شکسته شد. شیخی که بقیه بهش می‌گفتن «حاج‌آقا»، داشت سر یکی از پسربچه‌ها داد می‌زد. چوب بلند و ضخیمی داشت که بیشتر شبیه به عصای ابراهیم بود. حاج‌آقا با عصبانیت عصای ابراهیم رو بلند کرد و محکم کوبید به پای پسرکی که فاصله‌‌اش رو به‌درستی با پسر جلویی حفظ نکرده بود. بعدش هم سر جوونکی که ریش‌ حجیم و آشفته‌ای داشت، غر می‌زد که چرا نمی‌تونی اینا رو به صف کنی‌.

    همینطور که داشتم تلاش می‌کردم قرص رو بدون خوردن آب بدم پایین (متاسفانه آب نداشتیم)، جوونک هم به کمک حاج‌آقا، تونست بچه‌ها رو به‌ترتیب قد به صف کنه. تلخی قرص توی گلوم مونده بود که حاج‌آقا دستور حرکت داد و به جوونک گفت: «اگه کسی فاصله‌ش‌و رعایت نکرد، حکمِ چوب داری.» جوونک داد زد: «الله اکبر. الله اکبر. مرگ بر آمریکا. مرگ بر اسرائیل.» پسربچه‌ها همینطور که داشتن پرچم‌هاشون‌و تکون می‌دادن، شعارها رو تکرار می‌کردن. جوونک دوباره داد زد: «مرگ‌ بر منافق. مرگ بر وطن‌فروش خائن.» هربار که صدای نکره‌ی جوونک و پسربچه‌ها می‌اومد، احساس می‌کردم درد زیر کتفم داره بیشتر و بیشتر می‌شه. من و زهرا با نگاهی که داشت می‌پرسید «حالا باید چیکار کرد؟» به همدیگه زل زده بودیم. داشتم تخیل می‌کردم یکی بدو بدو می‌ره سمت حاج‌آقا، عصای ابراهیم رو ازش می‌گیره و همون رو فرو می‌کنه توی دهنش. که صدای شعارها افکارم‌و بهم زد: «مرگ بر انگلیس‌. مرگ بر فرانسه.» با زهرا راجع به آینده‌ی اون پسربچه‌ها حرف می‌زدیم. این‌که چطوری از این سن چنین چیزهایی رو توی سرشون فرو می‌کنن‌. جوونک داد زد: «مرگ بر ایتالیا. مرگ بر اسپانیا.» صدای جیغِ یکی از پسربچه‌ها اومد: «حاج‌آقا اسپانیا که خوبه.» جوونک داد زد: «مرگ بر آمریکا. مرگ بر اسرائیل.» و پسربچه‌ها هم به پاسخ، شعارها رو تکرار کردن.

    چیزی نمونده بود جامون رو تغییر بدیم، که دیدیم صدای شعارها دور و دورتر شد. بچه‌ها هم بالاخره از راه رسیدن. سفره رو پهن کردیم. هرازگاهی صدای کلاغ‌ها از دور به گوش می‌رسید. قرص هم گویا داشت اثر می‌کرد و درد پشتم قابل تحمل شده بود. جای دوستان خالی، صبحونه خیلی چسبید. بعدش هم بخاطر درد پشتم، دراز کشیدم. دیدنِ آسمون و درخت‌ها وقتی دراز کشیدی، همیشه برام لذت‌بخش بوده؛ انگار که یه پنجره‌ی جدید رو به جهانه.

  • تبر ششم: تبر شوالیه

    اخیراً میل عجیبی پیدا کردم به رفتن سراغ گیم یا شطرنج. و اگه بخوام با خودم صادق باشم، این اصلاً نشونه‌ی خوبی نیست. معمولاً وقت‌هایی که حالم خوب نیست و اتفاقاتی داره در سطح ناخودآگاهم می‌افته و ازشون خبر ندارم، این میل سراغم میاد.

    این‌طور وقت‌ها کلاً دوتا راه بیشتر ندارم. یا باید با رفتن سمت چیزهایی مثل شطرنج ــ‌که دوپامین انفجاری به آدم می‌دن‌ــ روی این حال سرپوش بذارم و نادیده‌ش بگیرم؛ یا کمرم رو سفت ببندم، بیل و کلنگ رو بردارم و برم سراغ کندوکاو؛ خاک رو کنار بزنم و ببینم این بار پایین‌تر از این لایه‌ها به چه چیزی می‌رسم. البته دور از انتظار نیست که باز تهِ این حفاری، برسم به یکی از همون حفره‌های عمیقی که فکر می‌کردم قبلاً پرشون کردم. و باز به این نتیجه برسم که این حفره‌ها پرشدنی نیستن.

    پاییز که میاد همه‌چی رو تغییر می‌ده. رسیدن پاییز قبل از هر چیزی، یادآور اون اضطراب جدایی‌ای هست که توی کودکی، از مدرسه شروع می‌شد. هر سال ما رو از چهاردیواریِ امنِ خونه، وارد یه جنگلِ بزرگ می‌کردن و ما در معرض انواع و اقسام ناامنی‌ها قرار می‌گرفتیم. این یکی از عمیق‌ترین حفره‌هاست که همیشه حواسم بهش هست.

    این‌و بذاریم کنار، پاییز من‌و یاد گذشته می‌ندازه. انگار پاییز یه بستر چسبناک بوده برای جذب تمامی لحظات تلخ گذشته. و این اتفاق هم بخاطر خاصیتِ خاطره‌انگیزیِ عجیبش پیش میاد. تا قبل پاییز، هوا گرم و آفتابیه و رنگِ سبز همه‌جا رو گرفته. ولی پاییز که میاد خیلی سریع جای اونا رو با سرما، هوای ابری و رنگِ زرد و نارنجی عوض می‌کنه. انگار که توی یه استکان، آب جوش ریخته باشی و یهو خالیش کنی و آب سرد بریزی داخلش؛ صدای ترک خوردنش میاد و استکان می‌شکنه.

    خلاصه که فکر می‌کنم بهتره آدم با حفره‌های عمیق وجودش آشنا باشه. بعضی وقت‌ها هم اصلاً لازم نیست پرشون کنیم؛ همین که بفهمیم کِی داریم به سمتشون می‌ریم، ممکنه کمک کنه تا توشون سقوط نکنیم. گیم و شطرنج هم می‌تونه بمونه برای بعد! خودم تبر ششم یعنی تبرِ شوالیه رو برمی‌دارم و می‌رم تا کنده‌هام‌و تبدیل به هیزم کنم.

  • داداش کوچیکه

    زندگی تو رو با چیزهای عجیبی مواجه می‌کنه. یکی هم سوگ ازدست‌دادن آدماییه که هنوز هستن، ولی برای تو مُردن.

    دیشب داشتم خواب می‌دیدم امیرحسین گم شده. همون‌طور که سر گم‌شدنِ طوطو، کارآگاه‌بازی در آوردم و بالاخره پیداش کردم، توی خوابم هم با پیگیریِ سرنخ‌ها تونستم داداش‌کوچیکه رو پیدا کنم. امیرحسین داشت توی یه سوپرمارکت توی یه شهر دیگه کار می‌کرد. اول از همه شوکه شدم که چرا وقتی صحیح و سالمه، خبری به کسی نداده تا بقیه نگرانش نباشن. فکر کردم حالا که ببینه دنبالش گشتم و پیداش کردم خوشحال می‌شه. ولی وقتی من‌و دید، وانمود می‌کرد من‌و نمی‌شناسه. منم بهش پیله کردم که کجا بودی چرا نگفتی و رفتی، که با لحن طلبکارانه‌ای ازم پرسید: «چی می‌خوای ازم؟!» و همونجا بود که فهمیدم امیرحسین قرار نیست دیگه برگرده…

    من هربار که چنین خواب‌هایی می‌بینم، ناخودآگاهم با راست‌گویی‌ش شگفت‌زده‌م می‌کنه. با امیرحسین خاطرات قشنگِ زیادی دارم، ولی سال‌هاست که از این پسرکِ شوخ و مغرور و لج‌باز فقط خاطره مونده برام؛ خاطراتی که همه‌شون مربوط به کودکی و نوجوونی‌مون می‌شن. آخرین باری هم که با هم‌دیگه مکالمه داشتیم شاید برای چند سال پیش باشه. چندبار تلاش کردم تا بتونم یه ارتباطی باهاش شکل بدم، ولی هربار نشد یا پشیمونم کرد.

    دوست دارم یه سنگی رو یه گوشه‌ای بذارم به یادبودِ همه‌ی آدمایی که هنوز زیر خاک نرفتن، ولی برای من مُردن. و گاهی بشینم بالا سر اون سنگ و خاطراتم‌و مرور کنم؛ و کسی چه می‌دونه، شاید هم یه دل سیر گریه کردم.

  • یادگیری

    خوشحالم که دوباره رفتم سراغ سه‌تار و تمرین می‌کنم. پیشرفت توی ساز فقط به دو چیز بستگی داره: تمرین و زمان. تو امروز یه قطعه رو با چالش زیادی می‌زنی. ولی فردا همون قطعه رو آسون می‌زنی، پس‌فردا آسون‌تر. فقط کافیه به مغزت اجازه بدی یه شب بخوابه، فرداش که سازو دستت می‌گیری متعجبت می‌کنه.

    تا حالا هیچ چیزی رو ندیدم که مثل ساز احساس پیشرفت‌کردنِ روزانه بهت بده. یادمه اون موقع که عزمم رو جزم کردم که لیسنینگم رو تقویت کنم، رفتم سراغ دیدن Friends با زیرنویس انگلیسی. اوایلش هیچ چیزی نمی‌فهمیدم و یک دقیقه از سریال رو توی یه ربع تمرین می‌کردم. ولی بعد از یه هفته متوجهِ پیشرفتم شدم؛ کلماتی که می‌شنیدم رو خیلی راحت‌تر فهم می‌کردم و یهو به خودم می‌اومدم و تعجب می‌کردم از اینکه لیسنینگم قوی شده!
    سرعتِ یادگیری توی انگلیسی خیلی پایین‌تره و همین هم سختش می‌کنه و تبدیل به دافعه‌ش می‌شه.

    یادگیری همیشه نیاز به صبر داره. باید تمرین کنی، و مهم‌تر، به مغزت استراحت بدی. گاهی هیچ‌چیزی مثلِ خوابیدن نمی‌تونه توی پیشرفتت کمک کنه!

  • قهوه‌ی تلخ

    امروز هرطور فکر کردم دیدم بدون یه قهوه نمی‌تونم روزم‌و شروع کنم. این شد که رفتم سراغ موکاپات و مراسم قهوه. حالا هم منتظرم موکاپاتم یه قهوه‌ی تلخ تحویلم بده.

    وقتی قهوه آماده می‌شه، بو و عطرِ تندوتیزش فضای خونه رو پر می‌کنه. زهرا که از بوی قهوه دچار احساس افت فشار می‌شه، ازم می‌پرسه: «نمی‌خوای قهوه‌ت‌و برداری؟ فکر می‌کنم آماده شده.» من هم که اعتمادم به بویایی زهرا صد از صده، می‌رم که قهوه رو بریزم توی فنجون.

    بالای سر قهوه که می‌رسم، با بینی‌م عمیق‌ترین نفس ممکنم رو می‌کشم. سعی می‌کنم تمام فضای ریه‌هام رو از بوی قهوه پر کنم. همینطور که از بوی قهوه لذت می‌برم، یهو یادم میاد که این بویی که استشمامش می‌کنم، بوی واقعیِ قهوه نیست. اینم یادگاری‌ایه که کرونا برام به‌جا گذاشته. همون اوایل که کرونا گرفته بودم، تنها علامتش این بود که بویایی و چشایی نداشتم. یادمه تیزترین عطرها رو بو می‌کردم، سرم درد می‌گرفت ولی هیچ بویی نمی‌فهمیدم. طوری بو و مزه‌ رو نمی‌فهمیدم که انگار از مادرزاد این‌شکلی بودم. وحشت کرده بودم. یادمه یه‌بار که خیلی کلافه بودم، به امید ذره‌ای بو و مزه، یه حبه‌سیر بزرگ رو مثل خیار گاز زدم. تهِ گلوم سوخت و سرفه‌ام گرفت، ولی زبونم حتا قلقلک هم نشد.

    قهوه‌م رو تا آخرین قطره‌ش سر کشیدم. حین خوردنش مدام عطرش‌و نفس می‌کشم، با اینکه می‌دونم این بویی که ازش می‌فهمم بوی واقعی‌ش نیست. تلخیِ زهرمارش رو هم دوست دارم.

    گاهی با خودم فکر می‌کنم که با همه‌چیزِ زندگی همینطوری کنار میاییم. زندگی همیشه تغییر می‌کنه، اون چیزی نمی‌مونه که قبلا بوده‌؛ جنگ رو تجربه می‌کنیم، یا شبا وقتی سرمون روی بالشه، از اضطرابِ جنگ و آینده‌ی نامعلوم، خواب‌مون نمی‌بره. اما کم‌کم یاد می‌گیریم که نسخه‌ی جدیدش رو هم بپذیریم و چیزهای دوست‌‌داشتنی‌ای توش پیدا کنیم. حتا اگه برای عطر و طعمِ واقعی‌ش دل‌مون تنگ شده باشه.

  • مهارت چانه‌زنی

    دیروز که بعد از کلی ور رفتن با دستگاه آب‌شیرین‌کن فهمیدم مشکل از چیه و بردمش پیش تعمیرکار، گفت آداپتورش خرابه. ازش پرسیدم که آداپتورهاتون چه قیمتی‌ان؟ گفت «۱و۸۰۰ داریم، یه‌تومنی (یک میلیونی!) هم داریم.» همون لحظه یاد سه سال پیش افتادم که همین دستگاه آب‌شیرین‌کن رو که جزو گرون‌قیمت‌ها و موتور تایوانی هم بود، ۳و۶۰۰ خریدم! در جواب فروشنده گفتم: «۱و۸۰۰ که خیلی گرونه، اون که هیچی! اون یه‌تومنی تخفیف داره؟» بعد با خنده اضافه کردم: «اگه برم جای دیگه ارزون‌تر پیدا نمی‌کنم؟» اون‌قدری شعور دارم که بدونم سوال دومم‌ چندان محترمانه نیست. عُرف نیست که به فروشنده بگی اگه برم جای دیگه ممکنه ارزون‌ترش‌و پیدا کنم. ولی من با مطرح‌کردن این موضوع، به دو هدف می‌رسیدم:

    ۱- فروشنده می‌فهمید که اگه گرون بگه به‌سادگی می‌تونه منِ مشتری رو از دست بده.
    ۲- این نکته رو جا می‌انداختم که منِ مشتری انتخاب‌های زیادی دارم، ولی توی فروشنده باید تلاش کنی من‌و نگه داری!

    بالاخره باید هوشمندانه عمل کرد دیگه. گفت: «تخفیف هم داره.» گفتم: «۸۰۰ راه داره؟» باز هم می‌دونستم که دارم به‌شکلِ نامحترمانه‌ای قیمت رو پایین می‌گم. ولی می‌دونید، دنیای اقتصاد احترام سرش نمی‌شه. گفت: «۹۵۰». گفتم آخرش ۹۰۰ بکش و کارتم رو دادم بهش. ۹۰۰ کشید. به‌همین سادگی.

    قبل‌ترها اگه بود، همه‌ی این حرف‌ها و سوالات نامحترمانه رو فقط توی ذهنم به فروشنده می‌گفتم، و آخرش هم دوبل پول می‌دادم و مثلِ چی از خودم دلخور می‌شدم. اما سال‌ها تمرین کردم تا بالاخره بتونم این حرف‌ها رو از توی ذهنم به حنجره‌م برسونم و سپس از دهنم خارج‌شون کنم!

    وقتایی هم که چنین موقعیت‌هایی پیش میاد و نامحترمانه یا بی‌پروا با افراد حرف می‌زنم، بعدش از خودم کمی ناراحت و آزرده‌خاطر می‌شم. احساس می‌کنم من آدمِ این نوع رفتار نیستم. ولی بعدش یادم میاد که بارها خواستم مهربانانه و انسانی‌تر با فروشنده‌ها رفتار کنم و بهشون اعتماد کنم، ولی سوءاستفاده دیدم؛ زخم خوردم و پشیمونم کردن. حالا این شده که ترجیح می‌دم کمی نامحترمانه حرف بزنم تا اینکه اجازه بدم کلاه سرم بره!

  • سه‌تار

    هربار که این دو نوازی بی‌نظیر رو می‌شنوم، دوست دارم سه‌تارم رو بردارم، یه دستی به سر و روش بکشم و کوکش کنم.

    یادمه که سه‌تار رو توی نوجوونی یاد گرفتم. اون موقع خیلی شوقِ موسیقی داشتم. دلم می‌خواست انواع و اقسام ادوات موسیقی از سه‌تار و تار و عود گرفته تا هارمونیکا و ویلون و سنتور و قانون داشته باشم. یه‌جورایی واقعا دیوونه‌ی نوازندگی شده بودم. اون موقع تازه شروع کرده بودم به کار کردن. پروژه‌های کوچیک برنامه‌نویسی می‌گرفتم. خرجیِ خونه می‌دادم و یه بخشِ کوچیکی از درآمدم رو هم برای خودم نگه می‌داشتم.
    اون موقه‌ها از اونجایی که بچه‌ی نمازخون و قرآن‌خونِ خونه‌مون بودم، یه هاله‌ی قدسی دورم شکل گرفته بود. می‌ترسیدم ساز بزنم و اون هاله‌ی قدسی خراب شه. ولی دل‌و زدم به دریا و اینترنتی یه سه‌تار سفارش دادم. هربار ساز رو می‌گرفتم دستم، بقیه طوری نگاهم می‌کردن که انگار دارم گناه می‌کنم! چون تجربه نداشتم، سازی هم که خریده بودم مشکل داشت ولی متوجه نشده بودم همون اول. این شد که اون سال سه‌تار رو گذاشتم یه گوشه و بی‌خیال نوازندگی شدم.

    سال بعدش تابستون، دیدم هرروز دو ساعت برق می‌ره و منی که همه‌ش پای سیستم بودم کاملا بی‌کار می‌شدم. فکر کردم باید یه‌طوری از این دو ساعت پِرتی استفاده کنم. گفتم بذار یه سه‌تار دیگه بخرم، یکی گرون‌تر، شاید صداش بهتر باشه! خریدم. این‌یکی واقعا سه‌تار بود! یه دوره‌ی آموزش مقدماتیِ سه‌تار هم دانلود کردم. توی همون دو‌ساعت برق‌رفتن‌ها تمرین می‌کردم. یکی دو ماه بعد می‌تونستم به صورت ابتدایی سه‌تار بزنم. راضی بودم و ازش لذت می‌بردم.

    سه‌تار رو ادامه ندادم. رفتم سراغ علایق دیگه‌م. ولی این ساز همیشه برام همون‌قدر که دوست‌داشتنی بود، دوست‌داشتنی باقی مونده.
    تجربه‌ی نوازندگی خیلی عجیبه. آدم وقتی سازی که دوست داره رو دستش می‌گیره و می‌نوازه، انگار وارد دنیای دیگه‌ای می‌شه. زمان و مکان به حاشیه می‌ره، همه‌چی آروم‌تره.

    فکر کنم وقتشه دوباره یه دستی به سر و روی سه‌تارم بکشم.

  • جام جهانی

    دیشب جام جهانی تموم شد. برای اولین بار در عمرم نشستم و دوتا بازی فوتبال رو دیدم. تازه دارم درک می‌کنم فوتبال هم مثل خیلی از بازی‌های دیگه هیجان‌انگیزه. من همیشه‌ی خدا در برابر دیدن فوتبال مقاومت داشتم. احتمالا مشکل این بود که تابه‌حال هیچ‌کسی که فوتبالی باشه دور و برم نبود. حالا اما چند نفر فوتبالی در اطرافم هست. هیجانی که این افراد نسبت به فوتبال دارن باعث شده مثل گذشته از فوتبال فراری نباشم.

    ما توی خونه‌مون تلویزیون نداریم، یعنی یکی از تصمیمات‌مون این بود که هیچ‌وقت تلویزیون نداشته باشیم. پس من و زهرا نشستیم پای سیستم و رفتیم تلوبیون. حین بازی آرژانتین و اسپانیا داشتم فکر می‌کردم فوتبال هم سرگرمی خوبیه. فقط کمی ناراحت بودم که وسط دو نیمه نمی‌شه اجرای شکیرا و جاستین بیبر و بی‌تی‌اس رو دید. که گزارش‌گر شروع کرد از این گفت که ترامپ در جایگاه ویژه حضور داره ولی خیال‌تون راحت باشه ما در طول بازی او رو سانسور می‌کنیم! بعد شروع کرد به گفتن حرف‌هایی که شب‌ها عده‌ای پرچم‌به‌دست توی خیابون می‌گن. بعضی از تصمیم‌ها خیلی مهم و تعیین‌کننده‌ان. راستش خوشحالم که تلویزیون نداریم؛ قرار نیست کسی به‌جای ما تصمیم بگیره که باید چه محتوایی رو تماشا کنیم.

    بازی تموم نشده بود که بچه‌ها توی گروه خونوادگی‌مون پیام دادن: «شما صدای انفجار نشنیدین؟» صدایی نشنیده بودیم. اخبار رو چک کردم، دیدم این‌بار بمب‌ها به شهر ما هم رسیده بودن. بعضی از مسابقه‌ها هم هیچ برنده‌ای ندارن.

  • گروه خونی

    اخبار جنوب رو می‌خونم و دلم خیلی می‌گیره‌. نمی‌دونم چقدر دیگه باید خرابی به بار بیاد، چقدر دیگه باید خون ریخته بشه و عمرمون با جنگ و اضطراب و فشار اقتصادی بگذره تا این بختِ قیرگونی که مثل زالو به زندگی همه‌مون چسبیده رهامون می‌کنه.

    دیروز با زهرا رفته بودیم مرغ‌فروشی. یه مرغ برداشتم و وقتی گذاشتمش روی ترازو نزدیک یک میلیون شد. از قیمت مرغ توی شوک بودیم و با تعجب داشتیم به‌هم نگاه می‌کردیم که فروشنده پرسید: خرد کنم؟ گفتم «بله لطفا، چهارتیکه بشه. بی‌زحمت رونش رو هم بی‌استخون کنید.» پرسید آیا مطمئنم که می‌خوام همه‌ی رونش بی‌استخون بشه؟ بعد یهو فهمیدم که باید می‌گفتم سینه رو بی‌استخون کنه نه رون‌و! و سریع اصلاحش کردم. کمی شرمنده شدم. ولی با خودم فکر کردم بهترین کار برای رهایی از این شرمندگی، یه برون‌ریزیِ صادقانه‌ست! گفتم «والا قیمتا یه جوری رفته بالا که آدم اسم خودشم یادش می‌ره!» مرغ‌فروشه رو کرد به پیرمردی که کمی قبل‌تر بهش تعارف زده بود بشینه روی صندلی، گفت: «تقصیر ایناست که شبا با پرچم می‌رن بیرون.» پیرمرد هم شروع کرد به خندیدن و با حالتی افتخارآمیز گفت: «ما هرشب بیرونیم!» دوست داشتم هرچی فحش بلدم بار پیرمرد کنم، ولی دیدم چه فایده‌ای داره. وقتی بهش یادآوری می‌کنی که تو یکی از علت‌های این فشار اقتصادی هستی، اون‌قدر نفهمه که می‌خنده و افتخار می‌کنه به کارش.

    توی مناطق جنوبی اوضاع خیلی خرابه. از افراد خواسته شده که برن و خون بدن، خصوصا کسانی که گروه‌ O هستن. دوست دارم از کسایی که یه عمر شعارهای جنگ‌طلبانه می‌دادن و می‌خواستن بعضی‌جاها رو از روی زمین محو کنن بپرسم: «رسیدید به اون‌چه که می‌خواستید؟» ولی می‌دونم که وقیح‌تر از اون چیزی هستن که مسئولیتش رو قبول کنن؛ شاید هم نفهمن. نمی‌دونم.

    یادمه وقتی بچه بودم نزدیک دو هفته بابت موضوعی بیمارستان بستری بودم. همیشه ساعت ۴-۵ صبح صدامون می‌کردن و باید می‌رفتیم و چندتا آمپول خون می‌دادیم. گاهی هم این اتقاق چند مرتبه تکرار می‌شد. یه‌بار این‌قدر ازم خون گرفته بودن که مجبور شدن با آمبولانس منتقلم کنن یه بیمارستان دیگه. گویا خودشون خون نداشتن. همینطور که روی تخت داشتن می‌بردنم، صداهاشون رو می‌شنیدم و گاهی می‌تونستم پلک‌هام رو کمی باز کنم و ببینمشون. یادمه یه آقایی ضربه می‌زد به صورتم و مدام ازم سوال‌هایی می‌پرسید ولی اون‌قدری توان نداشتم که حرف بزنم و جوابش‌و بدم. یادم نیست بعدش چه اتفاقی افتاد، ولی مطمئنا توی اون بیمارستان خونی متناسب با گروه خونی‌م پیدا شده.

  • از گذشته‌ها

    من آدم نوستالژی‌بازی نیستم. گذشته برام اون‌قدر پر از زخم و درد و اندوهه که اصولا همیشه ازش فرار کردم. ولی آدم گاهی برمی‌گرده و به عقب نگاه می‌کنه، به خودش می‌گه بودنِ تو در این لحظه، دقیقا نتیجه‌ی تجربه‌ی همه‌ی اون زخم‌ها بوده؛ تو بدون داشتن اون گذشته، نمی‌تونستی جایی باشی که الان هستی.

    من آدمِ سوگواری‌کردن هم نیستم. حتا اون موقع که همه داشتن خداحافظی می‌کردن و از غم‌ بسته‌شدن وبلاگ‌شون حرف می‌زدن، من فقط یه یادگاری کوتاه روی دیوار وبلاگم نوشتم. یه اسکرین‌شات هم ازش گرفتم که اگر یه زمانی دلم تنگ شد، بتونم برم بالا سر قبرش بشینم و براش یه فاتحه بخونم و به همه‌ی اون کلماتی که در «جست‌وجوی زندگی» نوشته شدن فکر کنم. وقتی چشمم به «از گذشته‌ها» می‌افته، دلم می‌گیره. یاد اون ۶ سالی می‌افتم که زندگیم‌و زیر و رو کرد.
    دیشب که با بچه‌ها دور هم جمع شده بودیم، صحبت از این شد که فلانی زخم بستر گرفته. یاد روزایی افتادم که داروخونه‌های شهرمون‌ رو دنبال پماد زخم‌بستر نئودرم می‌گشتم ولی پیدا نمی‌کردم. یاد سوند. یاد اولین باری که آمپول زدم؛ تا چند ساعت حالم بد بود از اینکه یه سوزن رو به بدنِ بابام فرو کرده بودم و خِرچ صدا داده بود. یاد اون روزی افتادم که نزدیک یه ساعت زیر پوست دست و مچِ بابام دنبال رگ می‌گشتم و پیدا نمی‌کردم.
    اون روز شاید ۵-۶ تا آنژیوکت هدر دادم تا بالاخره تونستم از پای بابام یه رگ سالم پیدا کنم. خیلی خسته‌م کرد. تا دو روز بعدش لنگ می‌زدم؛ سیاتیکم عود کرده بود.

    گفتم آدمِ سوگواری‌کردن نیستم. اون روزی که بابام مُرد گریه نکردم؛ و نه حتا روزای بعدش. ولی بعدها چرا. آدم از سنگ که نیست. خیلی چیزا من‌و به یادش می‌ندازه. حتا این وبلاگ.

    انگار آدم برای سوگواری همیشه به بهونه احتیاج داره. مثل یه عکس قدیمی، یه آهنگ، یه خیابون. یا صفحه‌ای که سال‌ها پیش از زندگیت توش نوشته بودی. الکی نیست که آدما مرده‌هاشون‌و دفن می‌کنن و یه سنگ روی قبرشون می‌ذارن.