رابطهی آدمیزاد هم با نوشتن عجیبه. چند سال پیش بعد از کلی سال وبلاگنویسی، دیدم هرکاری میکنم آبم با نوشتن توی یه جوب نمیره! احساس میکردم رفتارم با نوشتههام پر از تناقضه. تصمیم گرفتم بهکل از نوشتن فاصله بگیرم. چند سال ننوشتم. زهرا چندوقتیهبار بهم اصرار میکرد تو که وبلاگنویسای بیا یه پست برامون بنویس! من اینطور وقتا شروع میکردم به بهونه آوردن:
«من نوشتنم جوششیه! باید بیاد که بنویسم!»
«الان که حوصله ندارم چجوری بنویسم آخه…؟»
«میدونستی نوشتن هم انرژی لازم داره؟ الان انرژی ندارم🥲»
«آدم وقتی از نوشتن فاصله میگیره کلمات ازش فرار میکنن، الان هیچ کلمهای ندارم🤷♂»
و هزااارجور بهونه و ادای مختلف میاومدم تا بالاخره زهرا راضی میشد که از من آبی گرم نمیشه! اونموقع بود که من پرواز میکردم از خوشحالی! موفق شده بودم یه بار دیگه از نوشتن فرار کنم!
مهرِ پارسال زهرا کانالِ نیستهمتا رو ایجاد کرد. خوندنِ پستهاش واقعا قلقلکم میکرد و بهم انگیزه میداد که بنویسم. یادم میاد من وبلاگنویسی رو دقیقا وقتی شروع کردم که تازه با رمان آشنا شده بودم. نوشتههای خوب همیشه منو به وجد میآورد. خلاصه بالاخره کانال زدم. گفتم شاید محیط جدید بتونه کمک کنه دوباره به نوشتن برگردم. اوایل که مینوشتم، کلمات برام ناآشنا بودن؛ مثل اولین روزِ یه پسربچه که رفته مکانیکی شاگردی کنه، کلمات ابزارهایی بود که نمیدونستم باهاشون چیکار میشه کرد. گاهی متنمو میدادم به هوش مصنوعی برام ادیت کنه و مثلِ چی عذاب وجدان میگرفتم! میگفتم تویی که ادعات میشه وبلاگنویسی دیگه چرا اینقدر چیپ رفتار میکنی؟؟؟ یهمدت که دوباره خوندم و هی نوشتم، انگار تازه یادم اومد نوشتن چه شکلی بوده! دوباره میتونستم پستهایی بنویسم که ازشون راضی باشم.
امروز داشتم با هاتف حرف میزدم؛ ناراحت بود که شخصی گفته: «وبلاگِ فارسی نویسنده داره، اما خواننده نداره.» یادم افتاد من هرچی تا الان نوشتم، به لطف خوندن بوده. من همیشه قبل از اینکه وبلاگنویس باشم، یه خوانندهی مشتاق بودم؛ شما رو نمیدونم…

دیدگاهتان را بنویسید