مودم مشکل داره. وقتی خاموشروشن بشه از چند ساعت تا چند روز به اغما میره. چراغاش شروع میکنن به قایمموشک! هی میان و هی غیبشون میزنه. گویا فریموِرِش خراب شده. از دیروز ظهر که برق برای یک دقیقه(!) قطع شد، توی اغماست. برای اینکه درستش کنم کابل لن نیاز دارم. دیشب کل انباریِ بالای کمد دیواری رو خالی کردم، تکتک کارتنها رو گشتم ولی خبری از کابل لن نبود. مطمئنم که کابل لن هم با من بازیش گرفته.
چند روزیه که چندتا پرونده توی سرم بازه و هرکاری میکنم بسته نمیشه. تلاش برای فکر نکردن بهشون هم فایده نداره، چون ناخودآگاهم دستبهکار میشه و شبها به بدترین شکلِ ممکن پروندههای باز رو بهم یادآوری میکنه. ناخودآگاهم گاهی اینقدر غلو میکنه که گاهی وسط یکی از اون رویا/کابوسها میبینم دارم از خودم میپرسم : «مطمئنی همینطوری بود؟ احیاناً خواب نمیبینم؟ اینجوری نبودا… با عقل جور در نمیاد این قضیه!» یعنی وسط خوابهام به اینکه دارم خواب میبینم پی میبرم!!
امروز خیلی عصبی بودم. و حقیقتا حوصلهی کاویدن و پیدا کردنِ علتش رو هم ندارم. با خودم میگم گاهی هم باید Let it go کنی، ولش کنی، شل کنی! برای همین حاضر شدم برم برای ناهار پنیر پیتزا و پاستا بگیرم. هیچچیزی مثل یه غذای چربوچیل و خوشمزه، خُلق آدمو درست نمیکنه. توی فروشگاه از جلوی یخچال که رد شدم بوی گندِ عرقِ مرد میومد. هرچی نگاه کردم ببینم کیه که داره چنین بوی منزجرکنندهیی میده، دیدم کسی نیست. اینم شانس ماست. هی میخوایم بیخیال باشیم ولی بقیه ما رو به حال خودمون نمیذارن.
خونه که رسیدم، خریدا رو تحویلِ زهرا دادم. در حال حاضر فقط زهراست که میتونه با درستکردن یه غذای خوشمزه منو نجات بده. بعدش رفتم پای سیستمم. دیدم سیستمم وصل شده به وایفای. یه نگاه به چراغای مودم انداختم، هرچهارتاش روشن شده بود و یکیش داشت بهم چشمک میزد. کاش همهی مشکلات مثل همین مودم بود و با گذر زمان حل میشد. ولی میدونم که در نهایت باید کابل لن رو پیدا کنم…

دیدگاهتان را بنویسید