تاریخ اولین انتشار: ۲ فروردین ۱۴۰۵
وقتی زهرا بهم گفت طوطو رفت، طوطو پرواز کرد، بهدو ۱۶ تا پله رو دوتا یکی رفتم بالا، بعد چسبیدم به نردبون و سریع ازش گرفتم رفتم بالای انباریِ سرویسبهداشتی، تا خودمو از سوراخی که روی سقف تراس تعبیه شده بکشونم روی پشتبوم. بالا رفتنی نزدیک بود نردبون سرنگون بشه. یهجوری بدو بدو میکردم انگارنهانگار بیرونزدگی دیسک دارم و پارسال ۲۰ جلسه فیزیوتراپی رفتم برای این کمر… چقدر فقط عرض استخرای عمومی شهرمون رو متر کردم. چقدر حرکات تسکینی و تقویتی رفتم تا الان بتونم مثل یه آدم عادی یه ساعت پشت صندلی بشینم یا بتونم یهکم پیادهروی کنم یا مثلا پلاستیک میوه رو حمل کنم. آره. بالا پشتبوم که رسیدم اول کلی یاالله یاالله گفتم تا خدای نکرده مشکلی پیش نیاد. همهی سوراخسمبههای پشتبوم رو گشتم، بعد مثل یه شکارچی که دوربینشکاری رو میچسبونه روی صورتش، شروع کردم به پیدا کردن طوطو روی پشتبوم همسایهها. هیچی نبود.
احتمال میدادم طوطو روی نمای بالای سردر خونه باشه. مثل مرد عنکبوتی از در و دیوار و نما گرفتم و خودمو رسوندم بالای سردر. اصلا نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم فقط میخواستم طوطو پیدا بشه. یادم افتاد وقتی بچه بودم گاهی پیرزن همسایهمون که کلیدشو جا میذاشت، من از دیوار خودمون که خوشدستتر بود میگرفتم میرفتم بالا و میپریدم توی خونهشون تا درو براش باز کنم. بالای سردر (که تقریبا تبدیل به انباری شده بود) وسیلههای صابخونه رو تکون میدادم و زیرورو میکردم. همهش گوشمو تیز میکردم تا صدای فین کردن طوطو رو بشنوم. طوطو وقتی میرفت یه گوشهی دنج، هرکی بهش نزدیک میشد فین میکرد تا مثلا خودشو ترسناک نشون بده. طوطو اونجا نبود. با کلی سختی اومدم پایین. در همسایه رو زدم تا برم پشتبومشون. رفتم، اونجا هم نبود. نمیدونستم دیگه باید کجا رو بگردم.
من اصولاً با هیچ همسایهای سلامواحوال نمیکنم. همیشه فرار کردهم از ارتباط با آدما. زهرا که نمیدونست دیگه چطوری جلوی گریهش رو بگیره میگفت خب برو در همسایهها رو بزن شاید افتاده باشه خونه کسی؛ طوطو جون نداره خیلی پرواز کنه… راست هم میگفت. سنگینباله، تازه سهتا پر از هر بالش رو هم قیچی کردیم.
من با احساسی آمیخته از شرم و استیصال رفتم در تکتک خونههای کوچهمون رو زدم؛ انگار هر آیفونی که زنگشو میزدم، یه کیلو سبکتر میشدم، آب میشدم. حضوری یا از پشت آیفون به هرکدوم توضیح میدادم عروسهلندیمون پرواز کرده و ممکنه افتاده باشه خونهی شما. یهتعداد نبودن ولی اونایی هم که بودن طوطو خونهشون نبود. ناامیدانه برگشتم خونه. دوباره رفتم پشتبوم. طوطو نبود. نشستم همون بالا و خیره شدم به دیوار. انگار تازه فهمیدم طوطو رو از دست دادم. غم از چشمام میریخت روی زمین. (ادامه مطلب…)
*****
چیزی که خیلی دردناک بود این بود که هرچیزی ما رو یاد طوطو میانداخت و دلتنگمون میکرد. امروز صبح که بیدار شدیم، طوطویی نبود که بهش صبحبخیر بگیم. یا حین صبونه، طوطو نبود که بیاد گردو بدزده. ناهارمون برنج و خورش بود، ولی طوطو نبود که سهم برنجشو بخوره. دونههای برنجو دندوندندون میکرد و یه رشتهی باریک ازشون باقی میذاشت. مغزمون هنوز عادت نکرده بود که طوطو نیست. از بیرون که میاومدیم داخل خونه، یهجوری سریع درو میبستیم که طوطو یهو فرار نکنه، ولی خب بعدش تازه یادمون میافتاد که طوطو قبلا فرار کرده.
عذاب وجدان ولم نمیکرد. هی با خودم میگفتم شاید اگه برم کوچهی پشتی و از اونا هم بپرسم، ممکنه طوطو پیدا بشه. راستش شب دیگه مقاومتم رو شکستم. رفتم کوچه پشتی. شروع کردم تکتک زنگشونو زدن. برای همه توضیح دادم، برای بعضیا دوبار. حتا چند نفر بهم شک کردن که نکنه دارم آمار کسیو میگیرم و میاومدن دم در تا ببینن با کی طرفن. یادم افتاد ۲۲ روزه که جنگه و خیلیا بابت این مسائل میتونن به هرچیزی مشکوک بشن. حتا ازم اسم و نشونی میگرفتن. با خودم گفتم ببین یه الف طوطو ما رو به کجا کشونده! بعضیا حتا با چراغقوه رفته بودن بالا پشتبومشونو گشتن. طوطو نبود. اومدم خونه، دیدم زهرا ۶ بار بهم زنگ زده بود. خیلی وقت بود بیرون بودم. خسته شده بودم از بس حرف زدم. به زهرا گفتم الان حداقل خیالم راحته که تلاشمو کردم. بعدا پشیمون نمیشم که پیاش نگشتم.
فرداش، حین خوردن ناهار گوشی زهرا زنگ خورد. خانم صابخونهمون بود. من دیدم حرف از مژدگونی و آگهی بود. گوشیو که قطع کرد گفتم چی شده؟ گفت سر کوچه به خرازی آگهی زدن که عروس هلندی پیدا شده! خیلی خوشحال شده بودیم. دیگه سر از پا نمیشناختیم. اصلا یادمون رفت داشتیم ناهار میخوردیم، بدو بدو حاضر شدیم و رفتیم سراغ آگهی. رسیدیم به خرازی. بسته بود. هرچی در و دیوار و حتا روی درختا رو گشتیم خبری از آگهی نبود. یه جوون گفت روی دیوار مغازه اونا هم آگهی زدن. رفتیم که آگهی رو نشونمون بده، دیدیم اون آگهی هم نیست. انگار یکی آگهیا رو کنده بود. یعنی منصرف شده بودن؟ جوونه بهمون گفت یه ساعت دیگه خرازیه مغازهشو باز میکنه. ما برگشتیم خونه و فقط دعادعا میکردیم که طوطو پیدا بشه… زهرا گفت بیا یه نذری کنیم. گفتم شیرینی بهشتی چطوره؟ گفت خوبه، به نیت بابات خیرات میکنیم…
******
رفتیم سراغ خرازیه. ازش راجع به آگهی پرسیدیم. گفت «والا چیزی نمیدونم، امروز دیدم یه آگهیو چسبوندن به درخت، وقتی با دقت نگاه کردم یه عروس هلندی هم کشیده بود.» گفتم انگار یکی آگهیا رو کنده. گفت شاید توی جوب افتاده باشن. خدایا، حالا باید جوبو بگردم؟ شروع کردم به دقت جوبو گشتن. همینطور رفتم بالا تا رسیدم به بانک، یه کاغذ کوچیک دیدم که خیس شده بود و مشخص بود پشتش عکس یه پرندهست. طوطو خدا بگم چیکارت نکنه، من توی روز روشن توی خیابونی به این بزرگی برم توی جوب؟ چارهای نبود. رفتم توی جوب. با کلی اکراه کاغذ رو از یهگوشهش گرفتم. دیدم نصفش پارهست و دو رقم آخر شماره تماسی که گذاشته بودن معلوم نبود! اگه شده باشه از دو صفر شروع میکنم تا ۹۹ به همه زنگ میزنم. همینطور که توی جوب بودم، چشمم به یه تیکه کاغذ دیگه افتاد. خودشه! دوتا تیکه کاغذ خیس رو انداختم روی زمین. شماره کامل شد. گوشیمو در آوردم و شماره رو گرفتم. در دسترس نبود. باز گرفتم. خاموش بود. اون از کندن هردوتا آگهی، اینم از خاموش کردن گوشی. یعنی واقعا منصرف شدن؟
به زهرا گفتم شده باشه تکتک در کل خونههای محلهمونو میزنم؛ آگهی میچسبونم به تموم کوچهها؛ ولی طوطو رو پیدا میکنم، طوطو توی همین محلهست. شروع کردیم. همون کوچهای که دو طرفش آگهی چسبونده بودن، یکییکی در خونهها رو زدیم. تا وسط کوچه پیش رفتیم. خبری نبود. اونجا با دوتا پیرمرد صحبت کردیم. میگفتن ممکنه تا شب گوشیو روشن کنه. ما هم خسته بودیم و امیدوار. برگشتیم خونه. هر دقیقه یهبار زنگ میزدیم به شماره. فایده نداشت. شماره رو توی ایتا زدم. اسم اکانت «سبحان فتوشاپ» بود. با خودمون گفتیم شاید طرف یکی از کافینتیهای محله باشه. حاضر شدم برم سراغشون.
سبحانفتوشاپو پیدا نکردم. هیچ کافینتی هم اخیرا چنین آگهییی رو چاپ نکرده بود. برگشتنی با خرازیه دوباره حرف زدم. میپرسید چه کردم. شرح دادم. رفتم جلوتر، اون جوونه کنار لوازمتحریره وایستاده بود. پرسید پیدا کردی؟ گفتم خاموشه، شاید شماره رو اشتباه زده. لوازمتحریریه که تکیه داده بود به در مغازهش پرسید: قضیه چیه؟ جوونه بهش گفت عروسهلندی گم کردم. رو کرد بهم پرسید «سفید بود؟ تاجش زرد بود؟» گفتم «آره آره، شما دیدینش؟ کی گرفته؟» گفت بچهی فتوحی گرفتش برد. روی درخت بود. یعنی طوطو رو پیدا کردم؟ آدرس گرفتم ازش، فقط گفت نگم کی بهم نشونی داده، گفت بگم کسبهی محل. بدو بدو رفتم سراغ املاک فتوحی، چهارتا کوچه بالاتر بود. داخلش یه پیرمرد نشسته بود و قند حبه میکرد. چندبار پرسید کی نشونی داده. هربار گفتم کسبه محل. بعد ازم نشونی خواست. گفتم سینه و دمش خیلی چرکه. خندید و پرسید چرا؟ گفتم آخه میرفت توی انباری، یه سوراخی رو پیدا کرده بود خوشش میاومد. گفت زخمی مخمی نشده بود؟ گفتم نه، مگر اینکه بعد از فرارش شده باشه، آخه بالهاشو قیچی کرده بودیم نمیتونه خیلی پرواز کنه. انگار هنوز مردد بود. گفتم از پریروز خانمم کلی گریه کرده براش، برامون خیلی عزیزه. پرسید بچه ندارین؟ پیش خودم گفتم خدایا! «نداریم.» بالاخره پا شد رفت. یعنی واقعا داره میره طوطو رو بیاره؟
زنگ در خونه رو زدم. زهرا پرسید چی شد؟ لبخند زدم و گفتم هیچی. میخواستم غافلگیر بشه. از پلهها که میرفتم بالا، طوطو رو توی دستم دید. نمیدونستیم از خوشحالی چیکار کنیم. تا کلی وقت فقط میخندیدیم. من باورم نمیشد طوطو رو برگردوندیم. طوطو دو روز و چند ساعت پیشمون نبود. حالا که برگشته بود انگار داشتم خواب میدیدم، یا این دو روزه کابوس بود و الان بیدار شدم. طوطو رو کلی نازش کردم، طبق معمول وقتی ناز میخواد بیشتر میاد سمت من تا زهرا! یهکم که گذشت، دیدم چقدر خستهم و کمرم درد میکنه. انگار غم عالم از دوشم برداشته شده بود و جاشو داده بود به خستگی. بعد دو روز یه نفس راحت کشیدم. انگار الان میتونم راحت بگیرم یه هفته بخوابم. این یهذره طوطو باعث شد کارایی بکنیم که هیچوقت انجامش نداده بودیم…
پینوشت: این پست ابتدا در وبلاگ بلاگیکسم (همون بلاگیکسِ منحوسی که ما رو بلاک کرد!) نوشته شده.
پینوشت ۲: این لینک کانال تلگرامیمه: (لینک). اگه دوست داشتین خوشحال میشم دنبال کنید.

دیدگاهتان را بنویسید