من آدم نوستالژیبازی نیستم. گذشته برام اونقدر پر از زخم و درد و اندوهه که اصولا همیشه ازش فرار کردم. ولی آدم گاهی برمیگرده و به عقب نگاه میکنه، به خودش میگه بودنِ تو در این لحظه، دقیقا نتیجهی تجربهی همهی اون زخمها بوده؛ تو بدون داشتن اون گذشته، نمیتونستی جایی باشی که الان هستی.
من آدمِ سوگواریکردن هم نیستم. حتا اون موقع که همه داشتن خداحافظی میکردن و از غم بستهشدن وبلاگشون حرف میزدن، من فقط یه یادگاری کوتاه روی دیوار وبلاگم نوشتم. یه اسکرینشات هم ازش گرفتم که اگر یه زمانی دلم تنگ شد، بتونم برم بالا سر قبرش بشینم و براش یه فاتحه بخونم و به همهی اون کلماتی که در «جستوجوی زندگی» نوشته شدن فکر کنم. وقتی چشمم به «از گذشتهها» میافته، دلم میگیره. یاد اون ۶ سالی میافتم که زندگیمو زیر و رو کرد.
دیشب که با بچهها دور هم جمع شده بودیم، صحبت از این شد که فلانی زخم بستر گرفته. یاد روزایی افتادم که داروخونههای شهرمون رو دنبال پماد زخمبستر نئودرم میگشتم ولی پیدا نمیکردم. یاد سوند. یاد اولین باری که آمپول زدم؛ تا چند ساعت حالم بد بود از اینکه یه سوزن رو به بدنِ بابام فرو کرده بودم و خِرچ صدا داده بود. یاد اون روزی افتادم که نزدیک یه ساعت زیر پوست دست و مچِ بابام دنبال رگ میگشتم و پیدا نمیکردم.
اون روز شاید ۵-۶ تا آنژیوکت هدر دادم تا بالاخره تونستم از پای بابام یه رگ سالم پیدا کنم. خیلی خستهم کرد. تا دو روز بعدش لنگ میزدم؛ سیاتیکم عود کرده بود.
گفتم آدمِ سوگواریکردن نیستم. اون روزی که بابام مُرد گریه نکردم؛ و نه حتا روزای بعدش. ولی بعدها چرا. آدم از سنگ که نیست. خیلی چیزا منو به یادش میندازه. حتا این وبلاگ.
انگار آدم برای سوگواری همیشه به بهونه احتیاج داره. مثل یه عکس قدیمی، یه آهنگ، یه خیابون. یا صفحهای که سالها پیش از زندگیت توش نوشته بودی. الکی نیست که آدما مردههاشونو دفن میکنن و یه سنگ روی قبرشون میذارن.

دیدگاهتان را بنویسید