این سومین جاییه که اومدم توش بنویسم. از نوت گوشیم شروع کردم، حاصلش یه نوشتهی بلندِ شخصی شد که فقط میتونستم برای خودم نگهاش دارم. بعد رفتم سراغ تلگرام، گفتم شاید نوشتن توی کانالم بتونه کمک کنه از این سدِ نوشتن عبور کنم. اتفاقا یه نوشتهی خیلی بلند هم اونجا نوشتم، بعد احساس کردم نوشتهم خیلی شعاریه. پاکش کردم! حالا هم اومدم سراغ وبلاگم. احساس میکنم اگه اینجا نتونم چیزی بنویسم و منتشر کنم، لابد دیگه باید سر به بیابون بذارم.
داشتم فکر میکردم وقتی که جنگ بود چقدر حرف بیشتری برای گفتن داشتم. حتا توی برزخِ بعدِ آتشبس هم که هنوز کسی امضایی روی تفاهمنامه ننداخته بود، بازم حرف بیشتری برای گفتن داشتم. مثلا کافی بود شبا پا توی خیابون بذارم و این دلقکها رو ببینم. اونقدری احساس نفرت در من شکل میگرفت که پر میشدم از واژه. یادمه اصلا من دیِ ۱۴۰۴ بود که دوباره برگشتم به وبلاگنویسی، اونم بعد از چند سال دوری از این فضا! انگارهمیشه وقتی تعارض و تنش به بیشترین حدش میرسیده، من شروع میکردم به نوشتن. ولی حالا بهنظر میاد اوضاع داره میره به سمتِ آرومی؛ تنشها داره کمتر میشه. میدونم که زندگی هر لحظهش میتونه یه تعارض باشه، ولی تعارض به اون شدتی که منو وادار کنه به نوشتن، انگار خیلی کمتر شده.
نویسندهها اصولا وقتهایی که به ایستِ فکری (Writer’s Block) میرسن، کارهای مختلفی انجام میدن. بعضیا میرن سفر، بعضیا میرن سراغ دود و دم، بعضیا هیچ کاری نمیکنن، بعضیا هم شروع میکنن از ایست فکریشون مینویسن. من دیروز ابداً هیچ کاری نکردم. امروز تصمیم گرفتم از ایست فکری بنویسم. سفر هم که فکر نکنم برم. امیدوارم کار به دود و دم نکشه!

دیدگاهتان را بنویسید