هالی هیمنه

در جست‌وجوی زندگی

قهوه‌ی تلخ

امروز هرطور فکر کردم دیدم بدون یه قهوه نمی‌تونم روزم‌و شروع کنم. این شد که رفتم سراغ موکاپات و مراسم قهوه. حالا هم منتظرم موکاپاتم یه قهوه‌ی تلخ تحویلم بده.

وقتی قهوه آماده می‌شه، بو و عطرِ تندوتیزش فضای خونه رو پر می‌کنه. زهرا که از بوی قهوه دچار احساس افت فشار می‌شه، ازم می‌پرسه: «نمی‌خوای قهوه‌ت‌و برداری؟ فکر می‌کنم آماده شده.» من هم که اعتمادم به بویایی زهرا صد از صده، می‌رم که قهوه رو بریزم توی فنجون.

بالای سر قهوه که می‌رسم، با بینی‌م عمیق‌ترین نفس ممکنم رو می‌کشم. سعی می‌کنم تمام فضای ریه‌هام رو از بوی قهوه پر کنم. همینطور که از بوی قهوه لذت می‌برم، یهو یادم میاد که این بویی که استشمامش می‌کنم، بوی واقعیِ قهوه نیست. اینم یادگاری‌ایه که کرونا برام به‌جا گذاشته. همون اوایل که کرونا گرفته بودم، تنها علامتش این بود که بویایی و چشایی نداشتم. یادمه تیزترین عطرها رو بو می‌کردم، سرم درد می‌گرفت ولی هیچ بویی نمی‌فهمیدم. طوری بو و مزه‌ رو نمی‌فهمیدم که انگار از مادرزاد این‌شکلی بودم. وحشت کرده بودم. یادمه یه‌بار که خیلی کلافه بودم، به امید ذره‌ای بو و مزه، یه حبه‌سیر بزرگ رو مثل خیار گاز زدم. تهِ گلوم سوخت و سرفه‌ام گرفت، ولی زبونم حتا قلقلک هم نشد.

قهوه‌م رو تا آخرین قطره‌ش سر کشیدم. حین خوردنش مدام عطرش‌و نفس می‌کشم، با اینکه می‌دونم این بویی که ازش می‌فهمم بوی واقعی‌ش نیست. تلخیِ زهرمارش رو هم دوست دارم.

گاهی با خودم فکر می‌کنم که با همه‌چیزِ زندگی همینطوری کنار میاییم. زندگی همیشه تغییر می‌کنه، اون چیزی نمی‌مونه که قبلا بوده‌؛ جنگ رو تجربه می‌کنیم، یا شبا وقتی سرمون روی بالشه، از اضطرابِ جنگ و آینده‌ی نامعلوم، خواب‌مون نمی‌بره. اما کم‌کم یاد می‌گیریم که نسخه‌ی جدیدش رو هم بپذیریم و چیزهای دوست‌‌داشتنی‌ای توش پیدا کنیم. حتا اگه برای عطر و طعمِ واقعی‌ش دل‌مون تنگ شده باشه.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *