هربار که این دو نوازی بینظیر رو میشنوم، دوست دارم سهتارم رو بردارم، یه دستی به سر و روش بکشم و کوکش کنم.
یادمه که سهتار رو توی نوجوونی یاد گرفتم. اون موقع خیلی شوقِ موسیقی داشتم. دلم میخواست انواع و اقسام ادوات موسیقی از سهتار و تار و عود گرفته تا هارمونیکا و ویلون و سنتور و قانون داشته باشم. یهجورایی واقعا دیوونهی نوازندگی شده بودم. اون موقع تازه شروع کرده بودم به کار کردن. پروژههای کوچیک برنامهنویسی میگرفتم. خرجیِ خونه میدادم و یه بخشِ کوچیکی از درآمدم رو هم برای خودم نگه میداشتم.
اون موقهها از اونجایی که بچهی نمازخون و قرآنخونِ خونهمون بودم، یه هالهی قدسی دورم شکل گرفته بود. میترسیدم ساز بزنم و اون هالهی قدسی خراب شه. ولی دلو زدم به دریا و اینترنتی یه سهتار سفارش دادم. هربار ساز رو میگرفتم دستم، بقیه طوری نگاهم میکردن که انگار دارم گناه میکنم! چون تجربه نداشتم، سازی هم که خریده بودم مشکل داشت ولی متوجه نشده بودم همون اول. این شد که اون سال سهتار رو گذاشتم یه گوشه و بیخیال نوازندگی شدم.
سال بعدش تابستون، دیدم هرروز دو ساعت برق میره و منی که همهش پای سیستم بودم کاملا بیکار میشدم. فکر کردم باید یهطوری از این دو ساعت پِرتی استفاده کنم. گفتم بذار یه سهتار دیگه بخرم، یکی گرونتر، شاید صداش بهتر باشه! خریدم. اینیکی واقعا سهتار بود! یه دورهی آموزش مقدماتیِ سهتار هم دانلود کردم. توی همون دوساعت برقرفتنها تمرین میکردم. یکی دو ماه بعد میتونستم به صورت ابتدایی سهتار بزنم. راضی بودم و ازش لذت میبردم.
سهتار رو ادامه ندادم. رفتم سراغ علایق دیگهم. ولی این ساز همیشه برام همونقدر که دوستداشتنی بود، دوستداشتنی باقی مونده.
تجربهی نوازندگی خیلی عجیبه. آدم وقتی سازی که دوست داره رو دستش میگیره و مینوازه، انگار وارد دنیای دیگهای میشه. زمان و مکان به حاشیه میره، همهچی آرومتره.
فکر کنم وقتشه دوباره یه دستی به سر و روی سهتارم بکشم.

دیدگاهتان را بنویسید