احساس میکنم انداختنم توی اردوگاه کار اجباری و ۵۰ سال اونجا ازم کار کشیدن، حالا هم اگه بخوان آزادم کنن دیگه میبینم نای زندگی کردن رو ندارم و دوست دارم بخوابم.
سالها فقط بخوابم.دوباره اینشکلی شدم که دیگه خبر نمیخونم. از همهی کانالای خبری لفت دادم. جایی هم کسی چیزی بگه نشنیده میگیرم. آسمون به زمین بیاد برام مهم نیست. اینکه ترامپ چی بگه، اون حرومزادهها چی بگن، اصلا دوباره جنگ بشه، نشه، مهم نیست. کرخت شدم واقعا. و این کرختشدن رو توی چهار ماه گذشته بارها و بارها تجربه کردم. فکر میکنم باز هم خاصیت این نقطه از جغرافیاست که این احساسی که بقیه شاید چند سال یهبار تجربهش کنن، تو هرروز تجربه میکنی. با تمام این وجود، دارم همچنان وگزیست
رو جلو میبرم. وگزیست هم یکی از معدود چیزاییه که باعث میشه یادم بره دو ماهه توی چه بحرانی هستیم. یادم بره ۶۰ روزه نت نداریم. یادم بره شبا از یه تایمی به بعد لاشخورا و زامبیها میریزن توی خیابون و نمیشه پاتو بذاری بیرون. یادم بره نت رو طبقاتی کردن.
فعلا چندتا ایدهی خیلی خوب به ذهنم رسیده که وگزیست رو علاوه بر اکسپلورر بودنش و همهی فیچرهای پایهای که داره، تبدیل میکنه به جایی که هیچ وقت وبلاگنویس و مخاطبش همدیگه رو گم نکنن؛ ارتباطهایی که شکل میگیره همیشه باقی بمونه. مثلا من توی ویرگول مینویسم و ۵۰ تا دنبالکننده توی وگزیست دارم که پستهای ویرگولیم رو میخونن. بعدا میبینم فرهان سرویس وبها رو راه میندازه و وبها جای خیلی قشنگیه، و من شروع میکنم به نوشتن توی وبها. حالا اون ۵۰ نفری که دنبالم میکردن چی میشه؟ کافیه برم توی پروفایلِ وگزیستم و آدرس وبلاگ اصلیم رو از ویرگول به وبها تغییر بدم. آبازآب تکون نمیخوره، مخاطبای ثابت خودمو دارم در حالی که وبلاگمو عوض کردم! دوستداشتنی نیست؟
پینوشت: دوستانی که به اینجا سر میزنن ببخشید که اینجا از نظر ظاهری یه مقداری اذیتکنندهست، خصوصا بخش کامنتش. حقیقتش فرصت نمیکنم دستی به سر و روش بکشم، و هنوز هم تکلیفم با این وبلاگ وردپرسی مشخص نشده متاسفانه! :))

دیدگاهتان را بنویسید