هالی هیمنه

در جست‌وجوی زندگی

زُکامی

وقتی زکام می‌شوی، بویی توی دماغت هست که تو را یاد تمام وقت‌هایی از عمرت می‌اندازد که زکام بودی. از دیروز تا حالا بویایی‌ام ضعیف شده؛ مدام نگرانم که نکند مثل آن زمانی که کرونا گرفتم، بویایی و چشایی‌ام را به‌کلی از دست بدهم. 

اولین بار که کرونا گرفتم، هیچ علائمی نداشتم، جز اینکه زندگی را بدون بو و مزه تجربه می‌کردم. بعد از یک ماه کم‌کم یکسری بوها را می‌فهمیدم، ولی مسئله این بود که بوها برایم تغییر کرده بودن. فکرش را بکنید، توی دنیایی زندگی کنید که پیاز و سیر و تره و سیگار و قهوه و عرقِ بدن و زباله، همگی یک بو را بدهند. و از استشمام بوی گوگردیِ همه‌شان حالت تهوع بگیری! این شد که از غذا خوردن افتاده بودم. 

مادرم گله می‌کرد: «از بس غذا نمی‌خوری لاغر شدی». من هم می‌گفتم: «خب توی غذاهایت پیاز نریز تا بخورم». او هم اصرار داشت که غذا بدون پیاز مزه ندارد. یادم است یک روز برای اینکه خوشحالم کند، با کمک بچه‌ها پیتزا درست کرد. وقتی اسلایس پیتزا را دست گرفتم، اولین کاری که کردم این بود که بو کردم. ولی نمی‌فهمیدم پیتزا چرا باید بوی پیاز بدهد. مامان گفت: «این‌قدر همه‌چی رو بو نکن، بذار دهنت و بخور!» من هم پیتزا را گذاشتم دهنم. و بعد از چندتا گاز، تفش کردم. گفتند: «سس کچاپ بزن بهتر می‌شه». سس زدم و خوردم. باز هم تفش کردم. کفری شدم از این‌که چرا سس کچاپ را هم با پیاز درست می‌کنند!

دنیا به کامم زهر بود تا اینکه بابا فوت کرد.

جالب است که مهم‌ترین اتفاقات زندگی‌ام به نحوی با مرگ پدرم گره خورده. انگار مرگش زندگی‌ام را به قبل و بعد از خودش تقسیم کرده و باعث پیش‌آمدن بسیاری از اتفاقات تلخ و شیرین شده است.
یکی از آن اتفاقات شیرین، دقیقاً در مراسم ختمش اتفاق افتاد. مثل اغلب مراسمات ختم و عروسی، غذا زرشک‌پلو با مرغ بود. هر دیس برنج، یک رانِ بزرگ داشت؛ انگار مرغش از برنجش بیشتر بود. به همراه کوکای مشکی و ماست‌موسیرِ تک‌نفره.

بعد از تمام‌شدن مراسم، داداش‌کوچیکه آمد توی آشپزخانه و یخچال را باز کرد. یک پک ماست‌موسیر توی یخچال باقی مانده بود. یک ماست از داخل پک در آورد و جلوی من بازش کرد و تندی همه‌اش را خورد. بعد با لحن شرارت‌بارش گفت: «نکنه ماست‌موسیر هم بوی پیاز می‌ده؟» و یک ماست دیگر از یخچال درآورد و زودتر از قبلی تمامش کرد. در حالی که داشت با انگشت‌کشیدن ظرف ماست را تمیز می‌کرد گفت: «به‌نظرت این ماستا چند روزه تموم می‌شن؟»

دوباره در یخچال را باز کرد و یک ماست دیگر برداشت. با خنده گفت: «حیفه ماست‌موسیر ختم بابا رو نخوری. مطمئنی نمی‌خوای؟» من هم می‌دانستم اگر این ماست را نخورم شاید از آن‌همه ماست یکیش هم به من نرسد. ماست را با اکراه ازش گرفتم و بازش کردم. آوردمش بالا تا نزدیک دماغم و بو کشیدم. هیچ بویی نداشت. با یک قاشق مرباخوری کمی از ماست برداشتم و گذاشتم توی دهنم. داداش‌کوچیکه منتظر بود حالم از مزه‌ش بهم بخورد تا سوژه‌ی خنده‌ی بعدیش را پیدا کند. ماست را با تعجب دادم پایین. این‌بار یک قاشق پر از ماست برداشتم و گذاشتم دهنم. بعد از ماه‌ها برای اولین بار می‌توانستم از خوردنِ چیزی واقعاً لذت ببرم! با ولع ماست را تمام کردم. از خوشحالی سر از پا نمی‌شناختم. به داداش‌کوچیکه گفتم: «امیر! ماست‌موسیر بوی پیاز نمی‌ده! باورت می‌شه؟! ماستا رو باهم نصف می‌کنیم. من سهمم رو‌ به کسی نمی‌دم!»

امیر که راضی نشد ماست‌ها را با من نصف کند. من هم چند روز بعد یک دبه‌ی دوکیلویی ماست‌موسیر خریدم. به بقیه گفتم: دست به این ماست نمی‌زنید، همه‌اش برای خودمه. از آن به بعد بود که هرنوع غذایی را می‌خوردم، حتا اگر پیاز داشت؛ تنها به این شرط که بعدش یک کاسه ماست‌موسیر بخورم! دوباره مثل یک آدم عادی غذا می‌خوردم. رفته‌رفته بویایی‌ام بهتر شد و چیزهایی که بوی پیاز می‌دادند روزبه‌روز کمتر شدند.
خلاصه که مرگ پدر برای ما، برکت هم داشت!

حالا که زکامم و بویایی‌ام ضعیف شده، گاهی نگران می‌شوم و یاد آن روزها می‌افتم. ولی خوشبختانه می‌دانم که جدی نیست و امروز و فرداست که بویایی‌ام به روال عادی برگردد.


#زیر_پوست_زندگی

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *