برای صبحونه، رفته بودم نون بربری بگیرم. ساعت ۶:۴۰ بود و نون اولین تنور بهم رسید. وقتی که میخواستم کارت بانکیمو بدم تا دوتا نونکنجدی و یه نایلون رو حساب کنه، همین که دستمو داشتم میآوردم بالا درد عجیبی پایین کتفم پیچید. یه لحظه بیحرکت وایستادم. حین مقاومت برای اینکه از درد فریاد نکشم، با حرکت اسلوموشن کارت رو دادم و رمز رو هم گفتم.
ساعت ۷:۲۰ بود، ما زیرانداز رو روی چمنها و در سایهی درخت انداختیم و منتظر شدیم تا بچهها هم از راه برسن. زهرا خیاروگوجهها رو خرد کرد. من هم که درد امانم رو بریده بود، دو لقمه نونپنیر با گوجه و خیار خوردم تا بتونم بعدش قرص بخورم.
سکوت بوستان با صدای جمعیتی از پسرهای کودک و نوجوونی که پرچمهای رنگبهرنگ دستشون بود، شکسته شد. شیخی که بقیه بهش میگفتن «حاجآقا»، داشت سر یکی از پسربچهها داد میزد. چوب بلند و ضخیمی داشت که بیشتر شبیه به عصای ابراهیم بود. حاجآقا با عصبانیت عصای ابراهیم رو بلند کرد و محکم کوبید به پای پسرکی که فاصلهاش رو بهدرستی با پسر جلویی حفظ نکرده بود. بعدش هم سر جوونکی که ریش حجیم و آشفتهای داشت، غر میزد که چرا نمیتونی اینا رو به صف کنی.
همینطور که داشتم تلاش میکردم قرص رو بدون خوردن آب بدم پایین (متاسفانه آب نداشتیم)، جوونک هم به کمک حاجآقا، تونست بچهها رو بهترتیب قد به صف کنه. تلخی قرص توی گلوم مونده بود که حاجآقا دستور حرکت داد و به جوونک گفت: «اگه کسی فاصلهشو رعایت نکرد، حکمِ چوب داری.» جوونک داد زد: «الله اکبر. الله اکبر. مرگ بر آمریکا. مرگ بر اسرائیل.» پسربچهها همینطور که داشتن پرچمهاشونو تکون میدادن، شعارها رو تکرار میکردن. جوونک دوباره داد زد: «مرگ بر منافق. مرگ بر وطنفروش خائن.» هربار که صدای نکرهی جوونک و پسربچهها میاومد، احساس میکردم درد زیر کتفم داره بیشتر و بیشتر میشه. من و زهرا با نگاهی که داشت میپرسید «حالا باید چیکار کرد؟» به همدیگه زل زده بودیم. داشتم تخیل میکردم یکی بدو بدو میره سمت حاجآقا، عصای ابراهیم رو ازش میگیره و همون رو فرو میکنه توی دهنش. که صدای شعارها افکارمو بهم زد: «مرگ بر انگلیس. مرگ بر فرانسه.» با زهرا راجع به آیندهی اون پسربچهها حرف میزدیم. اینکه چطوری از این سن چنین چیزهایی رو توی سرشون فرو میکنن. جوونک داد زد: «مرگ بر ایتالیا. مرگ بر اسپانیا.» صدای جیغِ یکی از پسربچهها اومد: «حاجآقا اسپانیا که خوبه.» جوونک داد زد: «مرگ بر آمریکا. مرگ بر اسرائیل.» و پسربچهها هم به پاسخ، شعارها رو تکرار کردن.
چیزی نمونده بود جامون رو تغییر بدیم، که دیدیم صدای شعارها دور و دورتر شد. بچهها هم بالاخره از راه رسیدن. سفره رو پهن کردیم. هرازگاهی صدای کلاغها از دور به گوش میرسید. قرص هم گویا داشت اثر میکرد و درد پشتم قابل تحمل شده بود. جای دوستان خالی، صبحونه خیلی چسبید. بعدش هم بخاطر درد پشتم، دراز کشیدم. دیدنِ آسمون و درختها وقتی دراز کشیدی، همیشه برام لذتبخش بوده؛ انگار که یه پنجرهی جدید رو به جهانه.

دیدگاهتان را بنویسید