هالی هیمنه

در جست‌وجوی زندگی

تبر ششم: تبر شوالیه

اخیراً میل عجیبی پیدا کردم به رفتن سراغ گیم یا شطرنج. و اگه بخوام با خودم صادق باشم، این اصلاً نشونه‌ی خوبی نیست. معمولاً وقت‌هایی که حالم خوب نیست و اتفاقاتی داره در سطح ناخودآگاهم می‌افته و ازشون خبر ندارم، این میل سراغم میاد.

این‌طور وقت‌ها کلاً دوتا راه بیشتر ندارم. یا باید با رفتن سمت چیزهایی مثل شطرنج ــ‌که دوپامین انفجاری به آدم می‌دن‌ــ روی این حال سرپوش بذارم و نادیده‌ش بگیرم؛ یا کمرم رو سفت ببندم، بیل و کلنگ رو بردارم و برم سراغ کندوکاو؛ خاک رو کنار بزنم و ببینم این بار پایین‌تر از این لایه‌ها به چه چیزی می‌رسم. البته دور از انتظار نیست که باز تهِ این حفاری، برسم به یکی از همون حفره‌های عمیقی که فکر می‌کردم قبلاً پرشون کردم. و باز به این نتیجه برسم که این حفره‌ها پرشدنی نیستن.

پاییز که میاد همه‌چی رو تغییر می‌ده. رسیدن پاییز قبل از هر چیزی، یادآور اون اضطراب جدایی‌ای هست که توی کودکی، از مدرسه شروع می‌شد. هر سال ما رو از چهاردیواریِ امنِ خونه، وارد یه جنگلِ بزرگ می‌کردن و ما در معرض انواع و اقسام ناامنی‌ها قرار می‌گرفتیم. این یکی از عمیق‌ترین حفره‌هاست که همیشه حواسم بهش هست.

این‌و بذاریم کنار، پاییز من‌و یاد گذشته می‌ندازه. انگار پاییز یه بستر چسبناک بوده برای جذب تمامی لحظات تلخ گذشته. و این اتفاق هم بخاطر خاصیتِ خاطره‌انگیزیِ عجیبش پیش میاد. تا قبل پاییز، هوا گرم و آفتابیه و رنگِ سبز همه‌جا رو گرفته. ولی پاییز که میاد خیلی سریع جای اونا رو با سرما، هوای ابری و رنگِ زرد و نارنجی عوض می‌کنه. انگار که توی یه استکان، آب جوش ریخته باشی و یهو خالیش کنی و آب سرد بریزی داخلش؛ صدای ترک خوردنش میاد و استکان می‌شکنه.

خلاصه که فکر می‌کنم بهتره آدم با حفره‌های عمیق وجودش آشنا باشه. بعضی وقت‌ها هم اصلاً لازم نیست پرشون کنیم؛ همین که بفهمیم کِی داریم به سمتشون می‌ریم، ممکنه کمک کنه تا توشون سقوط نکنیم. گیم و شطرنج هم می‌تونه بمونه برای بعد! خودم تبر ششم یعنی تبرِ شوالیه رو برمی‌دارم و می‌رم تا کنده‌هام‌و تبدیل به هیزم کنم.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *