هالی هیمنه

در جست‌وجوی زندگی

دسته: روزی که دوباره جنگ شد

  • گروه خونی

    اخبار جنوب رو می‌خونم و دلم خیلی می‌گیره‌. نمی‌دونم چقدر دیگه باید خرابی به بار بیاد، چقدر دیگه باید خون ریخته بشه و عمرمون با جنگ و اضطراب و فشار اقتصادی بگذره تا این بختِ قیرگونی که مثل زالو به زندگی همه‌مون چسبیده رهامون می‌کنه.

    دیروز با زهرا رفته بودیم مرغ‌فروشی. یه مرغ برداشتم و وقتی گذاشتمش روی ترازو نزدیک یک میلیون شد. از قیمت مرغ توی شوک بودیم و با تعجب داشتیم به‌هم نگاه می‌کردیم که فروشنده پرسید: خرد کنم؟ گفتم «بله لطفا، چهارتیکه بشه. بی‌زحمت رونش رو هم بی‌استخون کنید.» پرسید آیا مطمئنم که می‌خوام همه‌ی رونش بی‌استخون بشه؟ بعد یهو فهمیدم که باید می‌گفتم سینه رو بی‌استخون کنه نه رون‌و! و سریع اصلاحش کردم. کمی شرمنده شدم. ولی با خودم فکر کردم بهترین کار برای رهایی از این شرمندگی، یه برون‌ریزیِ صادقانه‌ست! گفتم «والا قیمتا یه جوری رفته بالا که آدم اسم خودشم یادش می‌ره!» مرغ‌فروشه رو کرد به پیرمردی که کمی قبل‌تر بهش تعارف زده بود بشینه روی صندلی، گفت: «تقصیر ایناست که شبا با پرچم می‌رن بیرون.» پیرمرد هم شروع کرد به خندیدن و با حالتی افتخارآمیز گفت: «ما هرشب بیرونیم!» دوست داشتم هرچی فحش بلدم بار پیرمرد کنم، ولی دیدم چه فایده‌ای داره. وقتی بهش یادآوری می‌کنی که تو یکی از علت‌های این فشار اقتصادی هستی، اون‌قدر نفهمه که می‌خنده و افتخار می‌کنه به کارش.

    توی مناطق جنوبی اوضاع خیلی خرابه. از افراد خواسته شده که برن و خون بدن، خصوصا کسانی که گروه‌ O هستن. دوست دارم از کسایی که یه عمر شعارهای جنگ‌طلبانه می‌دادن و می‌خواستن بعضی‌جاها رو از روی زمین محو کنن بپرسم: «رسیدید به اون‌چه که می‌خواستید؟» ولی می‌دونم که وقیح‌تر از اون چیزی هستن که مسئولیتش رو قبول کنن؛ شاید هم نفهمن. نمی‌دونم.

    یادمه وقتی بچه بودم نزدیک دو هفته بابت موضوعی بیمارستان بستری بودم. همیشه ساعت ۴-۵ صبح صدامون می‌کردن و باید می‌رفتیم و چندتا آمپول خون می‌دادیم. گاهی هم این اتقاق چند مرتبه تکرار می‌شد. یه‌بار این‌قدر ازم خون گرفته بودن که مجبور شدن با آمبولانس منتقلم کنن یه بیمارستان دیگه. گویا خودشون خون نداشتن. همینطور که روی تخت داشتن می‌بردنم، صداهاشون رو می‌شنیدم و گاهی می‌تونستم پلک‌هام رو کمی باز کنم و ببینمشون. یادمه یه آقایی ضربه می‌زد به صورتم و مدام ازم سوال‌هایی می‌پرسید ولی اون‌قدری توان نداشتم که حرف بزنم و جوابش‌و بدم. یادم نیست بعدش چه اتفاقی افتاد، ولی مطمئنا توی اون بیمارستان خونی متناسب با گروه خونی‌م پیدا شده.